تعامل زبانها / تأملی بر کتاب چالش میان فارسی و عربی سدههای نخست
فرهنگ
163067
تاریخ ایران پس از اسلام، از جمله دورههایی است که هرچه بیشتر درباره آن مطالعه میکنیم، پیچیدگیاش آشکارتر میشود. این دوره نهفقط از نظر سیاسی بلکه از حیث زبانی، فرهنگی، اجتماعی و حتی روانشناسی تاریخی، یکی از سرنوشتسازترین فصلهای گذشته ایران به شمار میرود.
مونا محمدنژاد؛ روزنامهنگار / در این میان، زبان جایگاهی ویژه دارد؛ زیرا زبان تنها وسیله بیان نیست، بلکه حافظه تاریخی، عنصر هویتساز، ابزار انتقال دانش و یکی از مهمترین نشانههای دوام یا دگرگونی یک فرهنگ است؛ ازهمینرو، هر پژوهشی که به نسبت فارسی و عربی در سدههای اول اسلامی بپردازد، در واقع به یکی از بنیادیترین مسائل تاریخ فرهنگی ایران نزدیک شده است.
بازخوانی نسبت قدرت و زبان
کتاب «چالش میان فارسی و عربی؛ سدههای نخست» نوشته آذرتاش آذرنوش، از جمله آثاری است که همین مسأله را در مرکز توجه قرار میدهد. پرسش اصلی کتاب این است که پس از استقرار حکومت اسلامی و گسترش نفوذ سیاسی و دینی عربها در ایران، چه رابطهای میان زبان فارسی و زبان عربی شکل گرفت و این رابطه چگونه بر حیات فرهنگی ایرانیان اثر گذاشت؟ این پرسش، در ظاهر زبانی است اما در باطن، به موضوعاتی بسیار گستردهتر مربوط میشود: نسبت قدرت و زبان، پیوند دین و دانش، جایگاه دیوانسالاری، نقش نخبگان فرهنگی، چگونگی حفظ سنتهای بومی و نیز شیوه سازگاری یک جامعه کهن با وضعیتی تازه و دگرگونکننده. اهمیت کتاب آذرنوش در آن است که از همان آغاز، موضوع را تنها در سطح برخورد دو زبان متوقف نمیکند. مسأله اساسی برای او این نیست که چه تعداد واژه از عربی وارد فارسی شد یا کدام ساختارهای زبانی از یکی به دیگری راه یافت، بلکه میکوشد نشان دهد چگونه عربی در مدت نسبتاً کوتاهی به زبان رسمی، دینی و علمی جهان اسلام تبدیل شد و درعینحال، فارسی نیز از میان نرفت و حتی پس از چند سده، دوباره به عرصه ادب، تاریخنگاری، اندیشه و دانش بازگشت. این نکته بهخودیخود مهم است، زیرا برخلاف بسیاری از زبانهای محلی که در جریان فتوحات سیاسی به حاشیه رانده یا بهتدریج ناپدید شدند، فارسی توانست نهتنها دوام بیاورد، بلکه در دورهای تازه، به زبان یکی از درخشانترین سنتهای ادبی و فکری جهان اسلامی بدل شود.
برای فهم ارزش این مسأله، باید به این نکته توجه کرد که زبان در تاریخ ایران، همواره بیش از یک ابزار ارتباطی بوده است. فارسی حامل بخش مهمی از حافظه جمعی ایرانیان، روایتهای تاریخی، الگوهای فرهنگی، شیوههای اندیشیدن و نظامهای معنایی آنان بوده است. در مقابل، عربی نیز با ورود اسلام، صرفاً زبان قومی خاص باقی نماند، بلکه به زبان وحی، فقه، تفسیر، کلام، فلسفه، بخش مهمی از علوم و نیز ارتباط میان سرزمینهای گسترده اسلامی تبدیل شد. بنابراین، آنچه در سدههای اول اسلامی در ایران رخ داد، فقط همجواری دو زبان نبود، بلکه رویارویی و همزمان، همزیستی دو سنت بزرگ فرهنگی و تمدنی بود که هر دو از توان زایش و اثرگذاری بالایی برخوردار بودند.
