تجربه زیستن در ژاپن زمینه شکل‌گیری رمان سوگا را فراهم کرد؛

مقاومت در برابر گم‌گشتگی

فرناز خطیبی جعفری

فرناز خطیبی جعفری

فرهنگ

130431
مقاومت در برابر گم‌گشتگی

فرناز خطیبی جعفری نویسنده سوگا و هیرو، یادداشتی به روزنامه ایران ارائه کرد.

گروه کتاب - ایران آنلاین: سال‌ها تدریس در حوزه‌هایی مانند هویت، فلسفه ذهن و آگاهی در دانشگاه‌های ژاپن، مرا با مسأله‌ای تکرارشونده در نسل‌های جوان‌تر روبه‌رو کرد: نبودِ امکان تجربه کردن «خود». دانشجویانم با مفاهیمی مانند فردیت، انتخاب شخصی، و آگاهی از هویت درونی اغلب نه از سر مقاومت، بلکه از سر ناآشنایی درگیر می‌شدند. بسیاری از آنها سال‌ها با نظامی رشد کرده‌اند که در آن هماهنگی با گروه، سکوت، و حذف تفاوت‌های فردی به‌عنوان ارزش شناخته شده‌اند. در چنین بستری، پرسش «من کیستم؟» نه ‌فقط سخت، بلکه گاهی بی‌معنا جلوه می‌کند. در کلاس‌هایم تلاش می‌کردم خلاف این جریان حرکت کنم. سعی داشتم دانشجویان را با این سؤال روبه‌رو کنم که بیرون از ساختار، بیرون از نقش و وظیفه، چه چیزی از آنها باقی می‌ماند. آموزش برای من فقط انتقال اطلاعات نبود، بلکه نوعی مقاومت در برابر روندی بود که ذهن را در ساختار بزرگ‌تر حل می‌کرد، تا جایی که فرد نه خودش را بشناسد، نه جرأت کند که بشناسد.

من این فرسایش هویت را در محیط‌های کاری و اجتماعی نیز بارها دیده بودم؛ از مدرسه تا شرکت، از اجرا تا رفتار روزمره. سیستمی که در آن، فرد بودن اغلب مساوی با مزاحمت تلقی می‌شود، و هماهنگ بودن، تنها معیار بقاست. رمان «سوگا» از همین واقعیت الهام گرفته است. شخصیت اصلی داستان، «سوگا»، نماینده فردی ا‌ست که برخلاف بسیاری، از نابودی هویت درونی‌اش آگاه است. او این گم‌گشتگی را حس می‌کند، با آن می‌جنگد، و در نهایت در برابر ساختاری که از او فقط یک چهره قابل‌قبول می‌خواهد، دست به مقاومت می‌زند. او برخلاف دانشجویان من که اغلب هنوز نمی‌دانستند چه چیز در وجودشان سرکوب شده، دقیقاً می‌داند چه چیزی را از دست داده و این آگاهی، دردناک‌ترین بخش ماجراست. تجربه زیستن در ژاپن، با تمام جزئیات فرهنگی‌اش، زمینه شکل‌گیری این رمان را فراهم کرد. من در جایگاه کسی که سال‌ها مشاهده‌گر و آموزش‌دهنده بود، سعی کردم تصویری واقع‌گرایانه از آنچه معمولاً به چشم نمی‌آید را روایت کنم؛ از سکوتی که ساخته‌شده است، از ذهنی که در ساختار حل می‌شود، و از فردی که هنوز برای بازگشت به درون خودش دیر نشده است. من هیچ‌وقت تصمیم نگرفتم نویسنده شوم. فقط به نقطه‌ای رسیدم که دیگر نتوانستم سکوت کنم.

نوشتن راهی برای حرف‌ زدن

رمان «هیرو» از دل یک تجربه عاطفی و زیسته‌ بیرون آمد. تجربه‌ای که در آن، زبان برای بیان آنچه درونم می‌گذشت، دیگر کافی نبود، یا شاید کارایی نداشت. «هیرو» برای من آغاز نبود؛ ادامه بود. ادامه تمام آن چیزهایی که در من انباشته شده بودند؛ تنهایی، مشاهده‌گری، و ناتوانی از بیان آنچه در ذهنم می‌گذشت. من از سال‌ها زندگی در کشورهای مختلف بویژه ژاپن در موقعیت‌هایی می‌نوشتم که در آنها فقط می‌توانستم ببینم، اما نمی‌توانستم عمل کنم. نوشتن برایم راهی شد برای حرف‌زدن، بدون آنکه نیاز باشد از کسی اجازه بگیرم. در «هیرو»، صدای دختری را نوشتم که دوست‌داشتن را بلد است، اما ابراز آن را نه؛ که فاصله را می‌شناسد، اما راه عبور از آن را نمی‌داند؛ و در جامعه‌ای بی‌صدا، دنبال راهی برای شنیده‌شدن می‌گردد، حتی اگر با سکوت خودش. من نمی‌دانم داستان بعدی‌ام چه زمانی یا کجا نوشته خواهد شد، چون برای «داستان‌پردازی» نمی‌نویسم. چیزی باید شکل بگیرد، دیده شود؛ نظمی که ترک برداشته، تجربه‌ای که با بافت موجود هماهنگ نیست، یا حقیقتی که جایی پنهان مانده است. اینها هستند که داستان را شکل می‌دهند، نه طرح و نقشه. من فقط سعی می‌کنم روایتی تازه به آنچه نادیده مانده یا شنیده نشده، بدهم.

