ارزیابی حسین جابری انصاری، مدیر عامل ایرنا و دیپلمات، از طرح آتش بس در غزه

موانع اجرای توافق «اسلو» همچنان پابرجاست

پذیرش طرح آتش بس از سوی حماس دلایل تاکتیکی و استراتژیک مشخص دارد

سیاست

127691
موانع اجرای توافق «اسلو» همچنان پابرجاست

حسین جابری انصاری، مدیرعامل خبرگزاری جمهوری اسلامی ایران و دیپلمات باسابقه در گفت‌وگویی با ایرنا، به تحلیل ابعاد تازه تحولات غزه پرداخت و با نگاهی انتقادی به طرح پیشنهادی آمریکا برای آتش‌بس، چالش‌ها و موانع پیش‌ روی اجرای آن را تشریح کرد.

ایران آنلاین: بخش‌هایی از این گفت و گو را در ادامه بخوانید.

اگر اجازه بدهید مصاحبه را با طرح ۲۰ ماده‌ای دونالد ترامپ، رئیس‌جمهوری ایالات متحده، آغاز کنیم، طرحی که خود رئیس‌جمهوری آمریکا آن را «طرح تاریخی برای صلح» نامیده است. درباره جزئیات این طرح پرسش‌ها بسیار است؛ اولین سؤال شاید این باشد که تفاوت این طرح با طرح‌های قبلی از نظر شما چیست؟
جدای از اینکه آقای ترامپ معمولاً با تعابیر اغراق‌آمیز از تحرکات و اقدامات خود سخن می‌گوید، اگر بخواهیم نگاهی واقع‌بینانه به طرح و اقدامی که در روزهای اخیر از سوی رئیس‌جمهوری آمریکا انجام شد داشته باشیم، واقعیت این است که این طرح الزاماً پخته نیست و در واقع ابتکار تازه‌ای نیست؛ بیش از آن که کنشی باشد، طرحی واکنشی است مبتنی بر روند جنگ دو ساله اسرائیل علیه غزه. بنابراین نمی‌توان از آن تصویر یک طرح همه‌جانبه، ابتکاری و همراه با یک کنش منظم و برنامه‌ریزی‌شده داشت؛ اگرچه خالی از ابعادی از این موضوع هم طبیعتاً نیست، اما باید بدانیم شأن نزول این طرح چیست.

در دو سال جنگ غزه و تهاجم وحشیانه اسرائیل علیه نوار غزه به تعبیر زیبای قدیمی مرحوم یاسر عرفات، بشر و حجر و شجر فلسطینی در غزه هدف گرفته شد. شاید بیش از ۸۰ درصد بناها یا زیرساخت‌های نوار غزه ویران شد؛ حدود ۷۰ هزار نفر قطعاً شهید شدند و شاید تعداد دیگری زیر آوارها مانده و بعد از این تخلیه شوند و این آمار بالاتر برود. شاید حدود ۱۰ درصد جمعیت ساکنان غزه شهید یا مجروح شده‌اند چرا که جمعیت غزه قبل از آغاز جنگ تقریباً دو میلیون و 200 هزار نفر بود، اندکی شاید بیشتر یا کمتر، لذا جمع شهدا و مجروحان یک چیزی حدود ۱۰ درصد جمعیت می‌شود.

تعبیر من این است که به‌رغم دو سال کشتار، خون و آتش، اسرائیل به لحاظ نظامی هر کاری که می‌توانست انجام داد و هر نتیجه‌ای که ممکن بود به دست آورد؛ همین ویرانی گسترده، نابودی و تخریب غزه جزئی از آن نتیجه است. اما اقدام اسرائیل به لحاظ سیاسی ابتر بود؛ یعنی نتیجه‌بخش نبود، مثل چاهی که هرچه کنده می‌شود به آب نمی‌رسد. چاه کنده می‌شود برای اینکه آب برسد؛ دو سال کشتار، وحشت‌آفرینی، تروریسم نهادینه‌ دولتی علیه فلسطینی‌ها و این آثاری که به آن اشاره کردیم؛ رخ داد ولی به لحاظ سیاسی چه دستاوردی داشت؟ آیا طرف مقابل تسلیم شد؟ خیر، تسلیم نشد. نه به معنای ملت فلسطین که تسلیم نشد و یک مقاومت و اسطوره‌ای شاید بی‌نظیر در تاریخ انسان از خود نشان داد؛ نه به معنای مقاومت مسلحانه فلسطینی‌ها که تا همین روزهای اخیر قبل از آتش‌بس عملیات نوعی مقاومت ادامه داشت.

