دیپلماسی در آتش جنگ؛ از مدیریت بحران تا تقویت بازدارندگی
سیاست
162468
برخلاف این تصور رایج که وقوع جنگ را نشانه ناکامی دیپلماسی میداند، تجربههای تاریخی و واقعیتهای روابط بینالملل نشان میدهد دیپلماسی در میانه بحران نه تنها تعطیل نمیشود، بلکه بهعنوان یکی از ابزارهای مدیریت جنگ، جلوگیری از گسترش درگیری، افزایش هزینههای تجاوز و تقویت بازدارندگی، نقشی تعیینکننده در حراست از منافع ملی برعهده دارد.
«بیهودگی دیپلماسی و ضرر مذاکره» کلیدواژه برخی متنها، سخنرانیها و توییتهایی است که در فضای سیاسی-رسانهای کشور و پس از هر دوره مذاکره و جنگ منتشر میشود. گزارههایی مبتنی بر سادهسازی وضعیت که احتمالا از فرط تکرار و در نگاه اول شاید درست هم به نظر میرسند که اگر دستگاه دیپلماسی «موفق» بود، جنگ اصلاً رخ نمیداد یا سخن از مذاکره در میانه جنگ، قطعا نشانه تسلیم است.
به گزارش ایرنا، این گزارههای پرتکرار اما در برابر شواهد تاریخی، منطق روابط بینالملل و الزامهای زیست در جغرافیای منطقه، آنقدر که به نظر میرسند؛ دقیق و قابل دفاع نیستند. واقعیت آن است که ضرورت بهرهگیری از دیپلماسی در هر شرایطی در کنار الزام آمادگی صد در صدی نظامی، بدیهیتر از آن است که نیاز به استدلال علمی و تاریخی داشته باشد اما در مقطعی که مرز منافع ملی و تمایلات سیاسی مبهمتر از همیشه تعریف شده و دستگاه دیپلماسی به واسطه عمل به وظایف خود مورد انتقادهای ناتمام قرار گرفته؛ بررسی این گزارههای بدیهی، ضروری به نظر میرسد.
دیپلماسی در زمان جنگ؛ ابزاری برای بازدارندگی و حراست از منافع ملی
۱- اصول و نظریههای بسیاری در روابط بینالملل جنگ و مذاکره را دو پایه حراست از منافع ملی هر سرزمینی تعریف میکنند. دیپلماسی در میانه جنگ یا جنگ در میانه دیپلماسی تنها به این دلیل قابل درک و قبول است که در هر مقطعی، کارایی یکی بر دیگری چیره شده است. برای این روند و اصل، نمونههای متعددی از جنگهایی وجود دارد که در میانه آنها مذاکره آغاز شده و مذاکراتی که در خلال آن جنگ رخ داده است. در جنگ کره، مذاکرات پانمونجوم همزمان با عملیات نظامی جریان داشت، مذاکرات پاریس به منظور پایان دادن به جنگ ویتنام، در اوج درگیری کلید خورد.
نمونه بسیار ملموستر، جنگ ایران و عراق بود که در طول آن کانالهای دیپلماتیک بین دو کشور هرگز کاملاً قطع نشد. در طول جنگ تحمیلی، همزمان با سختترین عملیاتها، دستگاه دیپلماسی در سازمان ملل، شورای امنیت و دیگر نهادهای بینالمللی فعال بودند، قطعنامهها بررسی میشد و رایزنی با کشورهای مختلف ادامه داشت و این اقدامات و فعالیتها هرگز نشانه ضعف تفسیر نشده بلکه به عنوان بخشی از مدیریت جنگ تحلیل میشد. روسیه و اوکراین با وجود شدت درگیریها، دورههای مذاکراتی را تعطیل نکردهاند. روند جنگها و صلحهای تاریخ حکایت از آن دارد که در هیچ جنگ مهمی، کانال دیپلماتیک بهطور کامل بسته نشده است.
تجربه جنگهای بزرگ نشان میدهدکانالهای دیپلماتیک حتی در اوج درگیریها نیز بسته نمیشوند و مذاکره بخشی از مدیریت جنگ و حراست از منافع ملی است.
۲. نکته بدیهی دیگر که به عمد مورد غفلت عمده برخی منتقدان دستگاه دیپلماسی قرار گرفته، فرایند آغاز جنگ و عوامل موثر بر آن است، عواملی که در صدر آن محاسبات امنیتی و نظامی طرف متجاوز قرار دارد و نه عملکرد دستگاه دیپلماسی کشور مورد تجاوز. نقدی که میگوید «از دل مذاکرات دو جنگ بیرون آمد»، آگاهانه یا ناخواسته این اصل عقلانی را نادیده میگیرد اما واقعیت آن است که در فاصله منتهی به تصمیم «دونالد ترامپ» برای آغاز جنگ با ایران، شبکهای از بازیگران ذینفع، از لابی اسرائیل و اپوزیسیون، تا شماری از کشورهای منطقه فعالانه در جهت متقاعدسازی رئیسجمهور آمریکا برای حمله عمل کردند. اصرار ترامپ برای نشان دادن قدرت خود به جهان و رقبا و دیدگاه تاریخی وی درباره ضرورت ضربه به ایران، هم از دیگر عوامل موثر در آغاز جنگ بود که اساسا ربطی به آنچه در میز مذاکره مورد گفتوگو قرار گرفته بود؛ نداشت.
