روانشناسی شخصیتهای کامو
فرهنگ
139995
کامو در این مجموعه، بهجای آنکه پاسخ بدهد، وضعیت را آشکار میکند؛ وضعیتی که بنیان آن بر تجربه پوچی، تنهایی متافیزیکی و شکست ارتباطات انسانی استوار است.
گروه کتاب: داستانهای مجموعه «برهوت و ملکوت» آلبر کامو را نمیتوان صرفاً روایتهایی کوتاه درباره چند سرنوشت انسانی دانست؛ این شش داستان، همچون شش قطعه از یک پازل فلسفی، نقشهای از وضعیت انسان مدرن را ترسیم میکنند. انسانی که نه در جهان جایگاه مناسبی دارد و نه توان گریز از آن را دارد؛ انسانی که میان «بودن» و «فرسودهشدن»، میان «معاشرت و ارتباط» و «انزوا»، و میان «امید به ملکوت» و «سقوط در برهوت» معلق مانده است. کامو در این مجموعه، بهجای آنکه پاسخ بدهد، وضعیت را آشکار میکند؛ وضعیتی که بنیان آن بر تجربه پوچی، تنهایی متافیزیکی و شکست ارتباطات انسانی استوار است.
از منظر بینامتنیت، آنگونه که رولان بارت، فیلسوف نامی، توضیح میدهد، هیچ متنی بهتنهایی معنا نمییابد. هر متن، در شبکهای از متنهای دیگر، تاریخ، جامعه و کدهای فرهنگی شکل میگیرد. داستانهای «برهوت و ملکوت» دقیقاً چنین هستند: هر داستان، بازتاب و پژواک دیگری است. شخصیتها اگرچه نامها، مکانها و سرنوشتهای متفاوت دارند، اما همگی در یک چرخه روانشناختی مشترک حرکت میکنند؛ چرخهای که در آن، تنهایی، سکوت و تضادهای درونی، هسته اصلی تجربه زیسته انسان است.
در روانشناسی شخصیتهای کامو، «تنهایی» هرگز به معنای صرفِ تنها بودن فیزیکی نیست. این تنهایی، انزوا از جهان است؛ نوعی گسست بنیادین میان فرد و معنای زندگی. شخصیتها اغلب در کنار دیگران زندگی میکنند، اما در عمق وجودشان، هیچ پیوندی برقرار نمیشود. برایان تی. فیچ، کارگردان آمریکایی بهدرستی مینویسد، جهان کامو، جهانی است که در آن تماس انسانی وجود دارد، اما ارتباط واقعی نه؛ جهانی خودمحور و عمیقاً منزوی.
در ذهن هر شخصیت چه میگذرد؟
ژانین، شخصیت مرکزی داستان «زانیه»، نمونه بارز تنهایی متافیزیکی است. زندگی زناشویی او با مارسل، تکراری و خالی از معناست. ژانین نه از فقدان همسر، بلکه از فقدان «حضور و معنا» رنج میبرد. تجربه او در بالای آن قلعه، در دل شب و بیابان الجزایر، لحظهای استثنایی است؛ لحظهای که در آن، برای اولین بار، احساس میکند به قلمرویی اصیل پا گذاشته است. طبیعت، شب، ستارگان و سکوت، او را در خود میبلعند و نوعی سرمستی عمیق به او میبخشند. این لحظه ملکوت ژانین است؛ خوشبختیای ناب، اما گذرا. بازگشت او به هتل، به شوهرش و به زندگی روزمره، بازگشت به تبعیدگاه است؛ تبعیدی که اینبار آگاهانهتر و دردناکتر تجربه میکند؛ زیرا لذت خوشبختی را چشیده است.
در نقطهای دیگر، یونس در داستان «نقاش در حال کار»، تنهایی را به شکلی اجتماعی تجربه میکند. او تا زمانی که مورد تحسین و توجه دیگران است، احساس معنا و تعلق دارد. هنر برای یونس، علاوه بر راهی برای امرار معاش به معنای بودن در جهان است؛ اما این قلمرو هم ناپایدار است. با فروکش کردن تحسینهای دیگران و کمرنگ شدن ارتباطات، یونس به زیرزمین خانهاش پناه میبرد؛ فضایی بسته، تاریک و خاموش که بازتابی مستقیم از وضعیت روانی اوست. در میان تاریکی، نقاشی سفید او با واژهای مبهم در مرکز آن؛ «عزلتگزین» یا «همبسته» عصاره بحران وجودی یونس است. او میان نیاز به دیگری و ناتوانی از ارتباط معلق مانده است؛ همان دوگانگیای که ژان پل سارتر از آن با عنوان ضرورت و جهنم دیگری یاد میکند.
