درگیر هستی و نیستی
مواجهه با تنهایی و مرگ در «مرده باد سقراط»
«مرده باد سقراط» کتابی است با متنی ساده و روان، توصیفات و تمثیلهای بسیار که بیشتر حول محور تفکرات شخصیت اول داستان یعنی «سقراط» میچرخد و به پیش میرود. پدرش جایی شنیده بود سقراط نامی، جام زهری را مردانه سر کشید، برای همین از آن خوشش آمد و چنین شد که این نام را روی او گذاشتند.
بهار خسروی، گروه کتاب: شاید پیش آمده باشد که با خواندن کتاب و نوشتهای، دیدن فیلم و مستندی، اتفاق غیرمترقبهای یا مشاهده صحنهای در جلوی چشمانتان، متحول شده و مرگ را بیش از پیش به خود نزدیک و ملموس ببینید. در این صورت تناقضی میان زندگی و مرگ لمس کرده و افکارتان قطعاً رنگ و بوی دیگری به خود خواهد گرفت. این اتفاقی است که برای سقراط، شخصیت میانسال رمان «مرده باد سقراط» میافتد. او با دیدن یک مستند حیات وحش و دریده شدن یک خرگوش توسط کفتارها دگرگون شده و در این میان، بیرحمی زندگی برایش بیش از پیش تداعی میشود و از طرفی آرزوها و رؤیاهایی که انسان را به زندگی متصل میکنند، پیش چشمانش قدعلم میکند.
«مرده باد سقراط» نوشته مهدی فروتن در سال ۱۴۰۴ توسط نشر چشمه به چاپ رسید و جزو تقسیمبندی کتابهای قفسه آبی (جریان اصلی، قصهگو، ادبی) این انتشارات محسوب میشود. فروتن پیش از این دو رمان دیگر هم با نامهای «وقایعنگاری مرگ یک دیوانه» و «مصائب آقای ه» را در کارنامه ادبی خود دارد. این نویسنده همچنین به کار ترجمه هم میپردازد و از نمونههای ترجمه شده او میتوان به «رفاقت در رسانههای اجتماعی: یک اکتشاف فلسفی» و «مریلین مونرو: آخرین مصاحبه و دیگر گفتوگوها» اشاره کرد.
«مرده باد سقراط» کتابی است با متنی ساده و روان، توصیفات، تصویرسازیها و تمثیلهای بسیار که بیشتر حول محور تفکرات و افکار شخصیت اول داستان یعنی «سقراط» میچرخد و به پیش میرود. پدرش جایی شنیده بود سقراط نامی، جام زهری را مردانه سر کشید، برای همین از آن خوشش آمد و چنین شد که این نام را روی او گذاشتند. سقراط کسی است که هر روز به زیرزمین اداره ثبت احوال میرود و پرونده مردگان را ذخیره و بایگانی میکند. ۴ همکار دارد و هیچ کس دیگری به آن زیرزمین نمور سری نمیزند و احتمال داشتن ارباب رجوع به اندازه برگشتن یکی از آن مردگان بایگانی شده از قبر میماند. شاید همین موضوع هم باعث شده که خیلی هم در دنیای زندگان و ارتباطات شخصیاش موفق نباشد، همین تنهایی و انزوایش در میانسالی گواه این امر میتواند باشد. او در این سن و سالش با بیماری نادری چون سل استخوانی (به بیماری گفته میشود که در آن باکتری از ریهها خارج شده و در استخوانها جای گرفته است، این بیماری از موارد نادر و خطرناک تلقی میشود)، دست و پنجه نرم میکند و گاهی از شدت درد در استخوانهایش آرام و قرار ندارد. اضافه وزن ۴۰ کیلویی و چاقی مفرطش هم برایش قوز بالای قوزی محسوب میشود که بیش از اطرافیانش، خودش را آزار میدهد اما هیچ تلاشی برای رفع این دغدغه ذهنیش ندارد. شاید بتوان گفت ناامیدتر از آنی است که تلاشی بکند، شاید هم به دنبال روزنه امیدی بوده و پیدا نکرده، همین چاقی و اضافه وزن و هیکلی که دوست ندارد، انزوای بیشتری را برای او به دنبال داشته است.
