استفاده و سوء استفاده از اقتصاد آزاد
هاجون چانگ در کتاب انداختن نردبان استراتژیهای توسعه را در چشماندازی تاریخی بررسی میکند
فرهنگ
168778
هاجون چانگ (Ha-Joon Chang)، استاد اقتصاد در دانشگاه SOAS لندن و اقتصاددان توسعه کرهای است که به سنت اقتصاد نهادی، اقتصاد سیاسی و اقتصاد تکاملی نزدیک است و از نمایندگان مهم جریانهای آلترناتیو محسوب میشود، با نقد نسخههای نئولیبرال و اجماع واشنگتنی، بر نقش دولت، سیاست صنعتی و تجربه تاریخی کشورهای توسعهیافته در فرایند توسعه تأکید میکند.
حسین سخنور؛ پژوهشگر توسعه / برخی از کتابهای او نیز به فارسی ترجمه شدهاند، از جمله: «تغییر نهادی و توسعه اقتصادی»، «بازپسگیری توسعه»، «اقتصاد خوردنی» و «انداختن نردبان».
از «لیست» تا «ویتگنشتاین»
عنوان کتاب «انداختن نردبان» هاجون چانگ در نگاه نخست، استعارهای ساده و حتی روزمره به نظر میرسد؛ اما پشت این تعبیر، یکی از مهمترین نقدهای چانگ به روایت مسلط درباره توسعه اقتصادی قرار دارد. چانگ این عنوان را از اقتصاددان آلمانی قرن نوزدهم، فریدریک لیست، وام گرفته است؛ اقتصاددانی که از منتقدان جدی تجارت آزاد در شرایط نابرابر میان کشورهای صنعتی و در حال توسعه بود. چانگ نیز کتاب خود را با همین استعاره بنا میکند تا بپرسد: کشورهایی که امروز به قله توسعه رسیدهاند، خودشان با چه سیاستهایی به آنجا رسیدند و آیا همان سیاستها را به کشورهای در حال توسعه نیز توصیه میکنند؟
لیست (۱۸۴۶-۱۷۸۹) در نظام ملی اقتصاد سیاسی تصویری بسیار گویا ارائه میکند: «کاملاً قابل درک است که وقتی کسی به قله عظمت برسد، نردبانی را که از آن بالا رفته به زمین بیندازد تا پس از او دیگران نتوانند از این وسیله استفاده کنند.» سپس این استعاره را مستقیماً به سیاست تجاری بریتانیا پیوند میزند و از «دکترین سیاسی بینالمللی» آدام اسمیت و گرایشهای ویلیام پیت و جانشینان او در دولت بریتانیا سخن میگوید.
منظور لیست این است که بریتانیا در دورهای که هنوز در حال رسیدن به برتری صنعتی بود، از مجموعهای از عوارض گمرکی، محدودیتهای تجاری و سیاستهای حمایتی برای تقویت تولید و کشتیرانی خود استفاده کرد؛ اما هنگامی که به موقعیتی رسید که توان رقابت با دیگران را پیدا کرده بود، به مدافع تجارت آزاد تبدیل شد. از نگاه لیست، چنین تغییری را میتوان به این صورت فهمید: کشوری با استفاده از نردبان حمایت به بالا میرود و پس از رسیدن به قله، همان نردبان را از جلوی دیگران کنار میزند و سپس به آنان توصیه میکند از نردبان دیگری بالا بروند؛ یعنی همان نسخهای که خود کشور پیشرفته لزوماً در مسیر تاریخیاش به آن عمل نکرده است. چانگ همین ایده را به محور مطالعه تاریخی خود درباره توسعه کشورهای صنعتی تبدیل میکند. نویسنده کتاب «انداختن نردبان» در کنار این وجه تاریخی، به یک نکته روانشناختی نیز اشاره دارد: بخشی از فرایند «انداختن نردبان» آگاهانه و عمدی است، اما بخشی دیگر ناشی از گرایش طبیعی انسان به بازتفسیر وقایع گذشته براساس دیدگاهها، ارزشها و شرایط کنونی است (صفحه ۷۴).
