تأملی در جهان فیودور داستایفسکی به بهانه دویست‌وچهارمین زادروزش؛

جستن ایمان در دل تباهی

فرهنگ

129338
جستن ایمان در دل تباهی

جهان داستایفسکی (۱۸۲۱-۱۸۸۱) جهانی است که از سطح رویدادها فراتر می‌رود و در اعماق لرزان روح انسان کاوش می‌کند. اگر در رمان‌های بزرگ سده‌ نوزدهم، شخصیت‌ها اغلب حامل سرنوشت‌های اجتماعی یا تاریخی‌اند، در جهان او همه چیز به مسأله‌ای درونی، وجدانی و متافیزیکی بدل می‌شود.

علیرضا پیروزان - نویسنده و منتقد ادبی: داستایفسکی نویسنده‌ای نیست که درباره «زندگی روزمره» بنویسد، بلکه از درون تاریک‌ترین و تب‌زده‌ترین بخش‌های زندگی می‌نویسد: از مرز میان عقل و جنون، ایمان و پوچی، گناه و نجات.

او بیش از هر نویسنده هم‌عصرش، درگیر پرسشی بود که فلسفه مدرن تازه داشت آن را به زبان می‌آورد: آیا انسان در جهانی بی‌ایمان می‌تواند معنایی برای وجود خود بیابد؟ پاسخ داستایفسکی نه ساده است و نه نهایی؛ بلکه همانند شخصیت‌هایش، در کشاکش میان میل و وجدان، لذت و رنج، گناه و ایمان، مدام تغییر می‌کند. شخصیت‌های او در گفت‌وگوهای درونی خود، بی‌وقفه میان امید و نومیدی در نوسان‌اند و همین نوسان است که به جهان داستایفسکی جان می‌بخشد. شاید از همین روست که رمان‌های او با تمام سیاهی و جنون‌شان، نوعی ایمان پنهان در خود دارند؛ ایمانی که نه از آرامش، بلکه از عبور از جهنم آگاهی به دست می‌آید.
 
سه جلوه پراکنده از جهان داستایفسکی

پیش از آنکه داستایفسکی به اوج رمان‌های بزرگش برسد، سه اثر میان‌راهی نوشت که جنبه‌هایی پراکنده از جهان او را در خود دارند: «خاطرات خانه‌ اموات» (۱۸۶۲)، «یادداشت‌های زیرزمینی» (۱۸۶۴) و «قمارباز» (۱۸۶۷). هر سه، به گونه‌ای متفاوت، تجربه‌ انسان در حد نهایی تنهایی را تصویر می‌کنند. در «خاطرات خانه‌ اموات»، داستایفسکی از سال‌های تبعید و زندان سیبری می‌نویسد.

اما زندان برای او فقط یک مکان نیست؛ استعاره‌ای است از وضع بشر، از زندگی در قفسی که انسان خود دیوارهایش را ساخته است. زندانی‌های او، با همه‌ خشونت و فروپاشی‌شان از درون، حامل جرقه‌ای از انسانیت‌اند؛ و نویسنده درمی‌یابد حتی در تبعید و تحقیر، روح انسانی می‌تواند به روشنایی برسد. این تجربه، در حقیقت، نقطه تولد ایمان داستایفسکی است؛ ایمانی که نه در کلیسا، بلکه در میان انسان‌های درخودشکسته‌زاده می‌شود.

اما در «یادداشت‌های زیرزمینی»، همان تجربه به شکل وارونه برمی‌گردد. این بار راوی، انسانی منزوی و بیمار است که در زیرزمین ذهنش زندگی می‌کند. او نه در زندان بیرونی، بلکه در زندان آگاهی گرفتار است. داستایفسکی در این اثر، چهره‌ اولین انسان مدرن را نمایش می‌دهد: موجودی که از عقل خود مسحور شده است و دیگر نمی‌تواند ساده زندگی کند. «مرد زیرزمینی» داستایفسکی، ضدّقهرمانی است که می‌داند چرا رنج می‌برد و همین دانستن، او را در رنج تثبیت می‌کند. آگاهی، در اینجا، خود شکل تازه‌ای از اسارت است.

در «قمارباز»، چهره سوم همان انسان آشکار می‌شود: انسانی که می‌خواهد با بخت خویش دربیفتد. قمار در این رمان فقط سرگرمی یا اعتیاد نیست؛ تمثیلی از شور نابودی است، میل به لمس مرز زندگی. داستایفسکی که خود گرفتار قمار بود، در این اثر نوعی فلسفه خطر را می‌کاود: لحظه‌ای که انسان، در برابر تصادف، می‌خواهد آزادی‌اش را بیازماید.

