
دقایقی از نیمهشب گذشته بود اما انگار میهمانان خیال رفتن نداشتند. سودابه برای صدمین بار نگاهی به ساعت روی دیوار آشپزخانه انداخت، عقربهها از پی هم میدویدند و ساعت به یک نیمهشب نزدیک میشد. در دلش غوغایی بود، نگرانی امانش را بریده بود. زیر لب به بخت بد خودش و میهمانان بیخیال مژگان خانم ناسزا میگفت. همانطور که سرگرم شستن ظرفها بود، قطرههای اشک از گوشه چشمش پایین میغلتید و صورتش را خیس کرده بود.