عنوان «انداختن نردبان» یک همانند مهم دیگر دارد که در فلسفه ویتگنشتاین است. آشنایان فلسفه بهطور عام و متخصصان فلسفه زبان بهطور خاص میدانند که ویتگنشتاین، از چهرههای محوری و اثرگذار فلسفه قرن بیستم و یکی از مهمترین بنیانگذاران چرخش زبانی در فلسفه معاصر است؛ بهگونهای که فهم بخش مهمی از فلسفه این قرن، بهویژه فلسفه تحلیلی و فلسفه زبان، بدون توجه به آثار ویتگنشتاین دشوار و حتی ناممکن است. او در بندهای آخر کتاب مهم و دورانساز خود «رساله منطقی ـ فلسفی» در اظهارنظری جالب و عجیب میگوید گزارههای این کتاب همچون نردبانی هستند که خواننده با استفاده از آنها بالا میرود و پس از رسیدن به جایی که باید برسد، باید نردبان را دور بیندازد. در واقع همانطور که در فلسفه ویتگنشتاین، نردبان ابزار صعود فکری است؛ در نظام فکری لیست و چانگ نیز نردبان، ابزار صعود اقتصادی و توسعه صنعتی است.
۸ باور رایج اما موهوم درباره توسعه
چانگ از صفحه ۷۰ تا ۷۵ کتاب «انداختن نردبان» تحت سرفصلی با عنوان «برخی افسانههای تاریخی و حقایقی در مورد سیاستها در زمان گذشته» به ۸ باور یا کلیشه رایج اما موهوم تاریخ توسعه اشاره دارد، که عبارتنداز: ۱- برخلاف تصور، تقریباً هر کشور موفقی که زمانی خود یک اقتصاد نوظهور بود از سیاست حمایت از صنایع نوپا و سایر سیاستهای فعال صنعتی، تجاری و فناوری استفاده کرده است. ۲- افسانه بریتانیا به عنوان یک اقتصاد تجارت آزاد (لِسِهفِر) ۳- برخلاف تصور ایالات متحده آمریکا را باید بهعنوان «کشور مادر و سنگر در حمایتگرایی مدرن» تلقی کنیم. ۴- افسانه فرانسه مداخلهگر در مقابل بریتانیای لسهفر (در حالیکه طبق جداول موجود در کتاب، اتفاقاً فرانسه بیشتر از آمریکا و انگلستان پایبند به لسهفر بوده که در همان دورهها نیز با رکود فرانسه همراه است). ۵- استفاده محدود از حمایت تجاری در آلمان. ۶- سوئد، همواره آن «اقتصاد آزاد کوچک» که بعدها بدان معروف شد، نبود. 7- نقش دولت در سالهای آغازین شکلگیری ژاپن مدرن، به دلیل فشارهای خارجی محدود بود. ۸- «متقلبها داور بازی شدهاند»؛ سیاستها همراه با توسعه تغییر میکنند.
سراسر کتاب، به نوعی شرح و تفصیل این ۸ گزاره و ارائه آمار و مستندات تاریخی برای اثبات آنهاست. به عنوان مثال چانگ در موارد متعدد و در صفحات مختلف، به سیاستهای تعرفهای دولتهای اروپایی و آمریکا میپردازد و نشان میدهد این کشورها چگونه در دورههای مختلف تاریخی از تعرفه و سایر ابزارهای سیاست تجاری برای حمایت از صنایع داخلی خود استفاده کردهاند؛ حتی در مواردی که در ظاهر، مدافع اقتصاد آزاد و تجارت آزاد بودهاند. روایت چانگ نشان میدهد هرگاه این کشورها احساس کردهاند در رقابت صنعتی از رقبای خود عقب افتادهاند، بدون پایبندی مطلق به اصول تجارت آزاد، از ابزارهای حمایتی برای تقویت صنایع داخلی استفاده کردهاند. برای نمونه، او به ممنوعیت واردات منسوجات نخی از هند در بریتانیا اشاره میکند؛ آن هم در شرایطی که محصولات هندی از نظر کیفیت و رقابتپذیری برتری داشتند. به این ترتیب، بریتانیا در دورهای که هنوز در حال ساختن پایههای قدرت صنعتی خود بود، از محدودیتهای تجاری برای حمایت از تولید داخلی استفاده میکرد، اما پس از دستیابی به برتری صنعتی، به یکی از مهمترین مدافعان تجارت آزاد تبدیل شد.
