نگاهی به جهان لئو تولستوی در صدوپانزدهمین سال درگذشتش؛

کاوشگر معنای زندگی

فرهنگ

130878
کاوشگر معنای زندگی

در جهان ادبیات، کمتر نویسنده‌ای را می‌توان یافت که میان زمین و آسمان، میان مادیت زندگی و ابدیت معنا، چنین رفت و برگشت پرشکوهی داشته باشد که تولستوی (۱۸۲۸-۱۹۱۰) داشت. او در ظاهر، نویسنده‌ای از روسیه‌ سده‌ نوزدهم است؛ اما در حقیقت، قلمش از افق روسیه فراتر می‌رود و در مرزهای هستی و اخلاق، فلسفه و ایمان، در گردش است.

علیرضا پیروزان - نویسنده و منتقد ادبی: در آثار او، انسان هرگز در آرامش نیست. شخصیت‌هایش همواره درگیر پرسشی هستند که نه به جامعه‌ زمانه محدود می‌شوند و نه به اعتقادی خاص: چگونه باید زیست تا دروغ نگفت، نرنجاند و حقیقت را شناخت؟ تولستوی، بیش از آنکه نویسنده‌ رمان‌های بزرگ باشد، کاوشگری در معنای زندگی است. او از خلال داستان، فلسفه می‌نویسد؛ و از دل فلسفه، داستانی برای همه انسان‌ها می‌سازد. در رمان‌های بزرگ تولستوی، از «جنگ و صلح» گرفته تا «آنا کارنینا» و «رستاخیز»، همواره نوعی کشمکش اخلاقی حضور دارد؛ کشمکشی میان خواست فردی و نظم اخلاقی، میان وجدان و لذت، میان عشق و قانون. او با شور فیلسوفی اخلاق‌باور و تیزبینی روانشناسی بزرگ، نشان می‌دهد هیچ کنشی در جهان انسانی بی‌پیامد نیست. 

جهان همچون صحنه‌ کشمکش اخلاقی

در «جنگ و صلح» (۱۸۶۹)، صحنه نبرد و صلح، فقط پس‌زمینه‌ وقایع تاریخی نیست؛ تجسمی است از نبرد درونی انسان‌ها با خودشان. شاهزاده آندری بالکونسکی، کنت پیئر بزوخوف، و کنتس ناتاشا روستوا، هر یک در مسیرهای متفاوت، به جست‌وجوی معنایی برای بودن می‌رسند. این رمان عظیم، در نهایت نه درباره‌ پیروزی یا شکست در جنگ، بلکه درباره‌ کشف انسان در مواجهه با بی‌معنایی تاریخ است. تولستوی در این اثر، تاریخ را همچون نیرویی کور و بی‌رحم می‌بیند که انسان‌ها را چون دانه‌های شن در طوفان می‌برد؛ اما در همین طوفان است که لحظه‌های کوچک انسانیت معنا پیدا می‌کنند: یک نگاه، فداکاری، توبه یا حتی درکی خاموش از خیر و خوبی. به همین دلیل، در سراسر آثارش، فضایی از اخلاق نه به معنای قانون، بلکه به معنای حضور وجدان جاری است؛ اخلاقی درونی، نه تحمیلی.
 
