
باور این موضوع برای نسل اسنپسوار سخت است؛ اینکه روزگاری در همین تهران، تاکسی وسیلهای کمیاب و دوستداشتنی بود! باید خوششانس میبودی تا یک تاکسی نسبتاً تمیز گیرت بیاید؛ تاکسیای که فنرهای بیرونزده صندلی، گوشه لباست را پاره نکند! سر صبح و دم غروب اما حکایت دیگری داشت؛ تاکسیها و خطیها پادشاه خیابان بودند و تهرانیها برای سوار شدن، گاهی تا وسط خیابان میآمدند.این عکسها تهرانِ روزهایی را روایت میکنند که هنوز خبری از مترو و اسنپ نبود و اتوبوسها هم بیشتر از جابهجایی مسافر، دود تحویل شهروندان میدادند.

آن روزها، وقتی سربازها به مرخصی شهری میآمدند، بعد از ساعت ها وقت تلف کردن در پارک به سراغ باجه تلفن عمومی می رفتند چند سکه یا کارت تلفن، یک شماره آشنا و صدایی که از آن سوی خط میگفت: «سلام، رسیدی؟» پشت آن صفهای طولانی، هزاران دلتنگی ایستاده بود؛سربازانی که کیلومترها از خانه دور بودند و چند دقیقه شنیدن صدای مادر، پدر یا عزیزانشان، تمام سهمشان از خانه بود.تلفنهای عمومی شاید سالهاست از خیابانها رفتهاند،اما صدای آن سربازها و دلتنگیهایشان هنوز در خاطره یک نسل مانده است.یک صف بود و یک تلفن عمومی...و سربازانی که نوبتشان را انتظار میکشیدند تا فقط چند دقیقه، صدای خانه را بشنوند.سلام من خوبم... شما خوبید