نگاهی به کتاب هیرو نوشته فرناز خطیبی جعفری؛

عاری از کلیشه و شعار

فرهنگ

130406
عاری از کلیشه و شعار

کتاب «هیرو» داستانی‌ است که در آن یکی یا هر دو طرف یکی از هنجارهای اجتماعی را نقض می‌کنند. «داستان عاشقانه» با «عشق ممنوع» تفاوت دارد. هر دو داستان قدمتی چندین هزار ساله دارند و نمونه‌های درخشانی از آنها در ادبیات موجود است.

پیام ابراهیمی - نویسنده و مترجم: در یک داستان عاشقانه، عشاق با موانعی روبه‌رو هستند. موانعی از جنس سوءتفاهم، حماقت، مسائل و مشکلات اجتماعی و... همیشه مشکلی هست، چرا که در ادبیات عشق به سادگی به ‌دست نمی‌آید. اما در یک داستان عاشقانه، عشاق برای رسیدن به هدف که همان معشوق است برای خود شانسی قائل هستند و در همان راستا تلاش خواهند کرد. یک داستان عاشقانه ممکن است با ناکامی، شکست، وصال یا بازپس ‌گرفتن عشق تمام شود.

اما در عشق ممنوع، جامعه (هنجارهای اجتماعی) عشق بین دو نفر را نمی‌پذیرد، چرا که عشقِ ممنوع خلاف آداب و قوانین و سنن جامعه است. برای همین شانسی که دو طرف برای خود قائل هستند هم کمتر است. این هنجارها نیز ممکن است جنس مختلفی داشته‌ باشند، پیری یا جوانی، موقعیت اجتماعی، دشمنی‌های خانوادگی یا قومی و چیزهایی از این دست. در داستانی با موضوع عشق ممنوع بر خلاف داستان عاشقانه، عشاق باید منتظر مجازاتی سخت باشند. مجازاتی که نتیجه‌ تخطی کردن آنها از هنجارهای جامعه است و گاهی حتی مرگ یکی از طرفین، هر دو یا افرادی دیگر است. داستان «هیرو» اما داستانی‌ است که بین یک عشق ممنوع و یک داستان عاشقانه حرکت می‌کند. موانعی از جنس هنجارهای اجتماعی جلوی رابطه‌ طرفین را می‌گیرد، اما جدای این موانع مشکلاتی که ریشه در خود شخصیت‌های اصلی دارد و از جنس اجتماعی نیست نیز در داستان خودنمایی می‌کند.
 
پرهیز از احساساتی‌گری

می‌گویند عشق با پیشنهاد از سمت یک نفر و پذیرش توسط طرف دیگر آغاز می‌شود. «هیرو» نیز از این قانون تبعیت می‌کند. در «هیرو» هم یکی از عشاق جسورتر است. البته شاید چون ما با روایت او همراه می‌شویم او را جسورتر می‌بینیم. پیرنگ داستان عاشقانه پیرنگی متکی به شخصیت‌پردازی است. تنها با شخصیت‌پردازی دقیق است که داستان از احساساتی‌گری اجتناب می‌کند و می‌تواند احساسات درستی به مخاطب القا کند. «هیرو» داستانی عاشقانه‌ است که «عشق»، «دوستت دارم» و کلماتی از این دست بسیار بسیار کم در آن به ‌چشم می‌خورد. در حقیقت نویسنده اولین و مهم‌ترین اصل داستان‌نویسی را به ‌درستی رعایت کرده: عشق را به ما نشان داده ‌است؛ نه اینکه در موردش حرف بزند. حرف زدن بسیار از عشق، تکرار کلمات عاشقانه، استفاده از کلمات و جملات اغراق‌ شده و تکرار و تکرار در حرف زدن از عشق، چیزی ا‌ست که به آن احساساتی‌گری می‌گوییم.

نتیجه احساساتی‌گری این است که نویسنده به ‌جای خلق یک اثر در مورد عشق همه ‌چیز را به تجربیات خواننده واگذار می‌کند. خواننده به‌ هیچ‌ وجه همراه شخصیت‌های اصلی نمی‌شود، پا را از تجربیات خود فراتر نمی‌گذارد و داستان هیچ اندوخته‌ جدیدی برایش ندارد. شاید برای همین باشد که داستان‌هایی که احساساتی‌گری زیادی دارند در دسته کتاب‌های عامه‌پسند بسیار موفق هستند. داستان‌هایی که بار احساسی را بر دوش خود خواننده می‌اندازند و نویسنده با کمترین مهارت قصه‌گویی و گاهی حتی بدون شخصیت‌پردازی دقیق و با استفاده‌ از تیپ‌های مشخص، تنها دنبال دستکاری کردن خاطرات خواننده است تا با کمک آنها بتواند مخاطب را به ‌وجد بیاورد. آنچه «هیرو» انجام می‌دهد یقیناً کاری بسیار متفاوت از داستان‌های عامه‌پسند عاشقانه ا‌ست. «هیرو» بر شخصیت‌پردازی دقیق طرفین سوار است و احساسات موجود در آن به شخصیت‌ها، مکان‌ها و موقعیت‌های داستان وابسته است.

