
زنگ مدرسه که به صدا درآمد، مهسا کیفش را روی دوشش انداخت و به همراه دو همکلاسیاش از مدرسه خارج شد. چند قدمی از مدرسه فاصله نگرفته بود که المیرا با دست به آن سوی خیابان اشاره کرد و گفت: «نگاه کن باز این پسره آمده اینجا. گناه داره چرا اذیتش میکنی وقتی انقدر تو را دوست دارد، تو هم یک روی خوشی به او نشان بده.»

سه همکلاسی قدیمی که برای پولدار شدن دست به سرقت می زدند ، بعد از آزادی از زندان فرجام تلخی برایشان رقم خورد.