فراتر از ارادههای سیاسی
یکی از امتیازهای چشمگیر کتاب«چالش میان فارسی و عربی» وسعت نگاه نویسنده و توجه او به بسترهای گوناگونی است که در شکلگیری این نسبت زبانی نقش داشتهاند. کتاب نشان میدهد بحث فارسی و عربی را نمیتوان فقط در چارچوب ادبیات یا زبانشناسی تاریخی بررسی کرد، باید آن را در پیوند با وضعیت سیاسی پس از فتح، ساختار حکومت، نهاد دیوان، شبکههای علمی، ترجمه متون، مهاجرتها، تعاملات اجتماعی و تغییرات فکری زمانه دید. این رویکرد سبب میشود مسأله زبان از حالت انتزاعی و صرفاً نظری بیرون آید و بهصورت پدیدهای زنده و درهمتنیده با واقعیت اجتماعی فهمیده شود.
از این منظر، کتاب به شمار زیادی از عوامل و اشخاص و روندها میپردازد. از مترجمان و دبیران گرفته تا فرمانروایان و سلسلههایی که در احیای فارسی نقش داشتهاند، از متفکران و ادیبان دوزبانه تا آثاری که در مسیر انتقال میراث علمی و ادبی میان دو زبان شکل گرفتهاند، همگی در تحلیل نویسنده جای دارند. این تنوع، یکی از نقاط قوت مهم کتاب است؛ زیرا خواننده درمییابد سرنوشت زبانها را نمیتوان فقط با اراده سیاسی توضیح داد. زبان در بطن جامعه زندگی میکند و از شبکهای از نیازها، منافع، اعتبارات، عادتهای فرهنگی و ساختهای قدرت اثر میپذیرد. در حقیقت، بقای فارسی را باید یکی از مهمترین واقعیتهای فرهنگی این دوره دانست. اگرچه بسیاری از نخبگان برای مشارکت در جهان علمی و سیاسی زمانه ناگزیر به عربینویسی بودند، فارسی در میان مردم باقی ماند و از دل همین ماندگاری اجتماعی، توانست بعدتر به زبانی برای آفرینش ادبی، روایت تاریخی و حتی نگارش برخی متون علمی و اخلاقی تبدیل شود. این نکته از نظر تاریخی بسیار معنادار است؛ زیرا نشان میدهد که زبان فقط از بالا و به وسیله حکومت تعیین تکلیف نمیشود. حتی اگر قدرت سیاسی زبانی را تقویت کند، دوام یا افول یک زبان به میزان ریشهداشتن آن در زندگی مردم، قابلیتهای فرهنگیاش و امکان انطباقش با شرایط جدید نیز وابسته است.
تبارشناسی یک فرضیه
با این همه، کتاب آذرنوش تنها به سبب دامنه اطلاعاتش اهمیت نیافته، بلکه بهدلیل طرح نظریهای مشخص نیز توجه منتقدان را برانگیخته است. محور اصلی این بحث، مفهوم «چالش» در عنوان کتاب است. نویسنده ظاهراً میخواهد از وضعیتی سخن بگوید که در آن، میان فارسی و عربی نوعی کشمکش یا تنش تاریخی وجود داشته است. بسیاری از منتقدان بر این باورند شواهد تاریخی، اگر با دقت بیشتری نگریسته شوند، بیش از آنکه از ستیز و تقابل خبر دهند، حکایت از همزیستی، اقتباس، دادوستد فرهنگی و تقسیم کار میان دو زبان دارند. این نقد، فقط متوجه یک واژه در عنوان کتاب نیست، بلکه متوجه جهتگیری کلی تحلیل نیز هست. اگر از آغاز، رابطه دو زبان در چارچوب «چالش» فهمیده شود، این خطر وجود دارد که دادههای تاریخی نیز در همین افق تفسیر شوند و هر نشانهای از تفاوت یا ترجیح زبانی، بهعنوان نشانهای از نزاع فهم شود. در حالی که تاریخ زبانها، بویژه در جهانهای چندفرهنگی، اغلب بر اساس الگوهایی پیچیدهتر پیش میرود. زبانها میتوانند همزمان با یکدیگر رقابت کنند، از یکدیگر تأثیر بپذیرند، در حوزههایی متفاوت به کار روند و حتی به شکلی مکمل عمل کنند؛ از اینرو، این پرسش جدی مطرح میشود که آیا تعبیر «چالش» برای توصیف کلی این رابطه، به اندازه کافی دقیق و متعادل هست یا نه؟
