قدرت امیدِ جمعی؛ امیدی که با هم میسازیم
وقتی خبرهای جنگ دوباره به زندگی روزمرهمان راه پیدا میکنند، آینده برای بسیاری از ما کوچک میشود؛ به اندازه خبری که منتظرش هستیم، یا تصمیمی که نمیدانیم تا فردا اعتبار دارد یا نه. در چنین روزهایی، حرف زدن از امید و آینده دشوار است. کسی که نگران جان و خانه و نان خویش است، حق دارد بپرسد: امید این وسط چه دردی را دوا میکند؟
علیرضا نصراصفهانی، پژوهشگر حکمرانی: وقتی خبرهای جنگ دوباره به زندگی روزمرهمان راه پیدا میکنند، آینده برای بسیاری از ما کوچک میشود؛ به اندازه خبری که منتظرش هستیم، یا تصمیمی که نمیدانیم تا فردا اعتبار دارد یا نه. در چنین روزهایی، حرف زدن از امید و آینده دشوار است. کسی که نگران جان و خانه و نان خویش است، حق دارد بپرسد: امید این وسط چه دردی را دوا میکند؟
پاسخ به این بستگی دارد که امید را چه بدانیم. امیدی که فقط میگوید «همهچیز خوب میشود»، در برابر رنج واقعی دوام نمیآورد. اما امیدی هست که برای شروع، به تضمین فردای بدون جنگ نیاز ندارد: امیدی که خطر را میبیند، نگرانی را انکار نمیکند و با این حال میپرسد: الان چه چیزی را میتوان حفظ کرد؟ چه رنجی را میتوان کم کرد؟ کدام امکان را میتوان ساخت؟ این امید احساسی بیپشتوانه نیست؛ به شواهد باور دارد: به هر قدم کوچکی که جواب داده، به هر پیوندی که در سختی سرپا مانده است. امید معقول از همین شواهد کوچک آغاز میشود.
این امید، امید تکیه بر خود نیست؛ امید جمعی است. یعنی امیدی که در «با هم بودن» زنده میماند. وقتی یک نفر در ناامیدی فرو میرود، یک نفر دیگر دستش را میگیرد؛ وقتی راهی بسته میشود، با هم راه دیگری پیدا میکنیم. از این منظر امید چیزی است که میان آدمها ساخته میشود؛ در محله، در مدرسه، در خیابان، در همان کارهای کوچکی که هر روز انجام میدهیم.
امید در متن همین زندگی روزمره جاری است. آنجا که از همسایهمان میپرسیم امروز به چیزی نیاز داری یا نه. در ادامه رفتن به سر کلاس، در کمک به مغازهداری که کسبوکارش لطمه خورده، در همان آشتیهای کوچکی که مدتها به تعویق انداخته بودیم، در پیامی که برای آرام کردن دلنگرانی دوستی میفرستیم. هیچکدام از اینها تیتر اخبار نمیشوند؛ اما این پیوندهای عمیق، ایران را میسازند.
این امید، تسلیمطلب نیست. اگر روزی رسانهها بخواهند ناامیدی را سرریز کنند، اگر بخواهند باور «هیچراهی باقی نمانده» را تزریق کنند، امید جمعی همانجا کار خودش را میکند: با ادامه دادن آگاهانه، با ساختن مسیر جایگزین، با پاسخ دادن عملی به این جمله که «هیچ کاری نمیشود کرد.» این امید میجنگد؛ با ساختن.
من معنای این امید را چنین میفهمم: کودکی که درسش در میانه بحران قطع نشده است. جایی که آدمها احساس کنند نظرشان شنیده میشود و در ساختن راهحلها سهم دارند.
اما پیشنهاد من این است به جای اینکه هرکدام به تنهایی به خبرها خیره بمانیم و ناامید شویم، دایرههای کوچک همآفرینی بسازیم؛ گروهی برای ادامه آموزش بچهها، شبکهای برای حمایت از کسانی که آسیب بیشتری دیدهاند، جمعی برای پیدا کردن راه نجات کار و زندگی مردم و فضایی برای گفتوگوی آرام درباره فردا. هر قدم کوچک، اگر مسألهای واقعی را حل کند، به باور جمعی ما اضافه میشود که: «میتوانیم».
یک نکته را هم نباید فراموش کنیم: امید واقعی، درد را پنهان نمیکند. امیدی که چشمش را به واقعیت ببندد، دوام نمیآورد. و ستایش «تابآوری مردم» نباید بهانهای شود برای عادی دیدن رنجشان.
خبر بعدی چه خواهد بود، نمیدانیم. اما بخشی از کار امروز ما روشن است: مراقبت از هم، حفظ گفتوگو و ادامه کارهایی که زندگی را قابل اتکاتر میکند. قدرت امید جمعی در همین قدمهای کوچک و پیوسته است؛ قدمهایی که با هم برمیداریم و با آنها، امکان فردای بهتر را زنده نگه میداریم. من از امید به آینده حرف میزنم، چون زندگی امروزمان به افقی برای ادامه دادن نیاز دارد؛ افقی که بتوان دربارهاش فکر کرد، برایش راه ساخت و دیگران را در ساختنش شریک کرد. این افق، میراث هیچکس نیست؛ ساخته ماست و آن را با هم میسازیم.
انتهای پیام/