
در تاریخ مطالعات خاورمیانه شماری از رویدادها منجر به ایجاد تغییراتی عمیق و دامنهدار در قواعد پژوهشهای مرتبط با این منطقه شدهاند. جنگهای ۱۹۶۷ و ۱۹۷۳، انقلاب ایران در ۱۹۷۹، فروپاشی اتحاد شوروی، حملات ۱۱ سپتامبر، اشغال عراق در ۲۰۰۳ و خیزشهای عربی ۲۰۱۱ از جمله لحظاتی بودند که سیاست منطقه را دگرگون کردند و پرسشهای اصلی پژوهشگران، چارچوبهای نظری مسلط و حتی شیوههای تولید دانش درباره خاورمیانه را نیز تغییر دادند. اکنون به نظر میرسد تحولات یک سال اخیر نیز در حال تبدیل شدن به یکی از همین نقاط عطف تاریخی هستند.

در طول تاریخ، کم نبودهاند هنرمندانی که برای درک حقیقت هستی، به جای واژهها، از خطوط و رنگها بهره جستهاند. کاتسوشیکا هُکوسای، نقاش ژاپنی، یکی از هنرمندانی است که نقاشی برایش نه یک حرفه، که یک آیین زیستن و دیوانگی مقدس بود.

فرانتس کافکا (۱۹۲۴-۱۸۸۳) نویسندهای است که از همان نخستین مواجهه، نوعی حس لامکانی را به خواننده منتقل میکند؛ گویی هر جمله، هر صحنه و هر شخصیت، در جایی بین جهان ما و جهانی دیگر معلق است. او در پراگ به دنیا آمد؛ شهری که خود در آن روزگار مرزی بود میان فرهنگها و زبانها؛ یک یهودی آلمانیزبان در شهری عمدتاً چکزبان، کارمند بیمه در دل بوروکراسی امپراطوری اتریش-مجارستان و نویسندهای که بیشتر آثارش سنگینترین وزن خود را پس از مرگ نویسنده پیدا کرد. این موقعیت حاشیهای، صرفاً یک نکته زندگینامهای نیست؛ بلکه شاکله درونی جهان داستانی او را میسازد.

زنان بسیاری در جریان انقلاب اسلامی و دوران دفاع مقدس نقشی مهم، اثرگذار و فراموشنشدنی ایفا کردهاند. آنها با ایمان، آگاهی و روحیه فداکارانه در صحنههای اجتماعی، فرهنگی و سیاسی انقلاب حضوری فعال داشتند و در شکلگیری و تداوم این حرکت بزرگ مردمی، سهمی اساسی را برعهده گرفتند.

گاهی زندگی و آدمهایش ما را به تاریکترین نقطه از زندگی میبرند و با بیرحمی تمام میان همان تاریکیها رهایمان میکنند. شاید هم گاهی این خودمان هستیم که برای به چالش کشیدن تواناییها یا میزان جسارت خود به سمت تاریکی میرویم. زندگی برای ما چه خوابی دیده است؟ آن مسیر روشنی که ما را به سمت روشنایی میبرد، کجاست؟

گاهی فاجعه نه با صدای یک انفجار، که با صدای بسته شدن آرام یک در چوبی یا خیره ماندن به یک استکان چای سرد شده در یک بعدازظهر کشدار آغاز میشود. زندگی در برخی از داستانها، نه در خیابانهای شلوغ میگذرد و نه با اتفاقات بزرگ دراماتیک پیش میرود، بلکه از حواشی کوچک و به ظاهر بیاهمیت جریان پیدا میکند؛ در اتاقهایی که بوی کهنگی میدهند و در ذهنهایی که میان واقعیت سرد امروز و خاطرات گرم دیروز، سرگردانند.

مرگ گاهی پایان یک داستان نیست، بلکه سرآغاز کشف رازهای هولناک و بزرگی است که سالها در پشت ابر پنهان ماندهاند، اما ماه همیشه پشت ابر نمیماند و حقایق بالاخره روشن میشوند. گاهی رمان مخاطب خود را به سفری در اعماق یک فضای روانشناختی تاریک و البته پر از شگفتی میبرد؛ فضایی تلخ، رازآلود و معماگونه که خواننده با ورق زدن صفحه به صفحه آن باید به حقیقتی دست پیدا کند که نویسنده با زیرکی در پس یک قصه جذاب و پرکشش پنهان کرده است.

دوران نوجوانی، ایستگاهی در میانه راه زندگی محسوب میشود؛ مرز باریکی میان کودکی که رویا میبیند و آرزو در سر میپروراند و بزرگسالی که باید برای تحقق آن رویاها و آرزوها مبارزه کند تا به هدف برسد.

علی میرسپاسی در کتاب فراملیگرایی در اندیشه سیاسی ایرانیان به نقش و موقعیت احمد فردید در تفکر معاصر ایران میپردازد.

سخن گفتن از مارتین هایدگر (۱۹۷۶-۱۸۸۹)، گویی قدم گذاشتن در جنگلی مهآلود است که در آن نور و سایه مدام از هم عبور میکنند. هایدگر خود در «درآمدی بر متافیزیک» هشدار میدهد که تفکر، راههای آسان را نمیپذیرد و تنها از جایی آغاز میشود که انسان حاضر باشد در برابر پرسش اساسى «بودن» بایستد. او مینویسد: «پرسش از هستی، بنیادیترین و دور از دسترسترین پرسش است.»