داستان هیرو داستانی ا‌ست که باید دو بار آن ‌را خواند. این را نمی‌دانم ضعف داستان بدانم یا نقطه‌ قوت. چون در قدم اول با پول یک کتاب دو بار کتاب خوانده‌ام که از نظر مالی در حد دو باک بنزین من را جلو می‌اندازد. از طرف دیگر اما سردرگمی در بعضی مواقع ممکن است خواننده را آزار دهد. خواننده‌ای ممکن است به ‌خاطر سردرگمی و ابهاماتی که در داستان دارد کتاب را نیمه‌کاره رها کند (یک باک بنزین عقب می‌افتد) یا اینکه تا پایان در این سردرگمی بماند یا برای درک بهتر ماجرا مجبور باشد بیش از هر داستان معمول انرژی صرف کند. البته شاید هم این از کم‌هوشی من باشد و خواننده‌های دیگر همان بار اول تمام و کمال با ماجرا همراه شوند. اما برای خود من این آشفتگی (که نمی‌دانم عامدانه بوده یا نه) بخشی از جذابیت داستان بود. چرا که فکر می‌کنم آشفتگی بخشی از یک روایت عاشقانه ا‌ست. وقتی به داستان‌ها و روایت‌های عاشقانه‌ای که برای اطرافیان‌مان تعریف می‌کنیم نگاه کنیم، متوجه می‌شویم این روایت‌ها چه از نظر ترتیب زمانی، چه از نظر تأثیر ذهنی و خیلی چیزهای دیگر همه دچار نوعی آشفتگی هستند. انگار عشق، یک خط ساده را طی نمی‌کند. در جای‌جای داستان زندگی‌مان سرش را بالا می‌آورد.

«هیرو» هم دقیقاً به‌ همین شیوه روایت شده ‌است. داستانی که هرچند خطی مشخص دارد اما خطی روایت نمی‌شود و مثل داستان‌های عاشقانه خودمان مدام همه‌ ما را با خود جلو و عقب می‌برد. داستان «هیرو» چیزهایی فراتر از یک داستان عاشقانه هم دارد. مهم‌ترین آنها مهاجرت است. مهاجرت مسأله‌ای است که جامعه ما سال‌های سال با آن درگیر بوده‌ است. همه‌ ما، یا شاید بیشترمان، شاهد مهاجرت دوستان، اقوام و اطرافیان بوده‌ایم. بعضی به بهانه‌ درس خواندن، بعضی‌ها با پیشنهاد کاری و خیلی‌های دیگر فقط و فقط برای رفتن. در حالی که سایه مهاجرت بر زندگی بسیاری از ما سنگینی می‌کند، ادبیات ایران اما از داستان‌هایی با این موضوع خالی ا‌ست. صد البته که داستان‌هایی از تقابل فرهنگی یا مشکلات مهاجرت در ادبیات ایران به‌ چشم می‌خورد (هرچند بسیار کم) اما جدای از کم بودن حجم این داستان‌هایی که سایه بزرگی بر زندگی‌مان دارند، کمتر پیش می‌آید که پیرنگ مهاجرت پیرنگ فرعی یک داستان باشد.

در «هیرو» هم شاید با اغراق بشود مهاجرت را یک پیرنگ فرعی دانست، بلکه شخصیت‌ها و رفتارهایشان ریشه در مهاجرت یکی از طرفین دارد. گویا وقتی می‌خواهیم از مهاجرت بنویسیم، به چیزی جز مهاجرت فکر نمی‌کنیم و تمام جملات و خط‌ خط داستان‌های‌مان تکرار و تکرار کلمه‌ مهاجرت است. بی‌خبر از اینکه آنها که رفته‌اند (یا اندک کسانی که به ایران آمده‌اند) جدای از مهاجر بودن، مثل هر انسان دیگری هزاران مسأله‌ دیگر دارند. «هیرو» از این ‌جهت داستانی قابل اعتناست. داستانی که بر عشق سوار است اما ما را با زندگی یک مهاجر و تفاوت‌های فرهنگی و بعضاً حتی بخشی از فرهنگ کشور ژاپن آشنا می‌کند.
 
خالی از ابتذال کپشن‌نویسی

آنچه در جامعه امروز ما رخ می‌دهد اصرار عجیب هر کسی، در هر نقشی برای درس اخلاق یا درس زندگی دادن به دیگران است. یک قهوه‌فروش خود را موظف می‌داند روی لیوانی که به مردم می‌دهد یک درس زندگی، یک پیام امیدوارکننده، یک جمله‌ (به ‌قول خودشان) حال‌ خوب ‌کن، یا چیزهایی از این دست بنویسند. جملاتی بی‌سروته، بی‌پشتوانه، دور از جامعه، دور از فردیت کسی که قهوه را می‌خرد و... یک بستنی‌فروش هم روی لیوان بستنی‌اش یک پیام می‌نویسد. فارغ از اینکه بعضی‌ها بستنی‌شان را در نان می‌خورند و ممکن است آن راز بزرگ زندگی که بستنی‌فروش به آن رسیده را از دست دهند. این اتفاق هرچند شاید در ادامه پشت‌ وانت‌نویسی‌‌هایی باشد که سال‌های سال در جامعه رواج داشته، اما آن‌قدر زیاد و مبتذل شده ‌است که باعث شده جامعه پر از شعارهای زیبا اما توخالی شود.