یکی دیگر از انتقادهایی که بر کتاب وارد شده، به ناهماهنگی در تعیین زمان آغاز این چالش بازمیگردد. اگر قرار باشد از پدیدهای تاریخی با عنوانی مشخص سخن گفته شود، انتظار میرود مرزهای زمانی و شواهد آن تا حد امکان روشن باشند. منتقدان از همین زاویه بر کتاب خرده گرفتهاند و گفتهاند خود مفهوم چالش، نیازمند تعریف تاریخی روشنتر و شواهد قاطعتری است. در کنار این، برخی نقدها متوجه شیوه استنباط نویسنده است. در پژوهش تاریخی، فاصله میان یک فرضیه جالب و یک نتیجه مستند، فاصلهای جدی است. مورخ میتواند از روی قرائن، احتمالاتی را مطرح کند اما هرچه موضوع حساستر و دامنه نتیجهگیری گستردهتر باشد، نیاز به شواهد محکمتر نیز بیشتر میشود. بخشی از منتقدان بر این باورند که در بعضی مواضع، کتاب آذرنوش از برخی فرضها یا دیدگاههای محل مناقشه برای تقویت نظریه کلی خود بهره گرفته، بیآنکه همه دشواریهای آن فرضها را به اندازه کافی برطرف کرده باشد. این مسأله البته ارزش پژوهش را از میان نمیبرد اما نشان میدهد که خواننده باید میان طرح مسأله و اثبات نهایی تفاوت قائل شود.
واقعیتهای تاریخی میدان دو زبانگی
از منظر محتوایی، شاید مهمترین استدلال مخالفان این باشد که رابطه فارسی و عربی را بهتر است در چارچوب تقسیم نقشهای زبانی و فرهنگی فهمید، نه صرفاً در قالب تعارض؛ به بیان دیگر، زبان عربی بهدلیل جایگاه دینی و علمیاش، زبان مطلوب برای برخی حوزههای خاص بود؛ همانطور که فارسی بهدلیل پیوندش با بافت اجتماعی و فرهنگی ایران، در حوزههایی دیگر جایگاهی استوار داشت. این وضع، الزاماً نشاندهنده خصومت نیست. در بسیاری از جوامع، زبان دین با زبان زندگی روزمره یا زبان دانش با زبان محاوره یکی نبوده است؛ بنابراین، همزیستی فارسی و عربی میتواند بیش از آنکه صحنه حذف یکی به دست دیگری باشد، عرصه نوعی سازگاری تاریخی باشد. وجود شمار زیادی از دانشمندان و نویسندگان دوزبانه نیز این برداشت را تقویت میکند. نخبگان فرهنگی جهان ایرانی-اسلامی، در بسیاری از موارد، نه خود را میان دو زبان محصور میدیدند و نه لزوماً یکی را دشمن دیگری میپنداشتند. آنان بسته به موضوع، مخاطب، سنت علمی و هدف نوشتن، از عربی یا فارسی بهره میگرفتند. همچنین شواهد تاریخی فراوانی وجود دارد که بر تعامل و درهمتنیدگی این دو سنت زبانی دلالت میکنند. مهاجرت عربها به ایران، سکونت آنان در شهرهای مختلف، آموختن فارسی از سوی برخی از آنان، گرایش ایرانیان به یادگیری عربی برای مشارکت در ساختار دینی و اداری، ترجمه آثار از فارسی به عربی و از عربی به فارسی، اختلاط اجتماعی و خانوادگی و نیز تأثیر واژگانی و سبکی متقابل، همگی نشان میدهند رابطه دو زبان را نمیتوان به یک الگوی ساده تقلیل داد. آنچه در برابر ما قرار دارد، بیشتر نوعی تاریخ تماس زبانی و فرهنگی است که در آن، هم اقتدار وجود دارد، هم جذب و اقتباس، هم مقاومت و هم سازگاری.