سیاستهای تعرفهای را بیش از اینها باید جدی گرفت. جنگ تعرفهای چین و آمریکا در سالهای اخیر، در تاریخ اقتصادی آمریکا پدیدهای بیسابقه نیست. چانگ در این خصوص، دامنه بحث خود را به تاریخ اقتصادی آمریکا و جنگ داخلی این کشور نیز میکشاند. در روایتهای عمومی، جنگ داخلی آمریکا غالباً بیش از هر چیز با مسأله بردهداری شناخته میشود، اما چانگ یادآوری میکند که اختلاف بر سر تعرفههای وارداتی نیز یکی از مناقشات مهم میان ایالتهای شمالی و جنوبی بود. ایالتهای جنوبی که اقتصادی متکی بر صادرات محصولات کشاورزی و واردات داشتند، تعرفههای بالای وارداتی را به زیان خود میدانستند، در حالی که صنایع ایالتهای شمالی از حمایت تعرفهای منتفع میشدند.
اهمیت مسأله تعرفه فقط به مناقشه داخلی آمریکا محدود نمیشد. منافع تجاری بریتانیا نیز باعث شد مسأله جنگ داخلی آمریکا برای این کشور اهمیتی فراتر از یک مناقشه داخلی پیدا کند. بریتانیا وابستگی قابلتوجهی به پنبه جنوب برای صنایع نساجی خود داشت و بخشهایی از محافل سیاسی و اقتصادی بریتانیا خواهان شناسایی کنفدراسیون و پایان دادن به محاصره بنادر جنوبی بودند. در سال ۱۸۶۱، دولت بریتانیا رسماً بیطرفی خود را اعلام کرد، اما همزمان کنفدراسیون را بهعنوان یک طرف متخاصم در جنگ به رسمیت شناخت؛ وضعیتی که به جنوب امکان میداد در کشورهای بیطرف به تأمین منابع و انجام برخی مبادلات بپردازد.
غیر از ۸ گزاره یادشده، چانگ در ادامه مسیر (فصل سوم کتاب) و در بررسی مسیر تاریخی توسعه، بار دیگر دست به آشنازدایی میزند و بسیاری از کلیشههای رایج درباره چگونگی شکلگیری نهادهای توسعهیافته را به چالش میکشد. او نشان میدهد کشورهای توسعهیافته، از اوایل قرن نوزدهم تا اوایل قرن بیستم، بهتدریج مجموعهای از نهادها و ترتیبات حکمرانی را شکل دادند که بعدها بهعنوان مولفههای «حکمرانی خوب» شناخته شدند. این نهادها را در ۶ حوزه اصلی دستهبندی میکند: ۱- دموکراسی، ۲- نظام اداری و دستگاه قضایی، ۳- حقوق مالکیت، ۴- حکمرانی شرکتی، ۵- مؤسسات مالی خصوصی و دولتی، و ۶- نهادهای رفاهی و مرتبط با نیروی کار.
چانگ با دنبالکردن سیر تاریخی شکلگیری و تحول این نهادها نشان میدهد تاریخ آنها بههیچوجه آنگونه نیست که روایتهای رایج امروزی تصور میکنند. در این میان، بحثهای مهمی مطرح میشود؛ از جمله جاسوسی صنعتی، نقش دوگانه حقوق مالکیت، و این پرسش اساسی که آیا دموکراسی پیششرط توسعه است یا پیامد توسعه؟ (مطالعه این موارد، خصوصاً جاسوسی صنعتی در کشورهای مختلف از انگلستان و فرانسه گرفته تا آلمان و آمریکا بسیار خواندنی است.)
در ادامه بد نیست به دو شباهت جالب و البته تلخ میان حکایتهای این کتاب و برخی بزنگاههای تاریخ خودمان اشاره کنم؛ دو نمونه که نشان میدهند «انداختن نردبان» و «استراتژی توسعه در چشماندازی تاریخی» صرفاً حکایتی دور، آن هم از تجربه تاریخی دیگران نیست. ما نیز کشیدهایم و چشیدهایم. یکی، حکایت معروف «لولهنگ» رزمآرا است و دیگری، ماجرای قرارداد ترکمانچای و گشودهشدن درهای تجارت آزاد؛ دو روایت متفاوت، اما با مضمونی مشترک: رابطه نابرابر قدرت، توسعه و تجارت و اینکه چگونه گاه قواعدی که در ظاهر از زبان «آزادی» و «رقابت» سخن میگویند، در بستری نابرابر میتوانند به ابزاری برای تثبیت برتری طرف قدرتمند بدل شوند.