مهاجرت ذهن

آنچه درباره‌اش می‌نویسم با آنچه معمولاً «ادبیات مهاجرت» نامیده می‌شود، تفاوت ماهوی دارد. اگر مقصود از مهاجرت صرفاً جابه‌جایی فیزیکی و زندگی در کشوری دیگر باشد، آثاری مانند «سوگا» یا «هیرو» را نمی‌توان به سادگی در این طبقه‌بندی گنجاند. من بسیار کم درباره‌ مواجهه‌ مستقیم فرهنگ‌ها یا مشکلات قابل‌درک تطبیق فرهنگی نوشته‌ام. به نظرم این نوع مهاجرت، هرچند گاهی دشوار و پیچیده، در نهایت قابل توضیح و تا حدی قابل حل است. من خودم را یک مهاجر فیزیکی نمی‌دانم. در ژاپن زندگی می‌کنم، اما هنوز در ایرانم؛ نه از نظر جغرافیایی، بلکه از نظر ذهن، زبان، و زیست فکری. با ادبیات ایرانی سر و کار دارم و با جهان‌بینی ایرانی فکر می‌کنم. البته سال‌ها زندگی در ژاپن، لایه‌هایی از ذهن من را تغییر داده و بافت پایه‌ای از تفکر من را تحت‌تأثیر قرار داده است؛ تا جایی که گاهی فاصله گرفتن از آن برایم آسان نیست. اما مهاجرت، آن‌گونه که من می‌فهمم، نه به معنای عادت کردن یا مراعات فرهنگی، بلکه بیشتر شبیه یک فرسایش تدریجی است؛ شبیه تحلیل رفتن آرامِ هویت در دل ساختاری بزرگ‌تر. من مهاجرت را در معنای دیگری به کار می‌برم: «مهاجرت ذهن».

آن زمانی که فرد از خودش دور می‌شود؛ نه از سر انتخاب، بلکه از سر فشار ساختار. مهاجرتی در سطح روان و هویت، که در آن، آنچه فرد بوده یا می‌خواسته باشد، به تدریج خاموش می‌شود و چیزی دیگر، که هرچند پذیرفته شده، اما واقعی نیست، جایش را می‌گیرد. این جابه‌جایی درونی، نامرئی اما عمیق است، و بازگشت از آن همیشه ممکن نیست. آن ساختار الزاماً کشور نیست. می‌تواند باور، دین، نهاد اجتماعی، یا حتی فرهنگ غالب باشد؛ هر نظمی که از انسان فقط عملکرد و نقش بخواهد، نه خودبودن. در چنین نظام‌هایی، تفاوت شخصی نوعی مزاحمت تلقی می‌شود و هماهنگی، یک فضیلت. ذهن به‌تدریج خاموش می‌شود، و جای خود را به انطباق می‌دهد. این نوع مهاجرت نهادینه می‌شود، بی‌آنکه دیده شود. من در محیط‌های کاری، دانشگاهی و زیست روزمره‌ام در ژاپن، بارها شاهد این وضعیت بوده‌ام.

در کلاس‌ها، بویژه در درس‌هایی مثل فلسفه ذهن و هویت، تلاش می‌کنم دانشجویان را با این پرسش بنیادی روبه‌رو کنم: «اگر هیچ نقش و ساختاری بر شما تحمیل نمی‌شد، چه کسی بودید؟» همین پرسش ساده، برای بسیاری چالش‌برانگیز است، چون بسیاری از آنها از کودکی یاد گرفته‌اند آنچه «هستند» را پنهان کنند. رمان‌های من، بویژه «سوگا»، دقیقاً از همین تجربه درونی می‌گویند. از شخصیت‌هایی که کشور را ترک نکرده‌اند، اما از خود فاصله گرفته‌اند. آنها درون ساختارند، اما بی‌جایگاه. نه از بیرون آمده‌اند، نه در درون پذیرفته شده‌اند. اگر بخواهیم نامی برای این جنس نوشتن بگذاریم، شاید بهتر باشد آن را «ادبیات مهاجرت ذهنی» بنامیم. آیا من مهاجرم؟ نمی‌دانم. سعی می‌کنم نباشم. اما در نهایت، آنچه می‌نویسم، درباره‌ همین کشمکش است: لحظه‌ای که ذهن در برابر ساختار ایستادگی می‌کند تا خودش را گم نکند؛ حتی اگر بخشی از آن، پیش‌تر گم شده باشد.

سوگا

 نویسنده: فرناز خطیبی جعفری
 انتشارات: پایان
 تعداد صفحات: ۲۲۴ صفحه
 قیمت: ۳۳۰۰۰۰ تومان


انتهای پیام/
دیدگاه ها
آخرین اخبار فرهنگ