بیتاب میناب / تحلیل فاجعه بمباران مدرسه شجره طیبه از منظر نقد ادبی
فرهنگ
152767
جنگ تحمیلی اخیر که با تجاوز همهجانبه و کیدآمیز رژیم صهیونیستی و آمریکا به سرزمین کهن ایران آغاز شده، از منظر دانشهای گوناگون درخور بررسی و تحلیل است. هر حادثه بزرگ انسانی و رویداد اثرگذار تاریخی، ماهیتاً با برانگیختن عاطفه بشر، با نگرش و اندیشه آدمی پیوند میخورد. این پیوند، ذهن و زبان و نحوه تصویر او از جهان پیرامون را تحتتأثیر قرار میدهد و موجها، گونهها، شاخهها و گاه حتی جریانهای ادبی ویژهای را شکل میدهد.
حسینعلی قبادی؛ عضو هیأت علمی دانشگاه تربیت مدرس / با نظر به ابعاد فناورانه، اقتصادی، حقوقی، سیاسی، روابط بینالملل، جغرافیا، اصول نبرد و دانش نظامی، مدیریت، تاریخ، ژئوپلتیک، جنگ روانی، کنشهای انسانی و جامعهشناختی، معرفتی و اعتقادی و حتی تأملات فلسفی و آیندهپژوهی میتوان این جنایتها را به بحث گذاشت. لیکن یک زاویه نگاه متأثر از جنگ، در ژرفساخت وجدان بشر میماند که در جای خود مهم و موجب ماندگار شدن ارزشهای انسانی، اعتقادی و اجتماعی برآمده از فداکاریهای حین دفاع مشروع و مقدس است و آن توجه به عنصر عاطفه است. منظور نگارنده، صرفاً عاطفه شخصی یا اجتماعی بهعنوان یک کنش نیست که در دانش روانشناسی و جامعهشناسی به آن پرداخته میشود؛ بلکه آن عنصری است که به تعبیر ریچاردز، بنیاد ادبیات را میسازد و بنیانهای اسطوره را شکل میدهد. این عاطفه با درهمتنیدگی با عنصر موسیقی کلامی، تصویرگری هنری و ساخت زبانی زیباییشناسانه، ادبیات اصیل را میسازد.
نقطه عطف ادبیات معاصر ایران
در برابر فاجعه دردناک شهادت دختران معصوم مدرسه شجره طیبه میناب، تأثر، تألم و عاطفه نویسنده، بیتابی مداوم وجودی را در او رقم زده و از آن لحظه تاکنون، بیش از چهل شبانهروز او را مسخر و مبهوت ساخته است. از دیدگاه نقد اسطورهای و آرکیتایپی، قربانی دادنها رازآمیزترین سرنمونها به شمار میآیند؛ از این روی، رخدادها، نهضتها، جریانها، جنبشها، قیامها، ارادهها، مقاومتها، دفاعها و پایداریها را میتوان به میزان قربانیان بزرگ عاطفهبرانگیز آن سنجید؛ لذا نماد برجسته مظلومیت و قربانیان شکوهمند ایرانیان، عزیزترین گوهرهای عاطفی آنان، یعنی دختران معصوم مدرسه میناب بودند که اینگونه به دست اشقیا پرپر شدند و آینده قهرمانی و اسطورهای ایران را رقم زدند.
تأثیر این فاجعه در اعماق روح و وجدان ایرانی به حدی است که به نقطه عطف ادبیات معاصر ایران تبدیل خواهد شد و از هماکنون نیز بارقه تبدیل موج ادبیات مقاومت به جریان ماندگار ادبیات پایداری ایرانی را در آن میتوان دید. بهطور کلی، ادبیات به وجود آمده از جنگ تحمیلی سوم، هم وضعیتی بیناژانری دارد و هم بینانشانهای. ویژگیهای اسطورهای، حماسی، عرفانی، اجتماعی و رئالیستی در آن به زیبایی درهم آمیخته شده و پیوند بین امور واقعی و متافیزیکی را به وجود آورده است. این ادبیات، فراتر از نظم و نثر، در انواع عناصری چون کاریکاتور، انیمیشن، طنز و هزل نیز نمود پیدا کرده و جلوههای زیبایی را ارائه میدهد. این امواج ادبی، بهواسطه گسترش جهانی و طولانی شدن نسبی دوران جنگ، به ادبیات «پایداری» تبدیل شده است. این پایداری، نهتنها تبلور احساسات انسانی در برابر ظلم و تجاوز است، بلکه پژواک اعماق هویت ایرانی و فرهنگی ما به شمار میآید.
