ذوق و ذائقه محمود / در رثای دوست از دست‌رفته محمودرضا بهمن‌پور

ذوق و ذائقه محمود / در رثای دوست از دست‌رفته محمودرضا بهمن‌پور

زندگی آدمیزاد در آمد و شد با دوستانش دو وَجه دارد: یکی بُعدِ عاطفی و انسانی روابط ماست که در سوک دوست، اغلب آن حالات و گُل‌های رنگارنگی که در ساعاتِ خوشِ دیدارها میان‌مان بررُسته و روئیده؛ فراخاطرمان می‌آید. بویژه در اولین لحظاتی که خبر درگذشت و فقدان فردی از بستگان و دوستان را می‌شنویم؛ همه‌مان چنین تجربه‌ای را از سرگذرانده‌ایم. اول انگار سنگِ حیرت است که مدام از آسمان بر سَرمان فرومی‌بارد و خراب می‌شود... کمی که از تاریکی بُهت و خاکستری دَرد فاصله می‌گیریم و ذهنِ خاک‌آلود و خون‌آلودمان را، از زیرِ آوارِ اولیه بیرون‌می‌کشیم؛ همان گُل‌های رنگارنگ به یادمان‌می‌آید... و حسرت، روح را، سوزن‌سوزن می‌کند... انگار که پای یخ زده ذهن را یکباره در آب جوش فرو کرده باشی!

فرهنگ

ستون‌های عمودی و موانع افقی ذهن بیضایی

ستون‌های عمودی و موانع افقی ذهن بیضایی

محمدحسین بنکدار تهرانی، مدیر مؤسسه فرهنگی همیشه در میان در روزنامه ایران نوشت: سال ۱۳۵۱ کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان کتابی از بهرام بیضایی با تصویرسازی مرتضی ممیز چاپ کرد به نام «حقیقت و مرد دانا». قصه بچه‌ای هست که پیامدِ تماشای نمایشی، اَنگیخته می‌شود که بداند حقیقت چیست؟ و زاروزندگی‌­اش را، یکباره رها می‌کند و پِی پیرمردی می­‌دود که گمان‌­می­‌کند حقیقت را می‌­داند و هرگز در همه عمر، یعنی تا پیرسالی (همین بچه داستان) هم به او نمی‌رسد. او مدام راه­ می‌­رود تا آن‌ زمان که خودش هم پیر و فرسوده می‌شود و کنج عُزلت می­‌گزیند و باز بچه­‌ای سرمی‌­رسد و از او می‌پرسد که حقیقت چیست؟