از سوی دیگر، نباید هر ترجیح تاریخی به نفع عربی را نشانه فارسیستیزی دانست. در دورهای که عربی زبان مشترک بخش بزرگی از جهان اسلام بود، طبیعی است که بسیاری از متفکران برای انتشار گستردهتر اندیشههای خود یا برای پیوستن به شبکه علمی زمانه، به عربی بنویسند. این انتخاب میتوانست کاملاً عملی، علمی یا ارتباطی باشد، نه لزوماً ایدئولوژیک یا هویتی.
دادههای انبوه و انسجام نظری
کتاب «چالش میان فارسی و عربی؛ سدههای نخست» پرارجاع و غنی از نظر داده است اما در عین حال، گاهی کتاب حالتی موزاییکی یا چندپاره پیدا میکند. مقصود آن است که انبوهی از شواهد و نمونهها گرد آمده اما در همه بخشها پیوند این دادهها با یک خط استدلالی کاملاً منسجم به یک اندازه روشن نیست. این مسأله در آثار پژوهشی بزرگ، گاه امری طبیعی است؛ زیرا هرچه دامنه اطلاعات وسیعتر باشد، حفظ انسجام تحلیلی دشوارتر میشود. اگر بخواهیم منصفانه قضاوت کنیم، باید اذعان کرد که ارزش اصلی کتاب آذرنوش همچنان محفوظ است. این کتاب مسألهای بزرگ و مهم را با جدیت پیش میکشد و خواننده را وادار میکند تاریخ زبان را نه در قالب روایتهای ساده و احساسی، بلکه در نسبت با قدرت، فرهنگ، جامعه و تحولات تمدنی ببیند. حتی اگر با بخشهایی از تحلیل نویسنده موافق نباشیم، یا اگر عنوان کتاب را تا اندازهای جهتدار و بحثانگیز بدانیم، باز هم نمیتوان انکار کرد که طرح این پرسش، خود بسیار راهگشاست: چگونه فارسی در جهان تازه اسلامی دوام آورد، چه چیزهایی را از دست داد، چه چیزهایی را جذب کرد و چگونه توانست در شرایطی جدید، دوباره خود را بازسازی کند؟
فراسوی دوگانههای صلب
شاید یکی از مهمترین نتایجی که از خواندن این کتاب و نقدهای پیرامون آن به دست میآید، این باشد که تاریخ زبان را نباید به تقابلهای دوقطبی فروکاست. در بسیاری از موارد، زبانها نه فقط با یکدیگر رقابت میکنند، بلکه به یکدیگر امکان رشد نیز میدهند. گاه زبان مسلط، شبکهای بزرگتر از ارتباط، علم یا قدرت فراهم میکند و زبانی دیگر، با تکیه بر ریشههای اجتماعی و فرهنگی خود، در همین فضا راهی برای بازآفرینی پیدا میکند. تجربه فارسی و عربی در سدههای اول اسلامی، به احتمال فراوان، از همین جنس است. این تجربه نه داستان نابودی کامل یک زبان است، نه روایت پیروزی بیچونوچرای زبان دیگر، بلکه حکایت تماس دو سنت توانمند است که در اثر این تماس، هر دو دگرگون شدند.
«چالش میان فارسی و عربی» را باید کتابی مهم، اثرگذار و در عین حال مناقشهبرانگیز دانست. اهمیت آن از یکسو بهدلیل گستردگی اطلاعات، توجه به زمینههای تاریخی و طرح مسألهای بنیادین است؛ از سوی دیگر، بحثبرانگیزی آن به سبب برخی ابهامهای نظری، نوسان در استدلال و شیوه تفسیر شواهد است. این دو وجه، نه یکدیگر را خنثی میکنند و نه باعث میشوند یکی را به سود دیگری کنار بگذاریم. برعکس، همین ترکیب است که کتاب را به اثری زنده در فضای فکری بدل میکند: اثری که هم باید از آن آموخت و هم باید آن را به محک نقد زد.