دارو، آموزگار داستان «میزبان»، نمونه دیگری از انسان از منظر کامو است که نیتی نیک دارد، اما محکوم به شکست است. او در تبعیدی جغرافیایی، در دل فلاتهای سرد و دورافتاده الجزایر زندگی میکند؛ اما این تبعید، تا زمانی که نظم ساده و اخلاقی زندگیاش حفظ شده، قابلتحمل است. بحران زمانی آغاز میشود که مسئولیت اخلاقی سنگینی بر دوش او گذاشته میشود: تحویل دادن یا ندادن زندانی عرب. دارو با انتخاب شفقت و آزادی، گمان میکند به قلمرو انسانیت پا گذاشته است، اما پایان داستان نشان میدهد جهان کامو، جهان پاداشهای اخلاقی نیست. دارو با تهدید شدن به مرگ، در تنهایی مطلق رها میشود؛ تنهاییای که اینبار نه از جغرافیا، بلکه از جامعه و تاریخ ناشی میشود.
در داستان «مرتد»، تبعید به شکلی رادیکالتر و هولناکتر تصویر میشود. راوی، مبلغی مسیحی است که با نیت نجات و هدایت مردم، وارد سرزمینی بیگانه میشود، اما خود قربانی خشونت، تحقیر و جنون میشود. بریدن زبان او، نهفقط شکنجهای جسمانی، بلکه فروپاشی کامل کلام، معنا و عقاید اوست. این جوان در نهایت، برای بقا، به همان چیزی ایمان میآورد که پیشتر میخواست نابودش کند. اینجا، تبعید به نهایت خود میرسد؛ تبعید از خویشتن و از تعلقات فکری. کامو در این داستان، همزمان استعمار فرهنگی و توحش قبیلهای را محکوم میکند و نشان میدهد که هیچکدام، راهی به سوی ملکوت نیستند. این شخصیت در تبعیدی دوگانه گرفتار میشود؛ هم تبعید مکانی و هم تبعید روانی. او همهچیز را از دست میدهد، حتی زبانش را؛ یعنی ابزار ارتباطش با خدا را.
در «خاموشان»، سکوت به ابزار تبعید بدل میشود. کارگران با اعتصاب و سکوت، رابطه انسانی را قطع میکنند و جهان را به فضایی سرد و غیرانسانی تبدیل میسازند. ایوار، با شکستن این سکوت، تلاشی کوچک اما معنادار برای بازگشت به قلمرو همدلی انجام میدهد. او خاطرات الجزایر، دریا و آفتاب را بهعنوان ملکوتی ازدسترفته در ذهن خود حفظ کرده است. زندگی کنونی او در دهه چهل سالگی، تبعیدی روانی است که تنها با یادآوری گذشته قابلتحمل میشود.
در مقابل همه این شکستها، داراست در داستان «سنگی که میروید» یک استثنای معنادار است. این مهندس سدسازی بدون تحمیل، بدون قضاوت و بدون ادعای برتری، وارد فرهنگ قبیلهای بومی میشود. در مسیر این داستان ماجراهایی عجیب اتفاق میافتد و این مهندس به دلیل ارتباط با دیگران و حس همدلی در میان آنها پذیرفته میشود. اینجا جنگلی که میتوانست برهوت باشد، برای او به قلمرو برادری بدل میشود. نشستن کنار دیگران در پایان داستان، تصویری نادر از امکان برقراری ارتباط در جهان کامو است؛ امکانی شکننده، محدود، اما واقعی.
جمعبندی این شش روایت نشان میدهد شخصیتهای کامو همگی در وضعیتی میانمرزی زندگی میکنند؛ مرزی ناپایدار میان خوشبختی و بدبختی. ملکوت و خوشیهای لحظهای در میان برهوتی دائمی. روانشناسی این شخصیتها بر اساس تضاد شکل میگیرد: میل به خیر و نیکی در جهانی بیپاداش، جستوجوی معنا در جهانی خاموش و تاریک، آرزوی ارتباط و همدلی در فضایی سرشار از سوءتفاهم و شکست. این حقیقت، در سراسر این شش روایت بازتاب یافته و پیوندهای بینامتنی آنها را توجیه میکند.
«برهوت و ملکوت» در نهایت، تراژدی انسان امروزی است که در بند زندگی روزمره گرفتار مانده؛ انسانی که زیر بار عادتها، مناسبات اجتماعی و سکوت جهان، آرامآرام فرسوده میشود. کامو نه موعظه میکند و نه وعده رستگاری میدهد؛ او فقط نشان میدهد انسان، حتی در دل پوچی، همچنان به جستوجوی ملکوت ادامه میدهد، هرچند بداند بازگشت به برهوت، سرنوشت محتوم اوست.
انتهای پیام/