عشق، ایمان و سقوط

در «آنا کارنینا» (۱۸۷۸)، تولستوی چهره‌ ظریف‌تر و تراژیک‌تری از همین کشمکش را نشان می‌دهد. آنا، زنی است که در جست‌وجوی عشقی راستین، از قید مناسبات اخلاقی جامعه بورژوایی روسیه رها می‌شود؛ اما عشقش، به جای رهایی، او را به مرز فروپاشی می‌برد. این رمان، نه محکوم‌نامه‌ اخلاقی زنی گناهکار که تأملی عمیق بر معنای عشق و رنج است. تولستوی در آنا، شکست ایمان را می‌بیند؛ نه ایمان به خدا، بلکه ایمان به معنا. آنا در جهانی زندگی می‌کند که در آن همه چیز نمایشی است: خانواده، مذهب، سیاست، و حتی صداقت. او از این نمایش بیرون می‌زند، اما بیرون از آن، خلأ دهشتناک انتظارش را می‌کشد. در این خلأ، عشق به کنت ورونسکی بدل به اعتیاد می‌شود و در نهایت مرگ، تنها راهی‌ است برای بازگشت به سکوتی بی‌داوری. در برابر آنا، لوین را داریم؛ مردی که در دل زندگی روستایی، میان کار بر زمین و نگاه به آسمان، به نوعی ایمان ساده و زیسته دست می‌یابد. تضاد آنا و لوین، دو راه زیستن در دنیای مدرن را نشان می‌دهد: یکی راه شور و انکار، دیگری راه تسلیم و آشتی. شاید تولستوی، با تمام تناقض‌هایش، بیشتر با لوین همدل است، زیرا در او تصویری از خود خسته و جویای ایمانش را می‌بیند.
 
بیداری مرگ

اگر در «جنگ و صلح» تولستوی جهان را در مقیاس حماسی تصویر می‌کند و در «آنا کارنینا» در مقیاس تراژیک، در «مرگ ایوان ایلیچ» (۱۸۸۶) به درونی‌ترین و شخصی‌ترین سطح ممکن می‌رسد. این اثر کوتاه اما درخشان، یکی از ژرف‌ترین تأملات فلسفی ادبیات جهان درباره مرگ است.

ایوان ایلیچ، قاضی معمولی و موفق، در برابر مرگی ناگهانی درمی‌یابد که زندگی‌اش سراسر دروغ بوده است. تولستوی در چند ده صفحه، آنچنان لایه‌به‌لایه پوسته‌های خودفریبی و توهم را می‌کند که خواننده احساس می‌کند در برابر آینه‌ای از زندگی خویش ایستاده است.

مرگ در این اثر، نوعی بیداری است؛ نوعی مواجهه با حقیقت برهنه هستی. در پایان، ایوان در لحظه آخر درمی‌یابد که رنج او نه از مرگ، بلکه از زیستن دروغین بوده است. این بیداری، هرچند دیرهنگام، نوری رهایی‌بخش دارد. تولستوی از خلال این بیداری، به اخلاقی نو می‌رسد؛ اخلاقی مبتنی بر صداقت وجودی، نه بر قاعده و ترس از جزا. این نگاه، بعدها در اندیشه‌ اگزیستانسیالیستی سده‌ بیستم پژواک یافت؛ بویژه در آثار نویسنده‌هایی چون کامو و سارتر. اما تفاوت تولستوی در آن است که نومیدی را پایان نمی‌داند؛ از دل نومیدی، امکان ایمان تازه‌ای سر برمی‌آورد.
 
حقیقت در برابر ساختار

رمان «رستاخیز» (۱۸۹۹) واپسین تلاش تولستوی برای آشتی دادن انسان با حقیقت است. اینجا دیگر او نویسنده‌ای صرف نیست، بلکه منادی و پیام‌آوری اخلاقی است که می‌کوشد نظام قضایی، دینی و اجتماعی روسیه را از اساس نقد کند. قهرمان رمان، نخلیودوف، اشراف‌زاده‌ای است که هنگام قضاوت در دادگاه زنی به نام ماسلووا ـ زنی که زمانی دلباخته‌اش بوده است ـ ناگهان درمی‌یابد چگونه بی‌عدالتی اجتماعی و گناه شخصی در یکدیگر تنیده‌اند. «رستاخیز» سفری است از شرم تا ایمان؛ از آگاهی به مسئولیت. در اینجا تولستوی با لحنی آشکارا مسیحی اما در عین حال عمیقاً انسانی، از نوسازی درونی سخن می‌گوید.