از نعل اسب تا لولهنگ
یکی از حکایتهای تأملبرانگیز کتاب، داستان سیاست بریتانیا در قبال مستعمرات آمریکای شمالی است؛ داستانی که بهخوبی نشان میدهد «انداختن نردبان» فقط به معنای توصیه یک سیاست اقتصادی پس از رسیدن به توسعه نیست، بلکه گاهی پیش از آن، به معنای جلوگیری از ساختهشدن نردبان برای دیگران است.
چانگ با استناد به شواهد تاریخی توضیح میدهد بریتانیا در دوره استعمار آمریکا تلاش میکرد ساختار اقتصادی مستعمرات را به گونهای تنظیم کند که آنها عمدتاً در تولید و صدور مواد اولیهای باقی بمانند که صنایع بریتانیا به آن نیاز داشتند و در مقابل، بازار کالاهای ساختهشده در اختیار تولیدکنندگان و بازرگانان بریتانیایی باشد. بنابراین مسأله فقط این نبود که مستعمرات چه چیزی تولید کنند؛ مسأله این بود که چه چیزهایی را تولید نکنند. مقررات تجاری و صنعتی مختلف، فعالیتهایی را که میتوانستند با تولیدکنندگان کشور مادر رقابت کنند محدود یا کمسود میکردند. حتی اسناد مربوط به سیاست تجاری بریتانیا نشان میدهد دولت نسبت به تجارت مستعمرات با رقبای اروپایی و فعالیتهایی که به زیان تولید و تجارت بریتانیا بود، حساسیت جدی داشت. چانگ برای نشان دادن شدت این نگاه، مجدد به گزارشی از فریدریک لیست اشاره میکند. بر اساس روایت لیست، ویلیام پیتِ پدر، که در آن زمان لرد چتم بود، از تلاشهای مستعمرات آمریکای شمالی برای گسترش تولید صنعتی ناخشنود بود و در سال ۱۷۷۰ عنوان کرد مستعمرات نباید حتی اجازه داشته باشند نعل اسب تولید کنند. توصیف بریسکو در مورد ویژگیهای سیاست مستعمراتی تحت والپول، ماهیت این استراتژی را شرح میدهد: «با مقررات تجاری و صنعتی، تلاش گردید تا مستعمرات به تولید مواد اولیهای که انگلستان از آن استفاده میکند محدود شوند و از این طریق هر تولیدکنندهای که میخواهد با کشور مادر رقابت کند را «دلسرد» کرده و بازار تولیدکنندگان در مستعمرات را به تاجرین و تولیدکنندگان انگلیسی محدود سازند.» (صفحه ۶۲).
این حکایت «دلسردسازی» برای مخاطب ایرانی، آشنا است. آنجایی که حاجعلی رزمآرا در جریان بحثهای مربوط به ملیشدن صنعت نفت و در مخالفت با توانایی ایران برای اداره صنعت نفت، با لحنی تحقیرآمیز گفته بود: «ملتی که نمیتواند لولهنگ بسازد، چگونه میتواند صنعت نفت را اداره کند؟» این جمله، فارغ از اختلافنظرهای تاریخی درباره زمینه و نحوه نقل آن، در حافظه سیاسی ایران به نمادی از استدلالی تبدیل شده است که توانایی یک ملت را برای ورود به صنایع پیچیده، با سنجش ضعف آن در تولیدات سادهتر زیر سؤال میبرد.
اما شاید تلخترین وجه این مقایسه در تفاوت میان این دو حکایت باشد. در مورد مستعمرات آمریکای شمالی، سیاست محدودکننده از بیرون آغاز میشد: قدرتی استعماری میکوشید با مقررات تجاری و صنعتی، دامنه تولید مستعمره را محدود کند تا این مستعمرات در جایگاه تولیدکننده مواد اولیه باقی بمانند و به رقیب صنعتی کشور مادر تبدیل نشوند. اما مسأله به همین «محدودیت بیرونی» ختم نمیشد. آنچه در ابتدا بهصورت یک حکم از بیرون تحمیل میشد ــ «تو نباید بسازی» ــ در اثر تکرار، تبلیغ و استمرار نهادهای محدودکننده، به تدریج در ذهنیت و ساختارهای درونی جامعه نیز رسوخ میکرد و به نوعی خودمحدودسازی بدل میشد. به بیان دیگر، دیگری ابتدا میگفت: «تو نباید بسازی»؛ اما در ادامه، این گزاره میتواند چنان درونی شود که نخبگان و سیاستگذاران جامعه نیز امکان ساختن را نهتنها دشوار، بلکه ناممکن یا نامتناسب با جایگاه خود تصور کنند.