پژوهشگر مرزها
تأملی بر کارنامه علمی آذرتاش آذرنوش
آذرتاش آذرنوش را نمیتوان فقط با عنوان استاد زبان و ادبیات عرب یا مترجم و مصحح متون کهن معرفی کرد. اهمیت او بیش از آنکه در فهرست آثار و سمتهای علمیاش باشد، در نوع نگاهی است که به یکی از پیچیدهترین مسائل تاریخ فرهنگی ایران آورد: نسبت فارسی و عربی. او از معدود پژوهشگرانی بود که این نسبت را نه به شکل یک تقابل ساده و احساسی، بلکه بهصورت مسألهای تاریخی، فرهنگی و تمدنی فهم کرد و کوشید از دل متنها و شواهد، تصویری دقیقتر از آن به دست دهد.
در فضای فکری ما، سخن گفتن از فارسی و عربی غالباً یا به ستایش اغراقآمیز یکی میانجامد یا به تخفیف دیگری. آذرنوش اما از این دوگانههای سادهساز فاصله داشت. او نشان داد رابطه این دو زبان، فقط رابطه دو دستگاه زبانی نیست، بلکه به تاریخ دانش، دین، قدرت، آموزش و حافظه جمعی نیز مربوط میشود. در چنین افقی، فارسی نه زبانی صرفاً مغلوب بود و نه عربی فقط زبانی تحمیلی؛ هر دو در روندی طولانی از تأثیر و تأثر، جایگاه خود را در تاریخ ایران ساختهاند. امتیاز کار او در این بود که مسأله را از سطح داوریهای احساسی به سطح تحلیل تاریخی ارتقا داد و به خواننده یادآوری کرد که زبانها در خلأ زندگی نمیکنند، بلکه در متن نهادها، مناسبات اجتماعی و ساختارهای فرهنگی معنا میگیرند.
در برخی از مهمترین نوشتهها و پژوهشهایش، از جمله در آثاری که به تاریخ تعامل فارسی و عربی میپردازند، آذرنوش کوشید روایتهای سادهانگارانه را کنار بزند. او توجه میداد که مسأله زبان را نمیتوان فقط با الگوی غالب و مغلوب توضیح داد، بلکه باید دید چگونه زبانها در ساختار قدرت، در نهاد علم، در آموزش رسمی و در زندگی اجتماعی نقش پیدا میکنند. همین رویکرد بود که نوشتههای او را از سطح بحثهای عاطفی و هویتی فراتر میبرد و به آنها اعتباری پژوهشی میداد. او در عین حال، همزمان دو خطا را کنار میزد؛ از یک سو، روایتهایی را که همه چیز را به خصومت بیرونی فرومیکاهند؛ و از سوی دیگر، نگاههایی را که فرسایش یا حاشیهنشینی یک زبان را امری طبیعی و بیمسأله میبینند. آذرنوش تاریخ را محل کشاکش نیروهای پیچیده میدانست؛ جایی که زبان، هم ابزار انتقال معناست و هم حامل منزلت اجتماعی. از همین رو، نگاه او به زبان، نگاه به یک موجود زنده تاریخی بود، نه صرفاً مجموعهای از قواعد یا واژگان. این همان چیزی است که آثارش را برای امروز نیز زنده نگه میدارد.
دفاع آذرنوش از فارسی، دفاعی عاطفی و خطابی نبود؛ دفاعی پژوهشمحور و تاریخی بود. او میکوشید نشان دهد بقای فارسی نه حاصل تصادف، بلکه نتیجه پشتوانه فرهنگی دیرپا، حافظه تمدنی ایران و پایداری اجتماعی این زبان در میان مردم بوده است. در نگاه او، زبان وقتی زنده میماند که در زندگی واقعی، در تخیل جمعی و در پیوند با سنت فرهنگی ریشه داشته باشد. این نگاه، هم علمی بود و هم دربردارنده نوعی احترام عمیق به تاریخ زبان فارسی. شاید به همین دلیل نوشتههای او برای خواننده صرفاً اطلاعبخش نیستند؛ آنها نوعی بازآموزی در شیوه نگاهکردن به تاریخ زبان نیز به دست میدهند.
