
من به اتفاقهایی که در زندگیام میافتد خیلی فکر میکنم و سعی میکنم در داستانهایم همیشه به سطحی از اتفاقها، تجربهها و خاطرات شخصی وفادار بمانم. کتاب «شکستن هسته زردآلو» را هم بر اساس چند اتفاق مشخص نوشتم. یکی مهاجرت پیاپی دوستان نزدیکم و اثری که این مهاجرت بر روان و بهخصوص بر انرژی عاطفی آدمها میگذارد.

در جریان زندگی گاه به پوستهای سخت از روایتهای ساختگی، نقشهای اجتماعی و نقابها پناه میبریم؛ نقابهایی که هم برای حفظ ظاهر و هم برای پنهان کردن زخمهای عمیق ساخته شدهاند. اما حقیقت واقعیمان، زمانی آشکار میشود که این پوستهها میشکنند.