امنیت هرمز، محصول موازنه سیاسی و نظامی
نخستین قربانی جنگها صلح نیست؛ «وضعیت موجود» است. در روابط بینالملل، حتی زمانی که آتشبس برقرار میشود، تجارت از سر گرفته میشود و نیروهای نظامی از میدان نبرد فاصله میگیرند، نظم پیشین بهندرت احیا میشود.
عابد اکبری، استاد روابط بین الملل: علت نیز روشن است؛ جنگ، بیش از آنکه موازنه قدرت را تغییر دهد، برداشت بازیگران از موازنه قدرت را تغییر میدهد. از آن لحظه به بعد، رفتار دولتها دیگر بر اساس مفروضات گذشته شکل نمیگیرد. تنگه هرمز امروز دقیقاً در چنین نقطهای قرار دارد. اگر ایالات متحده به تفاهمات حاصلشده پایبند بماند و از اقداماتی که بار دیگر چرخه تشدید تنش را فعال میکند اجتناب ورزد، بازگشت تردد دریایی به سطح پیش از جنگ نهتنها ممکن، بلکه منطقی است. ایران همان اندازه که به امنیت ملی خود میاندیشد، به درآمدهای نفتی، ثبات بازار انرژی و استمرار تجارت دریایی نیز توجه دارد.
از این منظر، باز بودن هرمز با منافع ملی ایران تعارضی ندارد؛ مشروط بر آنکه امنیت این آبراه به ابزاری برای اعمال فشار یکجانبه علیه ایران تبدیل نشود. اما از این واقعیت، نباید نتیجه گرفت که مناسبات امنیتی در هرمز نیز به وضعیت پیش از جنگ بازخواهد گشت. این دو، دو پدیده متفاوت هستند. بازگشت تردد، یک مسأله عملیاتی است؛ بازگشت نظم، یک مسأله ساختاری.
اولی میتواند ظرف چند هفته محقق شود؛ دومی معمولاً پس از جنگها ناممکن است. پیش از جنگ، بسیاری از بازیگران بینالمللی امنیت هرمز را یک «کالای عمومی» تلقی میکردند؛ گویی آزادی کشتیرانی، مستقل از رفتار قدرتهای منطقهای، بهطور طبیعی تضمین شده است. این تصور بر این فرض استوار بود که برتری نظامی آمریکا، هزینه هرگونه اختلال در تنگه را آنچنان افزایش داده که امکان تغییر وضعیت موجود وجود ندارد. جنگ اخیر این فرض را به چالش کشید. نه به این دلیل که تنگه برای همیشه ناامن شده است، بلکه نشان داد امنیت آن، برخلاف تصور رایج، یک واقعیت خودکار نیست؛ بلکه محصول موازنهای سیاسی و نظامی است که باید پیوسته حفظ شود. این همان نقطهای است که نظم جدید آغاز میشود. امروز دیگر نظم امنیتی نه بر پایه قواعد حقوقی، بلکه بر اساس انتظارات بازیگران از رفتار یکدیگر شکل میگیرد. حقوق بینالملل اهمیت دارد، اما تنها زمانی کارآمد است که با موازنه قدرت همسو باشد.
هنگامی که جنگ نشان میدهد هزینهها، قابلیتها و اراده بازیگران با آنچه پیشتر تصور میشد متفاوت است، نظم امنیتی نیز ناگزیر دستخوش تغییر میشود؛ حتی اگر هیچ مرزی جابهجا نشده باشد. هرمز پس از جنگ دقیقاً چنین وضعیتی پیدا کرده است. از این پس، هیچ شرکت بیمه، هیچ بازار انرژی، هیچ ناوگان دریایی و هیچ برنامهریز راهبردی، این آبراه را با مفروضات پیشین تحلیل نخواهد کرد. ریسک ژئوپلتیکی دیگر یک احتمال انتزاعی نیست، بلکه به بخشی از محاسبات روزمره تبدیل شده است. هزینه بیمه نفتکشها، الگوی استقرار نیروهای دریایی، تصمیم سرمایهگذاران و حتی رفتار بازارهای انرژی، همگی تحت تأثیر این تغییر ادراک قرار خواهند گرفت. برای ایران نیز پیامد جنگ صرفاً افزایش یا کاهش قدرت بازدارندگی نیست؛ بلکه تثبیت یک واقعیت ژئوپلتیکی است.
طی دو دهه گذشته، یکی از پیشفرضهای سیاست امنیتی آمریکا این بود که میتوان امنیت خلیج فارس را بدون مشارکت مؤثر ایران مدیریت کرد. جنگ نشان داد که این فرض بیش از آنکه یک واقعیت راهبردی باشد، یک ترجیح سیاسی بوده است. جایگاه جغرافیایی ایران، کنترل بر ساحل شمالی هرمز و ظرفیتهای نظامی آن موجب شده است که هیچ ترتیبات امنیتی پایداری در این آبراه بدون لحاظ کردن نقش تهران شکل نگیرد.
این گزاره نه دفاع از سیاستهای ایران است و نه نقد سیاستهای آمریکا؛ بلکه توصیف یک واقعیت ژئوپلتیکی است. به همین دلیل، حتی در صورت اجرای کامل تفاهمات، روابط امنیتی در هرمز دیگر بر پایه اعتماد ضمنی شکل نخواهد گرفت، بلکه بر اساس بازدارندگی متقابل مدیریت خواهد شد. تفاوت این دو بنیادین است. اعتماد، هزینههای امنیتی را کاهش میدهد؛ اما بازدارندگی، تنها آنها را قابل مدیریت میکند.
نظم جدید هرمز، اگر پایدار بماند، از جنس دوم خواهد بود. از این رو، اشتباه خواهد بود اگر افزایش دوباره تردد کشتیها بهمنزله احیای وضعیت موجود تعبیر شود. این برداشت، میان «رفتار» و «ساختار» تمایز قائل نمیشود. رفتار ممکن است به سرعت تغییر کند؛ اما ساختار، پس از جنگها، معمولاً برای سالها باقی میماند.
کشتیها میتوانند همان مسیر گذشته را طی کنند اما در چارچوب قواعدی متفاوت و با محاسباتی متفاوت. آنچه در هرمز تغییر کرده، صرفاً سطح تهدید نیست؛ بلکه ماهیت نظم امنیتی است. از این پس، امنیت هرمز بر پایه مدیریت موازنهای شکننده میان بازدارندگی، دیپلماسی و منافع متقابل تعریف خواهد شد. آنچه تغییر کرده، تعداد کشتیها نیست بلکه برداشت بازیگران از هزینههای اعمال قدرت است. در سیاست بینالملل، هنگامی که این برداشت تغییر کند، نظم نیز تغییر کرده است.
در روابط بینالملل، آبراهها را جغرافیا نمیسازد؛ این موازنه قدرت است که تعیین میکند یک آبراه، گذرگاه تجارت باشد یا صحنه رقابت راهبردی. کشتیها ممکن است به هرمز بازگردند، اما نظم پیشین بازنخواهد گشت؛ زیرا جنگ، پیش از آنکه واقعیتهای جغرافیایی را تغییر دهد، ذهنیت بازیگران درباره آن جغرافیا را تغییر داده است و در سیاست بینالملل، آنچه ذهنیت بازیگران را تغییر دهد، معمولاً تاریخ را نیز تغییر میدهد.
انتهای پیام/