او در عین حال، به ادبیات عرب نیز با همان دقت و احترام مینگریست. آذرنوش از آن دسته پژوهشگرانی نبود که برای برجستهکردن فارسی، ناگزیر از تحقیر عربی شوند. برعکس، او عظمت سنت عربی را میشناخت و درست به همین دلیل میتوانست نسبت این دو جهان زبانی را واقعبینانهتر توضیح دهد. این توانایی جمعکردن دلبستگی به فارسی با شناخت عمیق ادب عربی، یکی از امتیازهای نادر او بود. چنین تعادلی در فضای فکری ما، که اغلب به قطبیسازی و شتابزدگی میل دارد، دستاورد کوچکی نیست.
با این همه، آذرنوش فقط نظریهپرداز نسبت فارسی و عربی نبود. او در آموزش زبان عربی نیز نقشی ماندگار داشت. کتابها و درسنامههایی که نوشت، برای نسلهای مختلف دانشجویان منبع شد، زیرا عربی را از سطح آموزش خشک و صرفاً دستوری فراتر میبرد. او به زبان عربی نه فقط بهعنوان موضوع امتحان، بلکه بهمثابه سنتی بزرگ برای فهم متن، اندیشه و تاریخ نگاه میکرد. از این جهت، سهم او در آموزش عربی در ایران کمتر از آثار نظریاش نبود. بسیاری از دانشجویان، چه در دانشگاه و چه بیرون از آن، عربی را از خلال نظمی میآموختند که آذرنوش برای آموزش این زبان طراحی کرده بود: نظمی روشن، مرحلهبهمرحله و در عین حال متکی بر فهم.
اهمیت این وجه آموزشی را نباید دستکم گرفت. در بسیاری از محیطهای آموزشی، عربی برای دانشجویان به درسی دشوار، بیروح و حافظهمحور تبدیل شده بود؛ زبانی که باید از آن عبور کرد، نه جهانی که باید آن را فهمید. آذرنوش این وضعیت را دگرگون میکرد. او از آموزش زبان پلی میساخت برای ورود به متون، برای درک سنت فکری و برای نزدیک شدن به تاریخ فرهنگی منطقهای که ایران قرنها با آن در گفتوگو بوده است. از این منظر، کار او فقط آموزش یک زبان نبود؛ نوعی تربیت ذهنی بود برای دقیقخواندن، مقایسهکردن و پرهیز از سادهسازی. زندگی علمی او نیز این چندوجهی بودن را بازتاب میداد. آذرنوش در سال ۱۳۱۶ به دنیا آمد؛ شناسنامهاش در قم صادر شده بود و خود با طنز از «قمی قلابی» بودنش یاد میکرد. دوران تحصیلش را در تهران و اهواز گذراند، در دارالفنون درس خواند و از همان سالهای نوجوانی به شعر و ادبیات علاقه داشت. بعدها نیز از همسایگی با خانواده فرخزاد و از یادداشتی که از فروغ بر یکی از شعرهایش مانده بود، سخن گفته بود. این وجه ادبی، هرچند زیر سایه کار دانشگاهیاش قرار گرفت، در منش و زبان او باقی ماند. همین سابقه ادبی احتمالاً در نثر و شیوه بیانش نیز بیتأثیر نبود. او حتی وقتی به موضوعات تخصصی و دشوار میپرداخت، میکوشید مسأله را روشن، منظم و بیابهام طرح کند. این ویژگی سبب میشد که نوشتههایش صرفاً برای اهل فن قابل استفاده نباشد، بلکه برای خواننده جدی غیرمتخصص هم راهگشا باشد. آذرنوش بهخوبی میدانست که دانش اگر در زبان گرفتار ابهام و خودنمایی شود، از اثرگذاری واقعی بازمیماند. ورود او به رشته عربی در دانشگاه تهران، بهتدریج مسیر اصلی زندگیاش را شکل داد. او مدتی در بغداد درس خواند، سپس به فرانسه رفت و در دانشگاه سوربن دکتری ادبیات عرب گرفت؛ جایگاهی که او را در شمار اولین ایرانیان دارای این درجه در این رشته قرار داد. رسالهاش درباره «طبقات الشعراء» ابن معتز بود و این تجربه، او را با روشهای دقیق پژوهش و تصحیح متن آشنا کرد. پس از بازگشت به ایران، در دانشگاه تهران به تدریس پرداخت و بعدها بهعنوان اولین مدیر گروه ادبیات عرب شناخته شد. همین پیشینه سبب شد که در کار او، سنت دانشگاهی ایران، تجربه زیسته در جهان عرب و آموزش آکادمیک اروپایی به شکلی کمنظیر در کنار هم قرار گیرد.
