
در دنیای امروز و در پیچ و خم روابط انسانی، یکی از سختترین و تلخترین تجربههای زندگی زمانی اتفاق میافتد که نقاب از چهره آدمهای امن و آشنایمان برداشته میشود. ما انسانها عادت داریم در ذهن خود از کسانی که دوستشان داریم،

قرار بود سفری زیارتی باشد؛ رفتن به عتبات و بعد، از راه هندوستان، رسیدن به مشهد. اما سفر همیشه آنطور که از پیش برنامهریزی میکنیم پیش نمیرود، بهخصوص وقتی پای آدمهای تازه، دعوتهای پیدرپی و شهرهایی در میان باشد که هرکدام ماجرایی برای تعریف کردن دارند.

من به اتفاقهایی که در زندگیام میافتد خیلی فکر میکنم و سعی میکنم در داستانهایم همیشه به سطحی از اتفاقها، تجربهها و خاطرات شخصی وفادار بمانم. کتاب «شکستن هسته زردآلو» را هم بر اساس چند اتفاق مشخص نوشتم. یکی مهاجرت پیاپی دوستان نزدیکم و اثری که این مهاجرت بر روان و بهخصوص بر انرژی عاطفی آدمها میگذارد.

بدن، بنیان هستی و بازتابدهنده موقعیت انسان در جهان محسوب میشود. بدن کارگر، کارفرما، گرسنه و سیر؛ هر یک داستانی ناگفته دارند و روایتگر سالها زیستن در طبقهای خاص هستند. در ادبیات اجتماعی، زمانی که حرف از فقر و نابرابری به میان میآید، اغلب از «شکم» بهمثابه نماد اصلی این محرومیت یاد میشود. اما شکم، تنها یک عضو صرفاً بیولوژیکی نیست؛ بلکه میدان نبردی است که تاریخ تحقیر، حسرت، خشونت و بقا در آن انباشته میشود.

«فرج بعد از شدت» به قلم قاضی ابوعلی محسن بن علی تنوخی، ادیب و قاضیالقضات قرن چهارم هجری، نگاشته شده است. قاضی تنوخی، در خانوادهای ادیب در بغداد و جنوب ایران زندگی میکرد. او از نوجوانی با ظرایف ادبی، علوم حدیث و تفسیر قرآن مأنوس بود و با نگاهی جامع به مسائل سیاسی و اجتماعی عصر خود مینگریست. این پشتوانه علمی در کنار جایگاه قضاوت، به او این امکان را میداد که لایههای پنهان جامعه را در حکایتهایش بازتاب دهد.

دوسال پیش محمود دولتآبادی از پایان نوشتن و اینکه دیگر کتاب تازهای نخواهد نوشت، سخن گفته بود. با این حال، آنچنان او به نوشتن و نوشتن به او گره خورده است که هنوز راهی برای ماندن در جهان ادبیات پیدا میکند. در همین دو سال اخیر با انتخاب حکایتهایی از «هزار و یک شب» و «تاریخ بیهقی» کوشیده نسل جوان را با ادبیات کلاسیک آشتی دهد و راه ورود به کتابهایی را هموار کند که گاه حجم و زبانشان خواندن را به تعویق میاندازد.

بسیاری از ما، حافظ را چونان مُسکن و مأوایی کهن میشناسیم که در آن بالیدهایم؛ با سقف بلند غزلهایش مأنوسیم و بر فرش نقشدار ایهامهایش، بیآنکه بدانیم، دمی را آسودهایم اما حقیقت تلخ و در عین حال شکوهمند آن است که ما در حافظ، تنها ساکن و سائر بودهایم و نه عارف و مشاهدهگر.

تصویر و صدا زمانی از معتبرترین نشانههای وقوع یک رویداد به شمار میآمدند؛ اگر فیلمی از سخنرانی یک سیاستمدار یا صدای ضبطشدهای از یک شخصیت مشهور منتشر میشد، بسیاری آن را شاهدی کافی برای اثبات ماجرا میدانستند.

در دنیای داستانی احمد آرام، دلهره یک انتخاب نیست؛ ردپایی غیرقابل انکار از حضور یک میراث است. او سالهاست بوم فرهنگی جنوب را در آثارش کاویده؛ چه در فضای سوررئال رمان «شبی که انتو با درد خویش آشنا شد» و چه در اتمسفر وهمآلود رمانهای «باغ استخوانهای نمور»، «حلزونهای پسر» و مجموعه داستانهایی چون «آنها چه کسانی بودند». آرام که از میان بوشهری مملو از ضربالمثل و روایتهای شفاهی برخاسته، حالا در مجموعه داستان تازه «خوکچه بادنما» که انتشارات نیماژ آن را منتشر کرده، مرز میان واقعیت و خیال را به شکلی دلهرهآور میخراشد.

محمدعلی موحد از آن دست چهرههایی است که نمیتوان او را در یک عنوان یا تخصص محصور کرد.

محمدرضا ریختهگران، استاد بازنشسته فلسفه دانشگاه تهران که هشتم شهریور درگذشت، متفکری در جستوجوی معنای زیستن بود و میان پدیدارشناسی غرب و عرفان شرق، پلی از جنس اشراق بنا کرد. مرحوم ریختهگران، متفکری بود که فلسفه را از انتزاع محض به سوی درک عمیق هستی سوق داد.

