
آن روزها، وقتی سربازها به مرخصی شهری میآمدند، بعد از ساعت ها وقت تلف کردن در پارک به سراغ باجه تلفن عمومی می رفتند چند سکه یا کارت تلفن، یک شماره آشنا و صدایی که از آن سوی خط میگفت: «سلام، رسیدی؟» پشت آن صفهای طولانی، هزاران دلتنگی ایستاده بود؛سربازانی که کیلومترها از خانه دور بودند و چند دقیقه شنیدن صدای مادر، پدر یا عزیزانشان، تمام سهمشان از خانه بود.تلفنهای عمومی شاید سالهاست از خیابانها رفتهاند،اما صدای آن سربازها و دلتنگیهایشان هنوز در خاطره یک نسل مانده است.یک صف بود و یک تلفن عمومی...و سربازانی که نوبتشان را انتظار میکشیدند تا فقط چند دقیقه، صدای خانه را بشنوند.سلام من خوبم... شما خوبید