در این سه رمان، داستایفسکی سه حالت بنیادین وجود انسانی را نشان می‌دهد: در زندان، در آگاهی و در وسوسه. هر سه، شکلی از جست‌وجوی رهایی‌اند؛ و هر سه، در نهایت، به همان جایی بازمی‌گردند که جهان او از آن آغاز شد: ایمان در دل تباهی، نوری لرزان در تاریکی روح. 

 آگاهی همچون شکنجه

در «جنایت و مکافات» (۱۸۶۶)، داستایفسکی جهان مدرن را با همه‌ تب‌هایش تصویر می‌کند: شهری فقیر، پر از جمعیت گرسنه، با اتاق‌های تنگ، بوی تعفن و ذهن‌هایی تب‌دار از اضطراب و غرور. راسکولنیکوف، دانشجوی جوان و متفکری متکبر، تجسم روح زمانه است؛ انسانی که می‌خواهد خود را از قید اخلاق سنتی آزاد کند و به جای خدا تصمیم بگیرد کدام زندگی ارزش زیستن دارد. اما جنایت او ـ قتل پیرزن رباخوار ـ نه از سر طمع، بلکه از یک نظریه‌ فلسفی می‌جوشد: باور به «انسان برتر»، کسی که حق دارد قانون را بشکند.

این جنایت، اما، نه به رهایی که به فروپاشی منجر می‌شود. ذهن راسکولنیکوف به صحنه‌ بازجویی خود بدل می‌گردد؛ آگاهی او همچون چراغی است که خاموش نمی‌شود و هر لحظه نوری تب‌دار بر اعماق گناه می‌تاباند. داستایفسکی در اینجا اولین بار آن دستگاه روانی را می‌سازد که بعدها فروید و روانکاوها از آن سخن گفتند: ذهن خودبازپرس، که نمی‌تواند خود را از داوری خویش برهاند. اما مهم‌تر از روانشناسی، پرسش متافیزیکی است که در دل رمان می‌تپد: آیا ممکن است رهایی از گناه جز با اعتراف، جز با بازگشت به رنج و ایمان، حاصل شود؟ برای داستایفسکی، رستگاری نه در نفی گناه، که در پذیرش آن است. انسان باید از جهنم درونی‌اش عبور کند تا به روشنی دست یابد.
 
تصویر مسیحی رنج

اگر «جنایت و مکافات» با آگاهی گناهکار آغاز می‌شود، «ابله» (۱۸۶۹) با آن پاکی آغاز می‌شود که در جهانی گناه‌آلود، محکوم به شکست است. شاهزاده میشکین، با سادگی و شفقتی کودکانه، نه یک قهرمان معمولی، که تمثیلی از مسیح در دنیایی بی‌ایمان است. او به هر کس می‌نگرد، چهره‌ای انسانی می‌بیند، نه یک گناهکار یا دشمن؛ اما همین نگاه، همین بی‌قدرتی، او را به قربانی بدل می‌کند.

در واقع، «ابله» رمانی درباره ناتوانی نیکی در برابر شرّ است. داستایفسکی نشان می‌دهد که در جهانی که عقلانیت و منفعت‌طلبی جای ایمان را گرفته‌اند، انسان نیک، ابله به نظر می‌رسد. و در پس این نمایش، یک پرسش هولناک نهفته است: آیا نیکی بدون قدرت، خود شکلی از جنون نیست؟ داستایفسکی در این رمان از دو قطب سخن می‌گوید:  شور و رنج. ناستاسیا فیلیپوونا، زن تب‌دار و قربانی‌شده و میشکین، مرد بی‌قدرت اما مهربان، هر دو در آستانه‌ فنا قرار دارند. نیکی، در این جهان، نمی‌تواند نجات‌بخش باشد مگر آنکه از دل رنج عبور کند. در پایان، رمان در سکوت و تاریکی فرو می‌رود، گویی داستایفسکی خود نیز هنوز به پاسخی نرسیده است. 

سیاست ابلیس‌وار

در «شیاطین» (۱۸۷۲)، داستایفسکی از رنج فردی به رنج جمعی می‌رسد؛ از گناه شخصی به جنون ایدئولوژی. این رمان واکنشی است به افراط‌گرایی فکری و سیاسی روسیه دهه‌ ۱۸۶۰، اما در عین حال، تصویری پیشگویانه از سده‌ بیستم نیز در خود دارد. شخصیت‌های اصلی رمان، از پیوتر ورخوونسکی تا استاوروگین، نماینده‌های نسل جدیدی هستند که ایمان دینی را کنار گذاشته‌اند و می‌خواهند بر ویرانه‌های جهان قدیم، بهشت زمینی بسازند. اما داستایفسکی نشان می‌دهد این آرمان، در نبود ایمان، به کابوس بدل می‌شود. در اینجا «شیطان» نه موجودی فراطبیعی، بلکه نیرویی درونی است: وسوسه‌ قدرت وسوسه‌ مطلق‌سازی اندیشه.