۳. اصل بدیهی دیگر در میانه جنجالها که به عمد از سوی برخی منتقدان نادیده گرفته میشود، ساختار چندبعدی تصمیمگیری در ایران است. بر مبنای این ساختار و به تاکید رهبر شهید، «سیاست خارجی در هیچ جای دنیا در وزارت خارجه تعیین نمیشود و مجامع بالادستی و مسئولین عالیرتبهی کشور هستند که سیاست خارجی را [تعیین میکنند]؛ البتّه وزارت خارجه هم در اینها مشارکت دارد، لکن این جور نیست که تصمیمگیری، تابع وزارت خارجه باشد؛ نه، وزارت خارجه مجری است».
در ایران، تصمیمات امنیت ملی از جمله آغاز مذاکره و پذیرش صلح، حاصل تعامل شورای عالی امنیت ملی، نیروهای مسلح، دولت و سایر نهادهای ذیربط است نه محصول عملکرد یک وزارتخانه بهتنهایی.
۴. از سوی دیگر نسبت دادن دلایل آغاز جنگ به یک دستگاه واحد در داخل کشور، عملا به معنای پاس دادن توپ تقصیر به زمین ایران و تبرئه طرف متجاوز است. گویا گروهی در پی هر بدعهدی ترامپ، مقصر را نه او که در درون کشور جستجو میکند. شماتت مذاکرهکنندگان و طرفداران دیپلماسی به دلیل ناپایداری سیاسی و شخصیتی رئیسجمهور آمریکا، در شرایطی که دیپلماسی هم مانند میدان، نیازمند اتحاد در مواضع حمایتی است، به منافع ملی آسیب خواهد زد.
۵. مرور این اصول بدیهی برای گروهی که مغرضانه درپی حمله به دیپلماسی و دستگاه مسئول آن هستند، ضروری است اما در برابر این غرضورزیها، نگاههای انتقادی معقولی هم از سوی شماری از مردم مطرح میشود که نیازمند تامل است؛ از جمله آنکه طریقت داشتن اصل مذاکره، زمانی که فرصتی برای آمادهسازی نظامی طرف مقابل تحلیل شود، تا چه اندازه قابل پذیرش است؟ یا برخی دیگر نیز معتقدند که تاکید بر چندبعدیبودن تصمیمگیری، گرچه غیرقابل انکار است اما میتواند در عمل مانع از ارزیابی دقیق پاسخگویی دستگاه دیپلماسی شود. گروهی نیز تفاوتهای زمانی و مکانی رویدادهای تاریخی اشاره شده با شرایط امروز را مانع الگوگیری از آن دوران میدانند. نقدهایی که گرچه بیراه و بیربط نیست اما پاسخ آنها شاید در یک واقعیت غیرقابل انکار نظام بینالملل ریشه داشته باشد که حضور در میدان دیپلماسی با درنظر گرفتن تمام گزینههای امکان و یا امتناع از جنگ صورت میگیرد.
کارکرد دیپلماسی در زمان جنگ و بازبینی در معیارهای موفقیت آن
بررسی کارکرد واقعی دیپلماسی در شرایط بحرانی، را باید با کنار نهادن شماری از پیشفرضهای ذهنی و سیاسی آغاز کرد. پیش فرض نخست این است که دیپلماسی را تنها در پایان دادن دادن به جنگ تفسیر کرده و در صورت ناکامی در این عرصه آن را بیفایده و شکست خورده تصور کنیم؛ این درحالی است که دستگاه دیپلماسی در دوران بحران، وظایف مشخص و قابلسنجشی بر عهده دارد؛ از جمله جلوگیری از ورود بازیگران تازه به میدان، بازداشتن رقیب از شکلدادن ائتلافهای گستردهتر علیه کشور، محدود نگهداشتن جغرافیای نبرد، خنثیسازی تلاش طرف مقابل برای کسب مشروعیت بینالمللی برای اقداماتش، حفظ همراهی یا دستکم سکوت کشورهای بیطرف و بهکارگیری نهادهای بینالمللی برای فراهم کردن زمینه یک آتشبس بعدی.