اما از قهوه‌فروش و بستنی‌فروش و راننده‌ نیسان که بگذریم، اینکه نویسنده‌ها هم خود را در چنین جایگاهی می‌بینند آسیبی بسیار جدی ا‌ست. نویسنده‌های امروز بیش از اینکه به قصه‌گویی وفادار باشند، کپشن‌نویس شده‌اند. یک داستان ۱۰۰ صفحه‌ای گاهی ۱۸۰ جمله‌ قصار دارد. جملات قصاری که حتی با شخصیت‌پردازی کاراکترها تناسبی ندارند و فقط و فقط شعارهای توخالی نویسنده هستند که هر جا اجازه داده ‌شود به‌ زور توی دهان یکی از شخصیت‌ها چپانده می‌شود. همان‌طور که کار قهوه‌فروش فروش قهوه است و باید سعی کند هر آنچه دارد را در کیفیت و طعم خود قهوه به مشتری ارائه کند، کار نویسنده هم داستان‌نویسی است.

باید داستانی بنویسد با اصول داستانی که خواننده را از ابتدا تا انتها با خود همراه کند و اگر پیامی دارد در دل داستان نهفته باشد؛ نه در بلندگوهایی که شخصیت‌های عموماً لنگ‌ در هوای داستانی دست‌شان گرفته‌اند و البته راوی داستان که گویی استادتمام فلسفه‌ است و هر آنچه از علوم انسانی در جهان بوده و هست را به انتها رسانده. (اگر می‌خواستم پیامی برسانم تلگراف می‌زدم- ارنست همینگوی) یکی از مشخصه‌های رمان مدرن ناپیدا بودن راوی در آن است. اتفاقی که شاید از گوستاو فلوبر به بعد رسمیت پیدا کرد. (فلوبر همان نویسنده «مادام بوآری» است. داستانی در مورد عشق ممنوعه‌ که پایانش مرگ است.) آنچه در شعار دادن‌های امروز اتفاق می‌افتد اما پیدا بودن بیش از اندازه‌ راوی در حالی ا‌ست که راوی حالا دیگر نه فقط کسی که داستان را تعریف می‌کند بلکه یک استاد‌تمام اخلاق و فلسفه و زندگی سعی می‌کند چیزهایی به مخاطب درس بدهد. این اتفاق هرچند (نه با این شدت) در رمان‌های پیش از فلوبر اتفاق می‌افتاد اما مقایسه شدت این پیام‌های اخلاقی و همچنین جایگاه نویسندگان آن دوران با حال حاضر نشان می‌دهد چقدر راه را اشتباه رفته‌ایم.

کدام یک از نویسندگان این نسل جایگاهی در شأن ویکتور هوگو دارند (نه از نظر خودشان، بلکه از نظر کارشناسان) که به‌ خود اجازه می‌دهند از مخیله‌شان بگذرد راز زندگی را کشف کرده‌اند و وقت آن است آن ‌را در این کتاب با دیگران به اشتراک بگذارند؟ «هیرو» اما خالی از این تکبر است. خالی از این ابتذال است. خالی از شعارهای زیبا اما توخالی، به‌ دردنخور، وصله ‌شده به داستان و دور از جهان واقعی ا‌ست. فرناز خطیبی جعفری نه راز زندگی را کشف کرده و نه رمز موفقیت و زندگی شاد را می‌داند. یا اگر می‌داند هم آن را به ما نمی‌گوید، فقط قصه‌اش را می‌گوید. یک داستان عاشقانه از دختری که مهاجرت کرده. بی‌هیچ حرف اضافه‌ای.

این دقیقاً همان چیزی‌ است که جامعه‌ ما به آن نیاز دارد. همان چیزی‌ که ادبیات بر آن سوار است. داستان برای داستان. پندی اگر هست، درسی اگر قرار است بگیریم در دل ماجرا و در مواجهه خود ما با داستان اتفاق می‌افتد. هیچ معلمی در کار نیست، بلکه اگر دنبال درسی هستیم مجبوریم عقل‌مان را به‌ کار بیندازیم، از تجربیات‌مان بهره ‌ببریم، ذکاوت به ‌خرج دهیم و خودمان چیزی از داستان به‌ دست بیاوریم. نویسنده‌ «هیرو» فارغ از تمام نقاط مثبت و منفی داستان از همین جهت بسیار قابل احترام است؛ نویسنده‌ای که فقط آمده یک قصه بگوید.


انتهای پیام/
دیدگاه ها
آخرین اخبار فرهنگ