میراث آذرنوش
اما بخش مهمی از میراث آذرتاش آذرنوش در بیرون از کلاس درس و در نهادهای علمی شکل گرفت. حضور طولانیاش در مرکز دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، او را به یکی از چهرههای مؤثر در تولید دانش مرجع بدل کرد. او در این مرکز هم مقاله نوشت، هم در ویرایش و سنجش علمی متون نقش داشت و هم در تثبیت زبانی دقیق و پژوهشمحور سهیم بود. تألیف حدود ۱۷۰ مقاله تخصصی، ویرایش صدها مدخل و مقاله و فعالیت در شورای عالی علمی این مرکز، تنها اعدادی در کارنامه او نیستند؛ نشانههای نوعی اخلاق علمیاند که بر دقت، صبوری و پرهیز از شتابزدگی استوار بود. این بخش از کارنامه او اهمیت ویژهای دارد، زیرا دانش مرجع معمولاً کمتر از کتابهای پرآوازه دیده میشود، درحالیکه نقش آن در ساختن حافظه علمی یک جامعه بسیار بنیادی است. مقاله دایرةالمعارفی خوب، حاصل دانش فشرده، احتیاط در داوری و توانایی در خلاصهکردن مسائل پیچیده است. آذرنوش در این عرصه، صرفاً یک نویسنده یا ویراستار نبود؛ او به استقرار معیاری برای دقت علمی کمک میکرد. چنین سهمی در زمانهای که شتاب و سطحینویسی رو به افزایش است، اهمیتی دوچندان پیدا میکند. در کنار اینها، آثاری چون «راههای نفوذ فرهنگ ایرانی در عصر جاهلی»، «فرهنگ معاصر عربی-فارسی» و ترجمه «کتاب موسیقی کبیر» فارابی نشان میدهند ذهن او همواره متوجه نقاط تماس ایران و جهان عرب بود. او در پی آن نبود که این دو حوزه را از هم جدا کند، بلکه میخواست شکل تاریخی پیوند، رقابت و تأثیر متقابل آنها را روشن کند. از همین منظر، آذرنوش را باید بیش از هر چیز پژوهشگر مرزها دانست: مرز میان دو زبان، دو سنت ادبی و دو حافظه فرهنگی که در تاریخ ایران بارها درهم تنیدهاند.
اهدای ۴۶۴۸ جلد از کتابخانه شخصیاش به مرکز دائرةالمعارف بزرگ اسلامی نیز معنایی فراتر از یک اقدام نمادین داشت. کتابخانه هر پژوهشگر، نقشه سالهای فکر و جستوجوی اوست. وقتی آذرنوش این کتابها را به یک نهاد علمی سپرد، در واقع بخشی از عمر فکری خود را به حافظه جمعی دانش واگذار کرد. این رفتار، با سراسر کارنامهاش سازگار بود: او دانش را نه سرمایهای شخصی، بلکه میراثی قابل انتقال میدانست. از آذرنوش در سالهای مختلف تقدیر شد و جوایز مهمی گرفت اما جایگاه او را باید در سطحی عمیقتر سنجید. ارزش اصلی او در این بود که به ما آموخت چگونه میتوان درباره زبان، هویت و تاریخ، دقیقتر و منصفانهتر اندیشید. او نه به تعصب پناه میبرد و نه به بیریشگی. هم به فارسی دلبسته بود و هم منزلت ادب عربی را میشناخت. همین تعادل کمیاب است که از او چهرهای ماندگار میسازد.
آذرتاش آذرنوش فقط مجموعهای از کتابها و مقالهها از خود به جا نگذاشت؛ او شیوهای از فهم را به میراث سپرد؛ فهمی تاریخی، بیتعصب، منظم و ریشهدار. به همین دلیل، فقدان او صرفاً غیبت یک استاد برجسته نیست، بلکه غیبت نوعی منش علمی است؛ منشی که امروز نیز فرهنگ ما به آن نیاز دارد.
انتهای پیام/