ایمان برای او دیگر اعتقاد به کلیسا یا آیینی خاص نیست، بلکه صداقت در برابر حقیقت است. از خلال این اثر می‌توان فهمید که چرا تولستوی در اواخر عمر، به گونه‌ای زاهد و طغیانگر اخلاقی بدل شد. او با نظام کلیسا و دولت درافتاد، از دارایی‌اش دست شست و در نهایت در ایستگاهی دورافتاده، میان زمین و آسمان، جان سپرد. زندگی و آثارش به هم پیوسته‌اند؛ هر دو جست‌وجوی مداوم حقیقت‌اند.
 
تولستوی و فلسفه‌ رنج انسان

اگر بخواهیم جانمایه فلسفی آثار تولستوی را در یک جمله خلاصه کنیم، شاید بتوان گفت او نویسنده رنج است، اما نه رنج به معنای شکایت از زندگی، بلکه رنج به منزله‌ راهی به سوی فهم.

در جهان تولستوی، انسان در میان تضادهای حل‌نشدنی زندگی رها می‌شود. هیچ‌کس کاملاً خوب یا کاملاً بد نیست؛ همه در میانه‌ راه‌اند، در فرآیندی از آزمون و بیداری. از همین‌جاست که اخلاق تولستوی‌وار، یک اخلاق اگزیستانسیال پیش از زمان خود است. او نمی‌گوید چگونه باید بود، بلکه نشان می‌دهد چگونه بودن راستین ممکن است. از منظر فلسفی، تولستوی در مرز میان ایمان دینی و خودآگاهی مدرن ایستاده است. در روزگاری هم‌عصر نیچه، تولستوی از ایمان سنتی عبور می‌کند و به نوعی ایمان بی‌نام و نشان می‌رسد؛ ایمانی که نه از کلیسا، که از تجربه‌ زیسته‌ عشق، کار، رنج و بخشایش‌زاده می‌شود. در این نگاه، زندگی نه میدان پیروزی، که صحنه‌ تمرین بخشایش است. همه‌ رمان‌هایش در نهایت به همین نقطه بازمی‌گردند: لحظه‌ای که انسان درمی‌یابد تنها در مهربانی و حقیقت است که می‌تواند با هستی آشتی کند.

میراث تولستوی در جهان معاصر

خواندن تولستوی در سده بیست‌و‌یکم، بازگشت به یک گذشته نوستالژیک نیست؛ بلکه مواجهه با پرسش‌هایی است که هنوز از پا نیفتاده‌اند: چگونه می‌توان در جهانی بی‌قرار، اخلاقی ماند؟ چگونه در دل بی‌معنایی، ایمان آورد؟ چگونه میان عشق و حقیقت، راهی انسانی یافت؟

در زمانه‌ای که حقیقت به سادگی تحریف می‌شود و انسان در سایه‌ فناوری از خود دور می‌شود، تولستوی همچنان معاصر است، زیرا از درون زندگی می‌نویسد، نه از بیرون آن. او به ما یادآور می‌شود فلسفه، اگر از تجربه‌ زیسته جدا شود، بدل به تجریدی بی‌جان می‌شود. در مقابل، رمان‌های او نوعی فلسفه‌ زنده‌اند؛ فلسفه‌ای که در چهره‌ ناتاشا، در اشک آنا، در ناله‌ ایوان ایلیچ و در توبه‌ نخلیودوف تپش دارد.

تولستوی با وجود تناقض‌های فراوانش، به ما آموخت که رستگاری نه در اطمینان، بلکه در تردید است؛ نه در ایمان نهادی، بلکه در ایمان شخصی؛ نه در پیروزی، بلکه در صداقت شکست. او از انسان، انسانیتش را‌طلب می‌کند؛ انسانی که می‌کوشد، می‌لغزد، می‌فهمد، و در این فرآیند، معنای زندگی را از نو می‌سازد.


انتهای پیام/
دیدگاه ها
آخرین اخبار فرهنگ