نگاهی به نمایش «تن منهای من»

ضیافت آرام مرگ

فرهنگ

169741
ضیافت آرام مرگ

مرگ را معمولاً لحظه‌ای ناگهانی می‌دانیم؛ پایانی که همه‌چیز را از ما می‌گیرد و امکان بازگشت را از میان می‌برد. اما اگر مرگ نه یک لحظه، بلکه فرآیندی برای جدا شدن از خویشتن باشد چه؟ اگر آنچه پایان می‌پنداریم، سفری تدریجی برای عبور از تعریفی باشد که سال‌ها از خود ساخته‌ایم؟

  حامد قریب گروه فرهنگی  /   نمایش «تن منهای من» از دل همین پرسش شکل می‌گیرد؛ اثری که می‌کوشد مرگ را از محدوده یک واقعه بیرون بکشد و به تجربه‌ای ذهنی و تأمل‌برانگیز بدل کند.  عنوان نمایش، پیش از آشکار شدن جهان اثر، مسأله اصلی آن را پیش روی مخاطب می‌گذارد: اگر تن از من جدا شود، چه چیزی باقی می‌ماند؟ آیا هویت انسان فراتر از جسم اوست یا چنان با بدن خود یکی شده‌ایم که تصور جدایی از آن، به معنای تصور پایان خویشتن است؟ نمایش به‌جای پاسخ دادن به این پرسش‌ها، تماشاگر را با امکان‌های گوناگون آنها مواجه می‌کند.
 در جهان سورئال(فراواقعی) نمایش، دختری مرده با کرمی روبه‌روست که وظیفه دارد جسم او را بخورد. موقعیتی که می‌توانست صرفاً تصویری هولناک از زوال جسمانی باشد، به رابطه‌ای نامتعارف میان این دو می‌انجامد. کرم به دختر علاقه‌مند می‌شود و اعتراف می‌کند که به‌خاطر عشقش، او را آهسته‌تر از دیگران خورده است. در این نقطه، نمایش از قلمرو مرگ به قلمرو عشق قدم می‌گذارد؛ اما نه عشقی نجات‌بخش که بتواند سرنوشت را تغییر دهد. عشق کرم مرگ را متوقف نمی‌کند، بلکه تنها از شتاب آن می‌کاهد.  این تناقض، یکی از ظرفیت‌های مهم دراماتیک اثر است. کرم هم‌زمان عامل نابودی و موجودی عاشق است؛ موجودی که می‌خواهد به دیگری نزدیک شود، اما ابزار این نزدیکی چیزی جز خوردن و محو کردن او نیست. آیا این عشق شکلی از مراقبت است یا تلاشی برای به تعویق انداختن جدایی؟ آیا دوست داشتن دیگری به معنای نگه داشتن اوست یا باید پذیرفت که عشق نیز نمی‌تواند مانع رفتن شود؟ نمایش با قرار دادن این پرسش‌ها در دل رابطه‌ای غریب، امکان خوانشی فراتر از موقعیت داستانی خود را فراهم می‌کند.
در سوی دیگر، دختر به‌تدریج به پذیرش جدایی از تن می‌رسد. آنچه در ابتدا فقدانی هولناک به نظر می‌رسد، آرام‌آرام شکلی دیگر پیدا می‌کند: شاید رهایی نه در حفظ همیشگی داشته‌ها، بلکه در پذیرفتن پایان تعلق به آنها نهفته باشد. بااین‌حال، چنین ایده‌ای زمانی به تجربه‌ای تئاتری بدل می‌شود که از سطح مفهوم فراتر برود و در بدن، سکوت، ریتم و رابطه شخصیت‌ها تجسم پیدا کند. چالش اصلی اثر نیز همین است؛ اینکه اندیشه فلسفی صرفاً در گفت‌وگوها باقی نماند و به تجربه‌ای محسوس برای تماشاگر تبدیل شود.
حضور فرشته حسینی در نقش دختر، مسأله تن را از محدوده مفهومی انتزاعی خارج می‌کند. در نمایشی که عنوانش مستقیماً به بدن اشاره دارد، بدن بازیگر دیگر صرفاً وسیله روایت نیست، بلکه خود به بخشی از مسأله بدل می‌شود. جدایی از تن را نمی‌توان فقط توضیح داد؛ باید آن را در کیفیت حضور، واکنش و مواجهه شخصیت با زوال تدریجی جسم جست‌وجو کرد. از این منظر، نقش دختر بیش از بازنمایی مرگ، به تجربه دشوار پذیرش نزدیک می‌شود؛ پذیرش چیزی که فقدانش هراس‌آور است، اما شاید راهی به سوی رهایی بگشاید. جهان سورئال نمایش زمانی بیشترین اثر را خواهد داشت که فاصله میان ایده و اجرا از میان برود و تماشاگر نه‌فقط معنای مرگ، عشق و رهایی را بفهمد، بلکه تناقض‌های آنها را احساس کند. قدرت چنین جهانی در ارائه پاسخ‌های قطعی نیست، بلکه در زنده نگه داشتن پرسش‌هایی است که پس از پایان اجرا نیز همراه مخاطب می‌مانند. 
«تن منهای من» را می‌توان اثری درباره تعلق، فقدان و دشواری رها کردن آن چیزی دانست که سال‌ها بخشی از هویت ما بوده است. شاید پرسش نهایی نمایش همین باشد: آیا برای رسیدن به آرامش باید از خودمان چیزی کم کنیم، یا باید دریابیم آنچه از دست می‌دهیم، از ابتدا تمامِ ما نبوده است؟


انتهای پیام/
دیدگاه ها