آنگونه که سعدی دست رازآمیز شعر به آسمان میبرد که:
یا رب ز باد فتنه نگهدار خاک پارس
چندانکه خاک را بُوَد و باد را بقا
اسطوره ازلیِ قربانی پاک
از این روی، نگارنده بر آن است تا از دیدگاه نقد ادبی، بویژه نقد کهنالگویی، پدیده دلخراش میناب را تحلیل کند. به این منظور، باید گفت «قربانی» برخلاف ظاهر آن که «میراندن» را فرا یاد میآورد، عامل مهمی در باززایی، تولد دوباره و حیاتبخشی به شمار میرود. این مفهوم در عمل معادل منطق شهادت در فرهنگ قرآنی و ادبیات شیعی است که نشاندهنده جاودانگی و حیات دوباره آرمانهاست.
در ژرفترین لایههای ناخودآگاه جمعی بشر، که کارل گوستاو یونگ آن را «حافظه مشترک نوع بشر» مینامد، سرنمونهایی جای دارند که هر رویداد تراژیک و بزرگ، پژواکی دوباره از آنهاست. یکی از بنیادینترین این سرنمونها، «قربانی پاک» است. از افسانه «ایفیگنیا» در یونان باستان که برای بادبانهای آرتمیس قربانی شد تا ناوگان یونان به تروا برسد، تا «حسینبنعلی» (ع) که در دشت کربلا با تمام اهل بیت و اصحابش در روز عاشورا قربانی تشنهکامی قدرت کفر شد، همیشه یک الگو تکرار میشود: قربانی معصوم کشته میشود تا جامعه بیدار شود، تا عدالت از نو زاده شود و تا معنا از دل خون معنایی تازه بگیرد.
فاجعه مدرسه «شجره طیبه» میناب، در این چهارچوب کهنالگویی، نه رویدادی تصادفی، بلکه تکرار بهروز شده همان «اسطوره ازلی قربانی پاک» است. تنها تفاوت در قالب فاجعه است. امروز قربانگاه، قربانگاه سنگی یونان باستان یا میدان نبرد دشت کربلا نیست؛ بلکه «کلاس درس» است! محل یادگیری، پرورش و آیندهسازی، ناگهان به «محراب» تبدیل میشود. دخترکانی با دفتر و مداد، همان نقش «ایفیگنیا» را بازآفرینی میکنند؛ اما با تفاوتی بنیادین: در اسطورههای یونانی، قربانی را خدایان درخواست میکنند؛ حال آنکه در فاجعه میناب، قربانی را اربابان زر و زور و تزویر برمیگزینند. پاکترین و بیگناهترین سوژههای جامعه، یعنی دخترانِ دبستانی انتخاب میشوند تا آیین خونین تجاوز نوین کامل شود. در ادبیات اسطورهای، قربانی پاک همواره دو کارکرد دارد: اول، آشکار کردن نهایت خشونت علیه بیدفاعترین بخش اجتماع و دوم، ایجاد شرمساری ماندگار در وجدان جمعی بازماندگان و البته در تاریخ. میناب، با قربانی دستهجمعیِ دختران، هر دو کارکرد را به شدیدترین شکل ممکن برآورده میسازد.
تکرار نام این مدرسه به خون آغشته، ذهن را متوجه نکتهای دیگر میکند. اتفاق یا همزمانیِ سرنوشتسازی در نامگذاری این مدرسه وجود دارد: «شجره طیبه»؛ درخت پاک و خجسته. در اساطیر ملل، «درخت» کهنالگویی جهانی است. درخت، نماد پیوند زمین و آسمان، نماد رشد، ریشهدوانی در خاک و سربرافراشتن به سوی نور است. درخت، نشانه تداوم نسل، فرهنگ و تاریخ است؛ اما وقتی صاعقهای، ناجوانمردانه درخت پاک و خجستهای را بسوزاند، چه اتفاقی میافتد؟
از منظر اسطورهای، «بریدن درخت مقدس» همان زخم کهنالگویی التیامناپذیر است. در اساطیر نورس، بریدن درخت «ایگدراسیل» به معنای پایان جهان است. در اساطیر ایرانی، درخت مقدس «ویسپوبیش» نماد همه هستیهای ممکن است و بریده شدن سرو کاشمر نه فقط متوکل عباسی، که هر که را در بریدنش نقش داشته، به هلاکت میرساند. بمباران «شجره طیبه» در میناب حامل این معنی است که دشمن در پی ریشهکن کردن درخت تمدن ایرانی بود؛ اما نمیدانست که در اسطوره، هر درخت مقدسی که بریده شود، نُه تکه از تخمهایش در خاک میماند و هزاران درخت دیگر از آن میروید. دختران میناب، آن برگهای نورسته همان درخت بودند. قاتلان با خشونت، شاخهها را زدند؛ اما ریشهها را عمیقتر در خاک وجدان ایرانی فرو کردند.