ارزیابی عملکرد دستگاه دیپلماسی با هریک از معیارهای بالا، تصویری شفافتری از یک سال و نیم تکاپوی این نهاد در حراست از منافع ملی و دستاوردهای دو جنگ دارد. اینکه در طول جنگهای ۱۲ و ۴۰ روزه به رغم خواست و حتی اصرار آمریکا؛ کشورهای دیگری وارد این نزاع نشدند و واشنگتن حتی در جلب همکاری کشورهای عرب منطقه برای ورود مستقیم و سنگین به جنگ ایران ناکام ماند؛ دلایل زیادی دارد که یکی از مهمترین آنها تلاش دستگاه دیپلماسی برای اعلام صریح و قاطعانه تبعات حضور در ائتلافهای نظامی علیه ایران و هشدارها و رایزنیهای آشکار و پشت پرده در این زمینه است که دستکم تا امروز از گشوده شدن جبهههای جدید علیه ایران به رغم خواست و تمایل آمریکا جلوگیری کرده است.
همانگونه که میدان بدون پشتوانه سیاسی و دیپلماتیک نمیتواند دستاوردهای خود را تثبیت کند، دیپلماسی نیز بدون اتکا به مولفههای قدرت، توان اثرگذاری لازم را نخواهد داشتدر نتیجه این نوع دیپلماسی، شورای امنیت سازمان ملل مجوزی برای اقدام نظامی علیه ایران صادر نکرد، همسایگان ایران در شمال و شمال غرب به رغم تمام تلاش اسرائیل برای کشاندن پای آنها به جنگ؛ وارد نزاع با ایران نشدند. این موفقیتها را گرچه نمیتوان تماما به نام دستگاه دیپلماسی ایران زد و باید پارامترهای بسیار دیگری از جمله معتبر بودن بازدارندگی نظامی کشور را هم در نظر گرفت اما قدرمسلم آن است که ناکامی آمریکا و اسرائیل در تشدید جبهههای جنگ علیه ایران و مشروعیت یافتن تجاوز به کشور، محصول اقدامات دستگاه دیپلماسی در دوران بحران است.
با چنین نگاهی به سیاست خارجی و رویکرد دستگاه دیپلماسی ایران میتوان آن را به نوعی اهرم بازدارنده هم تحلیل کرد. در این چارچوب، دیپلماسی جزئی از سیستم بازدارندگی است، نه لایهای جدا از آن و به همین دلیل است که «اسماعیل بقائی» سخنگوی دستگاه دیپلماسی در نشستهای متعدد سخنگویی؛ بر این مهم تاکید دارد که اقدامات وزارت خارجه روی دیگر اقدامات نیروهای نظامی در میدان است. واقعیت حاکم بر عرف بینالملل این است که تماسها، پیامها و گفتوگوهای دیپلماتیک، حتی زمانی توافقی در کار نیست با دو هدف مشخص فرستاده و انجام میشوند؛ هزینه احتمالی یک اقدام نظامی را برای طرف مقابل بالا برند، چون هر کانال ارتباطی باز، به معنای وجود ناظرانی است که اقدام تهاجمی را زیر ذرهبین قرار میدهند و احتمال سوبرداشت را هم کاهش میدهند.
در نبود کانال دیپلماتیک، تصمیمگیران هر دو طرف بر پایه حدس و گمان و اطلاعات ناقص عمل میکنند و همین ابهام اطلاعاتی، زمینه محاسبه اشتباه را فراهم میآورد. افزون بر این، مذاکره حتی در صورت شکست، میتواند مسیری برای خروج آبرومندانه طرف مقابل از بحران باز نگه دارد؛ گزینهای که عدم وجود آن، دشمن را به سمت گزینههای افراطیتر سوق میدهد. به بیان دیگر، سکوت دیپلماتیک، نه نشانه قدرت، که معمولاً زمینهساز افزایش خطر محاسبه غلط از سوی طرف مقابل است. در نهایت ارزیابی دقیق عملکرد دیپلماسی در زمان جنگ، به معیاری فراتر از توقف یا عدم توقف نزاع نیاز دارد.
در نهایت، تجربه تاریخی و واقعیتهای روابط بینالملل نشان میدهد که دیپلماسی و قدرت نظامی نه دو مسیر متقابل بلکه دو مولفه مکمل در تامین امنیت و حراست از منافع ملی هستند. همانگونه که میدان بدون پشتوانه سیاسی و دیپلماتیک نمیتواند دستاوردهای خود را تثبیت کند، دیپلماسی نیز بدون اتکا به مولفههای قدرت، توان اثرگذاری لازم را نخواهد داشت. از این منظر، قضاوت درباره موفقیت یا ناکامی دستگاه دیپلماسی تنها بر اساس وقوع یا توقف جنگ، تصویری ناقص از واقعیت ارائه میدهد و دوگانههای سیاسی را هر روز عمیقتر کرده و منافع ملی را تهدید میکند.
انتهای پیام/