در نسخه ایرانی«لولهنگ» سپهبد رزمآرا که همان «نعل اسب» لرد چتم است، ما با همین منطق مواجه هستیم؛ یعنی محدودیت، اما نه از بیرون که از درون. این همان نقطهای است که میتوان از درونیشدن یک رابطه استعماری سخن گفت. استدلالی که زمانی از بیرون میآمد و میگفت «این جامعه نباید وارد تولید صنعتی شود»، ممکن است در گذر زمان به صورت گزارهای درباره ناتوانی خود جامعه بازتولید شود: «ما اساساً نمیتوانیم صنعت پیچیده داشته باشیم.» در این حالت، دیگر نیازی نیست کسی نردبان را از بیرون کنار بزند؛ افرادی از درون ممکن است پیش از آنکه از نردبان بالا بروند، به این نتیجه برسند که توان بالا رفتن ندارند. یک بار محدودیت به شکل ممنوعیت و مقررات ظاهر میشود و بار دیگر به شکل تردید در توانایی خود و این شاید یکی از تلخترین پرسشهایی باشد که «ما»ی ایرانی میتوانیم از چانگ داشته باشیم: آیا همیشه لازم است کسی از بیرون نردبان توسعه را از زیر پای ما بکشد، یا گاهی ممکن است خودمان و خودخواسته، آن را کنار بگذاریم؟
از جنگ تریاک تا ترکمنچای
یکی از تأملبرانگیزترین بخشهای کتاب «انداختن نردبان» آنجاست که وقتی روایت تاریخی چانگ را کنار تاریخ کشورهای دیگری میگذاریم، درمییابیم که «تجارت آزاد» همیشه چنانکه بعدها در ادبیات اقتصادی از آن سخن گفته شد، محصول انتخاب آزاد و برابر کشورها نبوده است. در قرن نوزدهم، سه کشور ایران، چین و ژاپن، هر یک به شکلی متفاوت، تحت فشار قدرتهای خارجی به پذیرش نظمی تجاری تن دادند که در آن امکان حمایت از تولید داخلی و تعیین مستقل تعرفهها برایشان بسیار محدود شد.
نمونه ژاپن، شاید از نظر تصویر تاریخی، گویاترین مورد باشد. در ژوئیه ۱۸۵۳، چهار کشتی جنگی آمریکایی به فرماندهی کومودور متیو پری وارد خلیج ادو شدند؛ کشتیهایی که به دلیل رنگ تیره و دود بخارشان بعدها به «کشتیهای سیاه» یا Black Ships معروف شدند. ژاپن بیش از دو قرن روابط تجاری خود با غرب را بهشدت محدود کرده بود و آمریکاییها میخواستند این در را به روی خود باز کنند. پری در بازگشت خود در سال ۱۸۵۴، با ناوگانی بزرگتر، فشار نظامی و دیپلماتیک را ادامه داد و ژاپن سرانجام قرارداد کاناگاوا را پذیرفت. این قرارداد هنوز یک قرارداد تجاری کامل نبود، اما راه را برای گشایش تجاری باز کرد؛ در سال ۱۸۵۸ نیز قرارداد تجاری آمریکا و ژاپن، موسوم به هریس، منعقد شد که از جمله استقلال تعرفهای ژاپن را محدود میکرد. منابع تاریخی ژاپنی نیز این دوره را آغاز قراردادهای نابرابری میدانند که در آن ژاپن فاقد استقلال تعرفهای و کشورهای خارجی دارای حق قضاوت کنسولی بودند.
در چین، داستان حتی تلختر بود. جنگ نخست تریاک در سال ۱۸۳۹ آغاز شد؛ بریتانیا که با کسری تجاری در برابر چین مواجه بود، تریاک تولیدشده در هند را بهصورت غیرقانونی وارد چین میکرد تا در برابر خرید چای و کالاهای چینی، جریان نقره را به سود خود تغییر دهد. دولت چین برای مقابله با این تجارت اقدام کرد و در نهایت جنگ درگرفت. شکست چین به قرارداد نانکینگ در ۱۸۴۲ انجامید؛ هنگکنگ به بریتانیا واگذار شد و بنادر چین به روی تجارت خارجی گشوده شدند.
