پایان تلخ اعتماد به همسایه عصبانی

بازخوانی پرونده جنایی

پایان تلخ اعتماد به همسایه عصبانی

دقایقی از نیمه‌شب گذشته بود اما انگار میهمانان خیال رفتن نداشتند. سودابه برای صدمین بار نگاهی به ساعت روی دیوار آشپزخانه انداخت، عقربه‌ها از پی هم می‌دویدند و ساعت به یک نیمه‌شب نزدیک می‌شد. در دلش غوغایی بود، نگرانی امانش را بریده بود. زیر لب به بخت بد خودش و میهمانان بی‌خیال مژگان خانم ناسزا می‌گفت. همان‌طور که سرگرم شستن ظرف‌ها بود، قطره‌های اشک از گوشه چشمش پایین می‌غلتید و صورتش را خیس کرده بود.

جامعه