مارتین اس. برگمن (۲۰۱۴-۱۹۱۳) در اواخر عمرش، کتابی منتشر کرد که میتوان آن را وصیتنامه بالینی یک عمر مواجهه با پویاییهای ذهن انسان دانست: «ناخودآگاه در نمایشنامههای شکسپیر». برگمن که در محافل روانکاوی بیشتر با تدریس درباره تاریخ جنبش روانکاوی شناخته میشود، در این کتاب مسیری متفاوت را میپیماید. او از جایگاه یک درمانگر باتجربه، پشت میز تحریر خود مینشیند و نمایشنامههای شکسپیر را بهمثابه «گزارشهای موردی» میخواند اما نه از آن دست گزارشهایی که بیماران بر تخت تحلیل میگویند، بلکه از آن گونهای که یک شاعر نابغه در لابهلای دیالوگهای «هملت»، «مکبث» و «اتللو» بر جای گذاشته است.

روز ۳۰ اردیبهشت ماه سال ۱۴۰۳ با حادثه سقوط بالگرد حامل سیدابراهیم رئیسی، رئیسجمهوری شهید و همراهانش در منطقه ورزقان آذربایجان شرقی، ایران وارد یک مرحله حساس تاریخی شد که میتوانست به بحران مدیریتی در ارکان کشوری، هر چند مقطعی، منجر شود.

یکی از موضوعات مهم در مطالعات تاریخ و فرهنگ ایرانی، مسأله هویت تاریخی ایران و نسبت آن با کشورهای همسایه است. ایران و توران دو سرزمینی هستند که هم در حافظه اسطورهای و ادبی ایرانیان حضور پررنگی دارند و هم در عرصه تحولات سیاسی و تاریخی، بهعنوان دو سوی یک رابطه پیچیده و چندلایه مطرح بودهاند. این دو مفهوم همیشه در مطالعات تاریخی جایگاه ویژهای به خود اختصاص داده و مورخان و تاریخدوستان بدان توجه کردهاند.

با پیشرفت تکنولوژی و گسترش گوشیهای هوشمند، تحولات بسیاری در جامعه و سبک زندگی تمامی اقشار ایجاد شده است.

شاهنامه تنها در مرزهای جغرافیایی خلاصه نمیشود. «ایران» برای فردوسی مجموعهای آرمانی و اخلاقی محسوب میشود؛ مجموعهای از فرهنگ، آیین، اساطیر و باورها. شاهنامه آیینهای است که فرهنگ، اسطورهها، تاریخ، نیکمنشی و جهانبینی و باورهایمان را در آن میبینیم.

هنگامی که سخن از فردوسی و شاهنامه به میان میآید، ناخودآگاه حس شکوه و وسعتی در ما بیدار میشود که شبیه آن را کمتر در سنتهای حماسی جهان میتوان یافت. شاهنامه تنها «کتاب» نیست؛ یک «جهان» است؛ جهانی که برساخته تخیل خلاق، حافظه تاریخی یک ملت و نگاه ژرف یک ادیب بزرگ است. فردوسی، در اوج تنهایی و در مصاف با بیمهری زمانه، جهانی را از نو آفرید که نه فقط «حماسه»، که «معنا» را به زبان فارسی بازگرداند.

ادبیات همیشه یکی از راههای مهم برای شناخت تاریخ و تحولات اجتماعی یک جامعه بوده است.

«محـمدعلی علومی» مانند هــمــه انسانهای هوشمند، جستوجوگر بود. میخـواند و میخواند و مینوشت ولی خیلـــی کـمحـرف میزد، جـز برای دوســــــتان خیلی نزدیکش.

دومین سالروز خاموشی محمدعلی علومی، فرصتی دوباره برای بازخوانی نویسندهای است که حضورش در ادبیات معاصر ایران چیزی فراتر از نام یک نویسنده بود؛ او صدا، حافظه و اسطوره یک سرزمین را با خود حمل میکرد.

زندگی آدمیزاد در آمد و شد با دوستانش دو وَجه دارد: یکی بُعدِ عاطفی و انسانی روابط ماست که در سوک دوست، اغلب آن حالات و گُلهای رنگارنگی که در ساعاتِ خوشِ دیدارها میانمان بررُسته و روئیده؛ فراخاطرمان میآید. بویژه در اولین لحظاتی که خبر درگذشت و فقدان فردی از بستگان و دوستان را میشنویم؛ همهمان چنین تجربهای را از سرگذراندهایم. اول انگار سنگِ حیرت است که مدام از آسمان بر سَرمان فرومیبارد و خراب میشود... کمی که از تاریکی بُهت و خاکستری دَرد فاصله میگیریم و ذهنِ خاکآلود و خونآلودمان را، از زیرِ آوارِ اولیه بیرونمیکشیم؛ همان گُلهای رنگارنگ به یادمانمیآید... و حسرت، روح را، سوزنسوزن میکند... انگار که پای یخ زده ذهن را یکباره در آب جوش فرو کرده باشی!