
کلمات قدرت عجیبی دارند؛ میتوانند همانند دیوارهای یک زندان محدودمان کنند یا دریچهای باشند که راه رسیدن به رهایی و آرامش را نشانمان دهند. گاهی در زندگی با جملاتی روبهرو شدهایم که دیگران دربارهمان گفتهاند، قضاوت شدهایم یا خودمان به آنها باور پیدا کردیم؛ جملاتی که گاهی سالها در ذهنمان باقی میمانند و حتی مسیر زندگیمان را هم تغییر میدهند.

از بین کتابهایی که در سالهای ترجمه با آنها روبهرو شدهام، رمان «حکم» اثر لوئیز اردریک خیلی زود من را به خودش جذب کرد؛ اثری که ابتدا با داستانی درباره یک کتابفروشی، یک زن، یک روح و مجموعهای از کتابها آغاز میشود، اما خیلی زود مشخص میشود قرار نیست با داستانی درباره ارواح روبهرو شویم.