
سیدعطاءالله مهاجرانی در پیشانی کتاب «مادر؛ خدای کوچک خانه» عبارتی از روانشاد عباس کیارستمی نقل میکند: «او نه سواد خواندن داشت و نه نوشتن، اما سخنانی میگفت که نه جایی خوانده بودم و نه کسی نوشته بود.» شاید این بهترین تعبیری است که در مورد مادر نویسنده کتاب یا «مامان عذرا» که من به عنوان عروس خانواده نزدیک ۳۱ سال ایشان را چنین صدا میکردم، صدق میکرد.

کلمات وسیم سعید در «شاهدی از جهنم نسلکشی» بوی باروت میدهند و رنگ خون دارند؛ او نه یک رماننویس حرفهای، که جوانی از اهالی غزه است که قلم به دست میگیرد تا نگذارد حقیقت در هیاهوی پنهانکاری رسانههای غربی دفن شود.

در نوارغزه، جایی که زندگی روزمره زیر سایه بمباران و آوارگی معنا پیدا میکند، روایت وقایع جنگ فقط به خبرها خلاصه نمیشود؛ روایتهایی هم هست که از دل همان تجربه زیسته و بیهیچ چشمپوشی و سانسوری نوشته میشوند.