سؤال این بود که بالاخره تا کی باید این جنگ ادامه پیدا کند؟ از دید جریان راست حاکم بر اسرائیل، با پشتیبانی اجتماعی که دارد، این جنگ باید ادامه پیدا کند تا مثلاً همه فلسطینی‌ها از بین بروند یا حداقل تسلیم مطلق را بپذیرند. این شاید نگاه عقیم و ابتر راست حاکم بر اسرائیل یا حداقل اجزایی از ائتلاف حاکم باشد.

ولی از دید بازیگران بین‌المللی، ایالات متحده آمریکا و سیاستمداران جهانی، ادامه این جنگ با توجه به آثار گسترده‌ای که در افکار عمومی بین‌المللی داشت، فشاری که به لحاظ نمایان کردن تناقض‌های وحشتناک در همه شعارها و برنامه‌های دولت‌های غربی و آمریکا در طول دهه‌های گذشته وارد کرد و تناقضی که با منافع عمومی ایالات متحده آمریکا در منطقه غرب آسیا و در منازعات بین‌المللی برای رویارویی‌های بین‌المللی دارد همخوانی نداشت. بنابراین نمی‌توانست به شکل افقِ باز ادامه پیدا کند و باید کاری برای پایان این جنگ انجام می‌شد.
در حقیقت این طرح واکنشی است به این وضعیت، برای جمع‌کردن و پایان‌دادن به آن؛ بنابراین نباید به آن به‌عنوان طرحی که به شکل عادی و به‌منزله ابتکار عمل آمریکا ارائه شده، نگاه و ابعادش را از این زاویه وارسی و واکاوی کرد.

همین طرحی که به‌قول شما واکنشی است، چقدر شانس موفقیت دارد؟
مهم‌ترین مانع در مسیر اجرای طرح صلح ترامپ و هر طرح مشابهی درباره فلسطین، نادیده گرفتن واقعیت‌های بنیادین صحنه است. نخستین واقعیت، وجود ملتی است که بیش از 70 سال برای حق تعیین سرنوشت خود مبارزه کرده و هنوز به حقوق انسانی و سیاسی بدیهی خود دست نیافته است. بحران فلسطین، تنها بحران باقی‌مانده از قرن گذشته است که با وجود گذشت یک‌چهارم قرن از قرن جدید، همچنان بی‌حل باقی مانده است. در قلب این بحران، ملتی قرار دارد که هویت و موجودیتش توسط رژیم صهیونیستی نفی شده و برای بازیابی حق حیات و استقلال خود مقاومت می‌کند. از این رو، هر طرحی که درباره فلسطین ارائه می‌شود، باید تکلیف خود را با این حقیقت روشن کند.
دومین واقعیت اساسی، وضعیت درونی جامعه و ساختار سیاسی اسرائیل است که در دو دهه اخیر دستخوش دگرگونی عمیقی شده است. اسرائیل جامعه‌ای تاریخی نیست، بلکه از آغاز بر پایه مهاجرت شکل گرفته؛ جمعیت بومی یهودیان فلسطین در ابتدا بسیار اندک بود و ترکیب اصلی جمعیت را اعراب فلسطینی تشکیل می‌دادند. موجودیت اسرائیل بر پایه دو روند مداوم بنا شد: ورود مهاجران یهودی از سراسر جهان و زاد و ولد جمعیت تازه‌وارد. این مهاجران عمدتاً از دو گروه اصلی بودند: یهودیان غربی‌تبار (اشکنازی) و شرقی‌تبار. این تقسیم‌بندی در طول زمان به شکاف عمیق نژادی و اجتماعی در درون جامعه اسرائیل تبدیل شد.