در نقد اسطورهای، هر قربانی پاکی، آینه تمامنمای ستم میشود و میناب که پیش از این فاجعه، شهری نسبتاً گمنام در جنوب ایران بود، پس از این فاجعه، به مکانی نمادین تبدیل میشود که همچون آینهای چهره واقعی مدعیان دروغین حقوق بشر را نشان میدهد. در ادبیات پایداری، مکان قربانی، از نقطهای روی نقشه به موقعیتی در حافظه بدل میشود. همچون «کربلا» که پیش از عاشورا، دشتی بیش نبود و پس از عاشورا، «مرکز جهان شیعه» شد. میناب نیز در آینده ادبی ایران، چنان خواهد شد: نامی که با شنیدنش، پیشانی اندوه چین برمیدارد و قامت اراده راست میشود.
واقعیت تراژیک میدانی، مرگ این دختران معصوم بود، اما در لایه اسطورهای، «قربانی» هرگز واژه پایانی نیست. در فرهنگ ایرانیـاسلامی و بویژه در گفتمان عاشورایی، «شهادت» پایان نیست؛ بلکه «آغاز بیپایان آرمان» است. حسینبنعلی(ع) به ظاهر در کربلا «کشته» شد؛ اما در حقیقت، «زندهترین تاریخ» گردید. خون او بود که اسلام راستین را برای همیشه در تاریخ تثبیت کرد. دختران میناب، هرچند در سپیدهدم زندگی پرپر شدند، اما نامشان به نماد پایداری ایرانی بدل خواهد شد. نسل آینده، میناب را نه بهعنوان نقطهای جغرافیایی، بلکه بهمثابه مقبرهای از جنس نور خواهد شناخت.
وقتی حادثه غمبار مدرسه شجره طیبه میناب به تصور درمیآید، ناخودآگاه تصویرگری شاعران و هنرمندان از بدترین فاجعهها به ذهنها تداعی میشود. این رخداد، مشابه جنایتهای دیگر تاریخ معاصر نیست؛ بلکه یکی از غمانگیزترین رخدادها در طول تاریخ بشر به شمار میآید. بیگمان باورنکردنی خواهد بود این اسطوره آینده که در ساعت کلاس، دانشآموزان یک دبستان دخترانه، دستهجمعی، بدون هشدار و اعلام قبلی، یکجا پرپر شوند و قاتلان به هدفی برای انهدام آن مدرسه دست یازند. آیا آنها نمیتوانستند صبر کنند تا مدرسه تعطیل شود؟ و چرا پس از حضور سراسیمه مادرانشان، آنجا را دوباره کوبیدند؟ آیا در جنایات وحشیانه تاریخ، جنایتی مشابه وجود دارد؟ این واقعه خود در دل یک تجاوز تمامعیار، آنهم در میانه مذاکرات برای مفاهمه!! شکل گرفته و مذاکرات را به خدعهای تبدیل میسازد. ز منجنیق فلک سنگ فتنه میبارد! میناب را نمیتوان از خاطرهها شست؛ میناب نقطهای است که در آن، آتش جنگ با قلم وعده همزمان شد.
موجی به جنبش آمد و برخاست کوه کوه
ابری به بارش آمد و بگریست زار زار
گفتی تمام زلزله شد خاک مطمئن
گفتی فتاد از حرکت چرخ بیقرار
عرش آن زمان به لرزه درآمد که چرخ پیر
افتاد در گمان که قیامت شد آشکار...
محتشم کاشانی
آری، فرشتههای کوچک «قد قامت» بستند استقامت دریا را
با همه کودکی کهن شدند
کهنالگویی جاودانه در وجدان جهان
اسطورههای مینابی که آب کردند جان جهان را!
انتهای پیام/