کتاب «فضای خالی: کتابی درباره تئاتر/ The Empty Space: A Book About the Theatre» ماندگارترین نوشته پیتر بروک، کارگردان شهیر تئاتر تجربی است که از سال ۱۹۶۸ تاکنون، نقشه راه هنرمندان در سراسر جهان بوده است؛ اثری که با جمله نمادین «میتوانم هر فضای تهیای را برگزینم و آن را صحنهای عریان بنامم»، تعاریف سنتی تئاتر را درهم شکست و الهامبخش تحولاتی در هنر نمایش شد. این اثر ماندگار بروک بهتازگی با ترجمه فریبا جمور و مقدمهای از مسعود کرامتی از سوی انتشارات «فکر نو» منتشر شده است.

تاریخ ایران پس از اسلام، از جمله دورههایی است که هرچه بیشتر درباره آن مطالعه میکنیم، پیچیدگیاش آشکارتر میشود. این دوره نهفقط از نظر سیاسی بلکه از حیث زبانی، فرهنگی، اجتماعی و حتی روانشناسی تاریخی، یکی از سرنوشتسازترین فصلهای گذشته ایران به شمار میرود.

گاهی در کوچه پسکوچههای ذهن، خاطرهای از یک مراسم سوگواری سر برمیآورد؛ تصویری که شاید ربطی به روایات رسمی تاریخی نداشته باشد، اما تکهای جداییناپذیر از هویت عاطفی ماست.

ابیاتی که در پیشانینوشت این یادداشت آمده، نمونهای از یک «شعر عاشورایی» اصیل و ارجمند است.

پیش از آنکه به جهان پرآشوب و درخشان نقاشیهای ونسان ونگوگ (۱۸۹۰-۱۸۵۳) قدم بگذاریم، شاید بد نباشد درنگ کنیم و به کتابی بیندیشیم که برای چند نسل از خوانندهها، اولین دروازه ورود به زندگی او بوده است؛ کتاب «شور زندگی» (۱۹۳۴) اثر ایروینگ استون (۱۹۸۹-۱۹۰۳).

همزمان با جنگ تحمیلی ۴۰ روزه، یادداشتهایی روزانه با محور زندگی در جنگ در فضای مجازی منتشر شد؛ یادداشتهایی که علیاصغر سیدآبادی، نویسنده و پژوهشگر، آنها را در شبکههای اجتماعی برای گروهی از نویسندگان، تصویرگران و هنرمندان غیرایرانی مینوشت؛ روزنوشتهایی که با اعلام آتشبس، در کتابی با نام «وقتی گنجشکها مضطرب میشوند» گرد آمد و همراه با عکسهایی از عکاسان ایرانی، از سوی نشر NOP در انگلستان منتشر شد. هفته گذشته، نسخه فارسی این اثر نیز با تغییراتی از سوی نشر «اگر» در تهران منتشر شد؛ سیدآبادی در گفتوگوی پیشرو، چگونگی شکلگیری و ویژگیهای این کتاب را شرح میدهد.

اگر با ادبیات دانش توسعه آشنا باشید، احتمالاً با کتابهایی مواجه شدهاید که ابتدا یک نظریه درباره چرایی توسعه یا عقبماندگی کشورها ارائه میکنند و سپس آن نظریه را با مطالعه تجربه کشورهای مختلف میآزمایند. کتاب «قمار توسعه» نوشته استفان درکن/ Stefan Dercon نیز در همین سنت قرار میگیرد.

آنچه تا به امروز روشنفکران و متفکران ایرانی پیرامون توسعه و دلایل عقبماندگی به رشته تحریر درآورده بودند، گویی دست کم در لحظه اکنون این سرزمین به حالت تعلیق درآمده است. از زمان مشروطه واکاوی پیرامون چرایی توسعه نیافتگی، نوعی گفتمان مسلط در حوزه مطالعات اجتماعی ایران بوده و اگرچه گاه منبعی برای خودآگاهی نیز محسوب میشد اما همزمان ابزار تشدید کینهتوزیهای تاریخی و حتی احساس تحقیر بوده است.

بحث درباره تاریخ و هویت دانشگاه، معمولاً از همان جنس گفتوگو درباره تاریخ و جامعه ایران است. طرح پرسشهایی نظیر اینکه چرا نهاد علم در ایران نتوانسته همان جایگاهی را بیابد که در تجربه تاریخی غرب پیدا کرده است؟ و همچنین طرح پرسشهایی پیرامون نسبت میان ساختار و عاملیت، ریشههای تاریخی نهاد دانشگاه، نقش سنت، عرفان، دولت، جامعه مدنی و جایگاه دانشگاه در تحولات معاصر ایران، به نوعی بازخوانی تاریخ و جامعه از منظر این نهاد تأثیرگذار است. تجدید چاپ کتاب «سرگذشت و سوانح دانشگاه در ایران» فرصتی است تا این پرسشها بار دیگر به صورتی عمیقتر مورد بازاندیشی قرار گیرند.