اما مسأله فقط باز شدن چند بندر نبود. یکی از مهمترین نتایج این روند، محدود شدن استقلال گمرکی چین بود. در سال ۱۸۵۴، «خدمات گمرکی دریایی چین» با حضور و نفوذ گسترده خارجیان شکل گرفت و مقام بازرس کل آن برای دههها در اختیار اتباع خارجی بود. نخستین بازرس کل، فردی انگلیسی به نام H. N. Lay بود و پس از او رابرت هارت، دیگر انگلیسی، سالها این سمت را در اختیار داشت. بنابراین حتی اداره یکی از مهمترین ابزارهای حاکمیت اقتصادی، یعنی گمرک، تا حد زیادی زیر نفوذ خارجی قرار گرفت.
سرانجام به ایران میرسیم. پیمان ترکمنچای، که در پی شکست ایران در جنگ دوم ایران و روسیه در سال ۱۸۲۸ منعقد شد، تنها به جدایی سرزمینها و واگذاری امتیازات ارضی محدود نمیشد. هرچند در حافظه تاریخی ما، بیش از هر چیز از دست رفتن سرزمینها و تحمیل غرامت و دیگر شروط سیاسی و نظامی این عهدنامه سخن گفته شده است، اما در کنار این امتیازات، امتیازات اقتصادی مهمی نیز به طرف روسی واگذار شد که کمتر مورد توجه قرار گرفتهاند. یکی از مهمترین آنها، محدود شدن حقوق گمرکی ایران و تثبیت آن در سقف پنج درصد برای کالاهای روسی بود؛ امری که عملاً دست دولت ایران را برای استفاده از تعرفههای گمرکی بهعنوان ابزاری برای حمایت از تولید داخلی و تنظیم تجارت خارجی میبست. این نکته از آن جهت اهمیت دارد که در بحث «انداختن نردبان»، مسأله فقط این نیست که کشوری چه مقدار از خاک خود را از دست داده یا چه امتیاز سیاسیای واگذار کرده است؛ بلکه باید دید آیا پس از شکست، ابزارهای سیاستگذاری اقتصادی آن کشور نیز از او گرفته شده است یا نه. تعرفه گمرکی یکی از مهمترین ابزارهای دولت برای تنظیم تجارت و حمایت از صنایع نوپا بود و محدود کردن آن، به معنای محدود کردن بخشی از استقلال اقتصادی کشور بود.
فرشاد مؤمنی نیز با اشاره به همین وجه کمتر دیدهشده تاریخ ترکمنچای، پرسشی تأملبرانگیز مطرح میکند: اگر آزادسازی تجاری، برای کشوری با صنایع عقبمانده و قدرت تولیدی ضعیف، ذاتاً نسخهای برای توسعه بود، چرا باید چنین محدودیتی در پی شکست نظامی و با «زور سرنیزه» بر ایران تحمیل میشد؟ این پرسش، ما را به یکی از محورهای اصلی استدلال چانگ بازمیگرداند: آیا تجارت آزاد همیشه انتخابی آگاهانه و داوطلبانه برای توسعه بوده است، یا گاهی خود، بخشی از نظم قدرتی بوده که کشورهای ضعیفتر را به پذیرش قواعدی وادار کرده که کشورهای صنعتی امروز، در مراحل اولیه توسعه خود، لزوماً به آنها پایبند نبودهاند؟
تفاوت مهم این سه روایت در شکل اجبار است: در ژاپن، «کشتیهای سیاه» نماد فشار نظامی برای گشودن درهای کشور شدند؛ در چین، جنگ تریاک و قراردادهای پس از آن این گشایش را تحمیل کردند؛ و در ایران، شکست نظامی و پیمان ترکمنچای زمینه امتیازات تجاری گستردهای را فراهم کرد. از این منظر، «تجارت آزاد» در این سه تجربه، نه نقطه آغاز توسعه صنعتی، بلکه بخشی از نظمی بود که در شرایط نابرابر قدرت بر آنها تحمیل شد. ولی در پس همه این تفاوتهای شکلی، در هر سه داستان با یک منطق مشترک روبهرو میشویم: قدرتهای صنعتی، پیش از آنکه کشورهای ضعیفتر فرصت کافی برای ساختن صنایع خود پیدا کنند، آنها را به گشودن بازارهایشان واداشتند؛ در حالی که خود این قدرتها در مراحل پیشین توسعهشان از سیاستهای حمایتی استفاده کرده بودند.