انسان داستایفسکی وقتی می‌خواهد ایمان را کنار بگذارد، ناخواسته جای آن را می‌گیرد؛ و از همین‌جا جنایت جمعی، خشونت مقدس و پوچی ایدئولوژی‌زاده می‌شود. «شیاطین» شاید اولین رمان مدرنی باشد که نشان می‌دهد چگونه اندیشه رهایی‌بخش می‌تواند به ابزار نابودی بدل شود. هر ایده‌ای، اگر از رنج انسانی تهی شود، مبدل به شیطان می‌شود.
 
ایمان، تردید، عشق

آخرین و بزرگ‌ترین رمان داستایفسکی، «برادران کارامازوف» (۱۸۸۰)، چکیده و جمع‌بندی تمامی جهان اوست؛ رمانی که در آن هر شخصیت، وجهی از روح انسان را نمایندگی می‌کند. فئودور کارامازوف، پدر هرزه و آزمند، تمثیلی از سقوط اخلاقی انسان است؛ دیمیتری، پسر پرشور و عصبی، نماینده‌ تن و احساس؛ ایوان، روشنفکر شکاک و عقلگرا، نماد ذهن مدرن؛ و آلیوشا، راهب جوان، تجسم ایمان و عشق.

در مرکز این جهان چندصدایی، همان پرسش دیرینه بازمی‌گردد: اگر ایمانی در کار نباشد، همه‌چیز مجاز است؟ ایوان کارامازوف این جمله را به مثابه‌ شورش عقل علیه ایمان بر زبان می‌آورد، اما داستایفسکی در برابر آن، آلیوشا را قرار می‌دهد که به جای استدلال، عشق و همدلی را برمی‌گزیند. ایمان برای داستایفسکی نه امری ذهنی، بلکه تجربه‌ای زیسته است؛ نوعی حضور در رنج دیگری. در گفت‌وگوهای طولانی میان ایوان و آلیوشا، یا در داستان فرعی «مفتش اعظم»، نویسنده به ژرف‌ترین سطح تأمل دینی می‌رسد. او نشان می‌دهد انسان از آزادی می‌ترسد، زیرا آزادی یعنی مسئولیت در برابر رنج و اینجا همان نقطه‌ای است که داستایفسکی از فلسفه فراتر می‌رود: او نه صرفاً می‌اندیشد، بلکه رنج را زیست می‌کند. در پایان رمان، هیچ پاسخ قطعی‌ای وجود ندارد. ایمان و شک همچنان در جدال‌اند، اما امید، هرچند لرزان، در آلیوشا زنده است. داستایفسکی به ما نشان می‌دهد که بدون عشق و شفقت، انسان در هر حال در جهنم خود گرفتار خواهد بود.
 
انسان در برابر خودش

خواندن داستایفسکی تجربه‌ای است از ورود به جهان بحران. در هر صفحه، انسان در مرز میان سقوط و رستگاری ایستاده است. شاید راز ماندگاری آثار او همین باشد: او نه نویسنده‌ «پاسخ‌ها»، که نویسنده «پرسش‌ها»ست؛ پرسش‌هایی که هنوز پس از گذشت دو سده در جان خواننده زنده‌اند. جهان او از رنج ساخته شده است، اما در عمق همین رنج، نوری لرزان هست که خاموش نمی‌شود.

در هر جنایت، نوایی از اعتراف می‌پیچد؛ در هر سقوط، تمنایی برای رهایی. برای داستایفسکی، انسان نه فرشته است و نه شیطان؛ بلکه موجودی است میان دو بی‌نهایت. و شاید همین، معنای انسان بودن باشد: ایستادن در میان تضادها، بدون آنکه از حقیقت دردناک زندگی بگریزیم. در جهانی که امروز بیش از هر زمان دیگری میان ایمان و پوچی، میان ایدئولوژی و انزوا، میان آگاهی و بی‌حسی سرگردان است، صدای داستایفسکی همچنان به گوش می‌رسد. او به ما یادآوری می‌کند رستگاری نه در قدرت، بلکه در رنج مشترک، در همدلی و در شهامت اعتراف نهفته است.


انتهای پیام/
دیدگاه ها
آخرین اخبار فرهنگ