این داستان فلسفی و روانشناختی با نثر و روایتی ساده و روان پیش میرود و خواننده با تفکرات و ذهنیتهای سقراط همراه میشود. در این کتاب گاهی به صورت طنزآمیز به وقایع تلخی که اتفاق میافتد، نگاه میشود. این داستان با همین روش سعی دارد برای مخاطب مفاهیمی همچون مرگ، هستی و دگردیسی و تغییر را به چالش در آورد و موفق هم بوده است. با همه این اوصاف، اتفاق تلخی روی میدهد که برای سقراط با همه بیتفاوتی که دارد، سخت است. مرگ انتحاری پدرش او را از دنیای افکارش بیرون میکشد و با واقعیت تلخ زندگی روبهرو میکند. فشارهای روحی و روانی او پس از مرگ پدرش دو چندان میشود، چرا که پدرش با وجود رفتار سرد و خشک و مقرراتیاش که به خاطر نظامی بودنش بوده است، تنها مونس تنهایی سقراط محسوب میشد و با هم زندگی میکردند. البته حرفی نمیزدند و گپ و گفتی هم در کار نبود اما حضور فرد دیگری در نزدیکش قطعاً قوت قلبی برای او محسوب میشد. با همه قوانین سخت خانه پدری که خواهرانش را فراری داده بود اما سقراط تن به این چهارچوبهای شاید سرسختانه پدرش داده بود و همچنان با او همخانه مانده بود. حال بعد از این نظامی بازنشسته، تنهایی و انزوایش هم بیشتر شد. این موضوع آغاز تغییرات بزرگی در زندگیاش میشود و مرگ را نزدیکتر از گذشته لمس میکند و دنیا را به شکلی دیگر میبیند. در این میان با دیدن یک مستند حیات وحش که خرگوشی گرفتار کفتارها شده و به دست آنها دریده میشود، دگرگونتر میشود و همچون تلنگری برای او به حساب میآید و میان روزمرگیاش و افکار مرگش بیش از پیش پرسه میزند. او با لمس مرگ به دنبال معنایی میان زندگی و مرگ میگردد و میخواهد در این تناقضها و تضادهای درونیاش به فهم و درک قابل توجهی برسد.
میل به رهایی، نوع مرگ پدرش، رها نکردن گذشته و از یاد نبردن دختری به نام لیلا که ۱۰ سال پیش از ایران رفته و هنوز هم در فضای مجازی با او مکاتبه دارد، مکاتبهای که همه تحقیرهای عشق سابقش را به جان میخرد اما این ارتباط نصفه و نیمه را رها نمیکند، تنهایی و انزوایش و چاقی و اضافه وزن و بیماری نادری که با آن درگیر است، همه و همه در ذهن سقراط میچرخند و لحظهای او را رها نمیکنند، بلکه این چرخه باز از نو شروع میشود. حال پس از مرگ پدرش و دیدن آن مستند، بیش از پیش ذهنش درگیر میشود و به دنبال راهی برای رسیدن به معنای واقعی زندگی یا مرگ میگردد.
از نظر سقراط، میانسالی مقیاس گنگی برای توصیف آدم به نظر میآید، به خصوص از زبان خودش. بستگی به تصور هرکس از امید به زندگی یا ناامیدی از آن دارد، یا سادهتر، آن ده بیست سال بلاتکلیف که ترس از پیر شدن رنگ میبازد و هنوز مرگ آنقدرها هم نزدیک نیست. شاید برای همین آدم در میانسالی این قدر مستعد جنون است. خیلی اوقات او به این فکر میکند که کجا باید خاک شود. این را به خوبی میداند که هیچ دلش نمیخواهد توی قبرستان عمومی شهر، توی یکی از آن دخمههای طبقاتی هولناک، دراز بشود. از اینکه بعد از مرگ اختیارش دست خودش نیست، متنفر است.
شخصیت اول داستان با آن همه تنهایی و انزوایش اما تا مدتها ذهن خواننده را به خود مشغول میکند و مخاطب گاهی در طول خوانش داستان، تحتتأثیر تفکرات و ذهن همیشه فعال او قرار میگیرد. اغلب اوقات هم به خاطر شرایطی که دارد، دلسوزی خواننده را برمیانگیزد. گاهی هم مخاطب از بیتفاوتی و شاید هم بیاحساسی سقراط متعجب میشود، به خصوص آنجا که نعش پدرش را میبرند و او هنوز در سرش کلی حرف ناگفته است و آنها را بازگو میکند و برای شام هم تخممرغ میجوشاند و میخورد! انگار که نه انگار همین چندساعت پیش جسد پدرش نقش بر زمین بوده است، شاید هم اینکه کارهای معمولش را انجام میدهد، گریزی است برای فرار از واقعیت تلخی که از گوشه ذهنش دور نمیشود. یا همان موقع که مأمور پلیس و دو کارمند پزشکی قانونی برای صورتجلسه آمده بودند، به جای عزاداری برای پدرش، حرکات آن کارآموزی را دنبال میکند که از همکار باسابقهاش تقلید میکرد و در این میان حتی در تفکراتش با حرکات آن کارآموز سمفونی به راه انداخته بود. اینها شاید برای خواننده عجیب و غیرقابل باور باشند اما همه این افکار در سر سقراطی پیچ و تاب میخورند که کارمند اداره ثبت احوال است و هر روز پرونده مردگان را در آن زیرزمین نمور و دورافتاده ثبت و بایگانی میکند.
انتهای پیام/