تحلیل اقتصاد از دریچه غذا
در میان نهادگرایان تاریخی تا امروز بدیلی برای داگلاس نورث وجود نداشته ولی پرشمارند افرادی که در آثار خود به مدد دستگاه نظری نهادگرایی و با رجوع به تاریخ، به سطح داناییها و عمق تحلیلها میافزایند تا قدرت مواجهه با مسأله پیچیده توسعهنیافتگی فراهم آید. در این میان برای فارسیزبانان افرادی چون عجماوغلو، رابینسون و بهخصوص
ها جون چانگ جایگاهی ویژه دارند.
ها جون چانگ، پس از فارغالتحصیلی از دانشکده اقتصاد دانشگاه ملی سئول، در دانشگاه کمبریج در رشته توسعه اقتصاد سیاسی تحصیل کرد. آثار و مقالات او بیشتر متأثر از نوشتههای اقتصاددانانی همچون گونار میردال، کارل مارکس، فریدریش فون هایک، جان مینارد کینز و فریدریک لیست است.
ها جون چنگ در آثارش با طرح مثالهای پرشمار از تجربههای تاریخی و با تیکه بر دستگاه نظری نهادگرایی، مخاطبان خود را به پرهیز از کوتهبینی، سطحینگری، ایدئولوژیزدگی اقتصادی، تکساختیبینی و تکسبببینی تشویق میکند.
کتاب «اقتصاد خوردنی» ها جون چانگ سفرهای رنگارنگ برای علاقهمندان به اقتصاد، غذا و تاریخ است. چانگ در این کتاب برای بررسی نظریههای اقتصادی، با زبانی طنزآمیز از تاریخچه مواد غذایی رایج پرده بر میدارد. از اعتیاد دیرینهاش به شکلات میگوید و از بینشهایی بدیل درباره عصر پساصنعتی سر در میآورد؛ از لزجی بامیه به در هم تنیدگی سرمایهداری با آزادی میرسد و در خلال پخت غذاهای گوناگون از تغییرات اقلیمی، ضرورت حفاظتگرایی، نقش شرکتهای چندملیتی، اتوماسیون، دولت رفاه، کار مراقبتی بدون دستمزد، کوتهنگری و غلط اندازیهای بازار آزاد و... سخن میگوید.
چانگ به خواننده آموزش میدهد چگونه با نگاه کردن به جهان از طریق چشم یک اقتصاددان گرسنه، به فهم بهتری از پدیدههای اقتصادی دست یابد و از خطاهای رایج در این زمینه جلوگیری کند. «اقتصاد خوردنی» که انتشارات روزنه آن را با ترجمه محسن محمدی ایوانکی منتشر کرده، شامل ۲۳ فصل و مقدمهای به قلم فرشاد مؤمنی است. نویسنده در هر یک از فصلها به مسألهای اقتصادی مربوط به غذا میپردازد. برخی از مسائلی که در این کتاب مورد توجه قرار گرفتهاند، عبارتنداز: رابطه بین شکلات و دوران پساصنعتی، رابطه بین بامیه و کاپیتالیسم، رابطه بین سوشی و افزایش تجارت جهانی و... چانگ در هر فصل با ارائه تجربههای شخصی و تاریخی خود از غذاهای متنوع، به تحلیل عوامل اقتصادی، سیاسی، تاریخی و فرهنگی که در شکل دادن و تغییر آنها نقش داشتهاند، میپردازد و با بهرهگیری از دادهها، آمار و منابع موثق، حرفهای خود را با مدرک و استنتاجهای قاطع تأیید میکند. او همچنین با بررسی و انتقاد از برخی از نظریهها و فرضیات متداول در اقتصاد، به نقد و ارزیابی چالشها و مسائل موجود در این حوزه میپردازد و با زبانی ساده و روان، مبانی پیچیده و تخصصی را به خواننده شرح میدهد و با افزودن جملات طنازانه و داستانهای جالب، خواندن کتاب را برای خواننده دلنشین میکند.
انتهای پیام/