در دهه‌های نخست، اشکنازی‌ها ستون اصلی جنبش صهیونیستی و حزب کارگر بودند و اداره دولت را در دست داشتند. اما در دو دهه اخیر، روندی معکوس شکل گرفته است. از یک‌سو، موج مهاجرت یهودیان غربی متوقف شد، زیرا آنان تمایل چندانی به اقامت در اسرائیل ندارند و بیشتر تابعیت دوگانه دارند. از سوی دیگر، جمعیت یهودیان شرقی‌تبار با نرخ زاد و ولد بالا به سرعت افزایش یافت و اکنون اکثریت جامعه را تشکیل می‌دهد. این گروه نگاه قدسی و ایدئولوژیک به سرزمین فلسطین دارند و آن را «ارض اسرائیل» می‌دانند؛ سرزمینی که حتی یک وجب از آن نباید به مصالحه گذاشته شود.

این تغییر ترکیب جمعیتی، پایه اجتماعی حکومت‌های راست‌گرا در اسرائیل را تقویت کرده است. بنیامین نتانیاهو توانسته طولانی‌ترین دوره نخست‌وزیری تاریخ اسرائیل را رقم بزند و ائتلاف راست‌گرا نزدیک به دو دهه است که قدرت را در دست دارد. در مقابل، حزب کارگر که روزگاری بنیان‌گذار اسرائیل بود، اکنون به حاشیه رانده شده و در پارلمان تنها سه کرسی از ۱۲۰ کرسی دارد. این تغییرات سبب شده که ایده صلح و طرح‌هایی مانند دو دولت عملاً جایگاهی در سیاست اسرائیل نداشته باشند.

از این رو، همان مانعی که توافق اسلو را ناکام گذاشت، امروز نیز پابرجاست: جامعه اسرائیل به‌لحاظ فکری و ایدئولوژیک آماده پذیرش صلح واقعی نیست. پرسش کلیدی این است که آیا اراده‌ای بین‌المللی برای اعمال فشار بر این بدنه اجتماعی وجود دارد یا نه؟ تجربه تاریخی پاسخ منفی می‌دهد. آمریکا و قدرت‌های غربی هر بار در دوره بحران وارد صحنه می‌شوند و وعده صلح می‌دهند، اما به محض فروکش کردن تنش‌ها، مسأله به فراموشی سپرده می‌شود. رابطه ارگانیک و درهم‌تنیدگی منافع آمریکا و اسرائیل که تل‌آویو را به پادگان خط مقدم غرب در خاورمیانه بدل کرده نیز مانع از اعمال هرگونه فشار واقعی بر اسرائیل است. در نتیجه، تا زمانی که این ساختار اجتماعی و سیاسی در اسرائیل تغییر نکند، هیچ طرح صلح پایداری در افق قابل تصور نخواهد بود.

با توجه به بیداری جهانی پس از ۷ اکتبر و فشار افکار عمومی بر دولت‌ها، از جمله صدور حکم بازداشت نتانیاهو و گرایش اروپا به پذیرش تشکیل کشور فلسطین، آیا این تغییر فضا و نیز توقف روند عادی‌سازی روابط عربی–اسرائیلی می‌تواند نتایج متفاوتی نسبت به طرح اسلو رقم بزند؟
با وجود موج گسترده بیداری جهانی پس از هفتم اکتبر، این تحولات لزوماً به معنای دگرگونی بنیادین در مسأله فلسطین نیست، زیرا هر دو پدیده – هم حمایت افکار عمومی از فلسطین و هم واکنش‌های جهانی علیه اسرائیل – سابقه تاریخی دارند. با این حال، عملیات هفتم اکتبر نقطه عطفی بود که مسأله فلسطین را پس از سال‌ها فراموشی و رکود ناشی از توافق اسلو، دوباره به مرکز توجه افکار عمومی جهانی بازگرداند. فلسطینی‌ها که احساس می‌کردند در نظام بین‌المللی به فراموشی سپرده شده‌اند، با این عملیات توانستند بار دیگر صدای خود را در سطح جهان طنین‌انداز کنند و مسأله فلسطین را به موضوعی زنده در عرصه بین‌المللی تبدیل نمایند.

