
زندگی آدمیزاد در آمد و شد با دوستانش دو وَجه دارد: یکی بُعدِ عاطفی و انسانی روابط ماست که در سوک دوست، اغلب آن حالات و گُلهای رنگارنگی که در ساعاتِ خوشِ دیدارها میانمان بررُسته و روئیده؛ فراخاطرمان میآید. بویژه در اولین لحظاتی که خبر درگذشت و فقدان فردی از بستگان و دوستان را میشنویم؛ همهمان چنین تجربهای را از سرگذراندهایم. اول انگار سنگِ حیرت است که مدام از آسمان بر سَرمان فرومیبارد و خراب میشود... کمی که از تاریکی بُهت و خاکستری دَرد فاصله میگیریم و ذهنِ خاکآلود و خونآلودمان را، از زیرِ آوارِ اولیه بیرونمیکشیم؛ همان گُلهای رنگارنگ به یادمانمیآید... و حسرت، روح را، سوزنسوزن میکند... انگار که پای یخ زده ذهن را یکباره در آب جوش فرو کرده باشی!

محمدحسین بنکدار تهرانی، مدیر مؤسسه فرهنگی همیشه در میان در روزنامه ایران نوشت: سال ۱۳۵۱ کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان کتابی از بهرام بیضایی با تصویرسازی مرتضی ممیز چاپ کرد به نام «حقیقت و مرد دانا». قصه بچهای هست که پیامدِ تماشای نمایشی، اَنگیخته میشود که بداند حقیقت چیست؟ و زاروزندگیاش را، یکباره رها میکند و پِی پیرمردی میدود که گمانمیکند حقیقت را میداند و هرگز در همه عمر، یعنی تا پیرسالی (همین بچه داستان) هم به او نمیرسد. او مدام راه میرود تا آن زمان که خودش هم پیر و فرسوده میشود و کنج عُزلت میگزیند و باز بچهای سرمیرسد و از او میپرسد که حقیقت چیست؟