
صبح یک روز تعطیل مرد صراف برای انجام برخی کارهای عقبافتاده با دو پسرش راهی صرافیاش شد. میخواست تا ظهر نشده کارها را انجام دهد و به خانه برگردد. به مقابل صرافی که رسید ریموت کرکره را زد و وارد شد، پشت سر او دو پسر کوچکش هم داخل رفتند چون میدانست روز تعطیل مشتری نمیآید در را از پشت قفل نکرد. چند لحظه بعد همانطور که سرش پایین و مشغول نوشتن در دفتر و حساب و کتابش بود ناگهان در باز شد. با شنیدن صدای در سرش را بالا آورد و میخواست بگوید تعطیل هستیم که مردی نقابدار را با اسلحه کلتی مقابل خود دید.