این بیداری جهانی در کشورهای غربی نمود گسترده‌ای یافت؛ تظاهرات عظیم در اروپا و آمریکا برپا شد و دانشگاه‌های آمریکایی به کانون اعتراض علیه سیاست‌های اسرائیل بدل شدند. واکنش‌های خشن جریان راست افراطی در آمریکا، بویژه علیه دانشجویان و نخبگان مهاجر، ضربه‌ای جدی به وجهه تاریخی این کشور وارد کرد؛ وجهه‌ای که بر پایه تنوع فرهنگی، آزادی‌های اجتماعی و جذب نخبگان علمی از سراسر جهان بنا شده بود. از این منظر، سیاست‌های افراطی داخلی آمریکا در قبال مسأله فلسطین، در واقع به یکی از پایه‌های قدرت نرم آن لطمه زد.
در اروپا نیز فشار افکار عمومی سبب شد برخی دولت‌ها برای اولین بار به‌طور رسمی دولت فلسطین را به رسمیت بشناسند؛ امری که پیش‌تر همواره منوط به موافقت اسرائیل بود. با این حال، پرسش کلیدی این است که آیا این تغییر فضا می‌تواند اسرائیل را به پذیرش حق تعیین سرنوشت فلسطینیان وادارد؟ پاسخ همچنان منفی است. ساختار فکری و اجتماعی جامعه صهیونیستی، بویژه جناح راست حاکم، حتی یک وجب از سرزمین اشغالی را قابل مصالحه نمی‌داند و ایده «ارض تاریخی اسرائیل» همچنان محور هویت سیاسی و ایدئولوژیک آن است.
در این میان، ممکن است برخی اقدامات آمریکا یا جریان راست اسرائیل – مانند اعلام‌های سیاسی یا تاکتیکی درباره آینده غزه – ظاهراً نشانه تغییر باشند، اما در واقع نوعی «بازی مدیریت بحران» محسوب می‌شوند؛ همان سیاستی که با ایجاد تنش بیشتر، زمینه کنترل شرایط را فراهم می‌کند. تجربه دهه‌های گذشته نیز نشان می‌دهد هر بار در پوشش طرح‌های صلح، روند اشغال سرزمین‌های فلسطینی گسترش یافته و اعلام الحاق مناطق جدید مانند جولان یا کرانه باختری در عمل تثبیت شده است.

از این رو، هرچند افکار عمومی جهانی توانسته مسأله فلسطین را دوباره زنده کند و فشارهایی بر دولت‌های غربی وارد آورد، اما هنوز نشانه‌ای از تغییر واقعی در اراده سیاسی قدرت‌های مؤثر، بویژه ایالات متحده، دیده نمی‌شود. ملت فلسطین با هزینه‌های سنگین انسانی و اجتماعی توانسته این حد از توجه جهانی را بازگرداند، اما تبدیل آن به تحول بنیادین در مناسبات اسرائیل و فلسطین همچنان با تردید جدی روبه‌روست.
 
این سؤال در بخشی از افکار عمومی ما مطرح است، امروز که ما اینجا نشسته‌ایم و ظاهراً جنگ متوقف شده، در مقام آسیب‌شناسی که برای هر تحولی در عرصه بین‌المللی لازم است، می‌توانیم بگوییم آیا ۷ اکتبر اقدام عاقلانه‌ای بود یا نه؟ شاید کلمه‌ای بخواهیم مناسب‌تر به کار ببریم، آیا اقدامی بود که هزینه و فایده آن اگر امروز بخواهیم بسنجیم به سمت فلسطین و آرمان فلسطین و تشکیل کشور مستقل فلسطین سنگین‌تر باشد؟
خب، نوعی پاسخ به این سؤال را شما در سؤال قبلی خودتان دادید. شما فکر می‌کردید یا برداشتتان این بود که این تحول در افکار عمومی شاید منجر به یک تحول در موضوع شکل‌گیری دولت فلسطینی شود.
 
شما به عنوان کارشناس معتقد هستید که نخواهد شد؟
من عرض کردم احتمال ضعیف است، نمی‌گویم منتفی است. به هر حال یک موجی ایجاد شده، یک حرکتی به نفع فلسطینی‌ها آغاز شده و این را باید دید؛ نمی‌توان آن را انکار کرد. این اتفاق مثبتی است که رخ داده است. اما آیا در همین مرحله، این موج و این فشار به اندازه‌ای هست که منجر به آن تغییر موازنه شود یا نه؟ این محل تردید است که من به برخی جنبه‌های آن پرداختم.
ابعاد خسارت‌ها و جنایات اسرائیل و کشتار گسترده‌ای که انجام شد ــ که حدود ۱۰ درصد جمعیت غزه را دربرگرفت ــ و همچنین تخریب گسترده بیش از ۸۰ درصدی زیرساخت‌های غزه، به طور طبیعی این سؤال را در ایران و جهان، در بخش‌هایی از افکار عمومی و نزد تحلیلگران ایجاد می‌کند که خب، چه شد؟ به هر حال اقدامات سیاسی قاعدتاً باید ناظر به نتیجه باشد و بی‌هدف انجام نمی‌شود.

بخشی از این سؤال ناشی از آن است که ما هر یک در جای نرم و گرم خود نشسته‌ایم و شرایط فلسطینی‌ها را درک نمی‌کنیم. یعنی بسیاری از تحلیلگران، شرایط آنها را با وضعیت خودشان قیاس می‌گیرند. یکی از پرسش‌هایی که در افکار عمومی مطرح می‌شود این است که چرا این اتفاق افتاد؟
چرایی این عملیات در دل تاریخ مستمر مسأله فلسطین نهفته است. بیش از یک سده است که مهاجرانی، بر اساس پروژه‌ای که بخشی از آن متعلق به جنبش صهیونیستی و بخشی دیگر متعلق به یک بازی بین‌المللی است، آمدند و سرزمین ملت دیگری را هدف و محل استقرار خود قرار دادند. آنها معتقدند اینجا سرزمین ما، سرزمین تاریخی ماست و آمده‌اند که بمانند. در واقع، در فلسطین یک پادگان دائمی شکل گرفته است. در فهم پدیده اسرائیل، باید به جنبش صهیونیستی و این ساختار به عنوان یک الگوی استعماری مبتنی بر شهرک‌سازی و مهاجرت نگاه کرد. در این میان، حق تعیین سرنوشت طرف مقابل نقض شده است.

یک ملت که موجودیتش نقض شده، هویتش زیر سؤال رفته و همواره در معرض خطر حذف و طرد قرار دارد، بخش عمده‌ای از جمعیتش به اجبار از سرزمین خود آواره شده و به خارج از فلسطین پرتاب شده‌اند. آنهایی هم که مانده‌اند، یعنی ساکنان مناطق اشغالی سال ۱۹۴۸ یا آنچه در ادبیات بین‌المللی به عنوان «اسرائیل رسمی» شناخته می‌شود، از حقوق کامل برخوردار نیستند. آنان شهروندان درجه ‌دو به شمار می‌آیند؛ گرچه از بخشی از حقوق شهروندی در قالب ساختارهای اسرائیلی بهره‌مندند، اما همان‌طور که معروف و مشخص است، این افراد از حقوق کامل شهروندی برخوردار نیستند. بخش‌های عمده دیگری از جمعیت فلسطین نیز در کرانه باختری و نوار غزه زندگی می‌کنند. وقتی می‌خواهیم درباره نوار غزه تحلیل کنیم، باید همه واقعیت‌ها را در نظر بگیریم.

پیش از جنگ غزه، جمعیت این منطقه حدود دو میلیون و دویست‌وسی‌هزار نفر بود که بیش از ۸۰ درصد آنان آواره‌اند؛ یعنی اصالتاً متعلق به نوار غزه نیستند و از بخش‌های دیگر فلسطین به آنجا پناه آورده‌اند. این بستر اجتماعی، به‌ طور طبیعی، کانون مقاومت، جوشش و ایستادگی می‌شود. نمی‌توان از دوردست نشست و تحلیل کرد که چرا این‌گونه است و چرا آنگونه؛ چرا این هزینه داده شد و چرا آن هزینه. همه اینها بر بستری از واقعیت شکل گرفته است.

باید به این مسأله پرداخت که ۸۰ درصد جمعیت نوار غزه که آواره‌اند، به‌طور طبیعی می‌خواهند به سرزمین اصلی و جایگاه خود بازگردند. اگر قرار است در غزه بمانند، دست‌کم نباید در بزرگ‌ترین زندان روباز جهان زندگی کنند؛ بلکه باید از حقوق اولیه و آزادی‌های مشروع و قانونی خود در نوار غزه برخوردار باشند. ممکن است گفته شود اراضی ۱۹۴۸ که اکنون اسرائیل بر آن مستقر است و از دید جهان موضوعی جداست؛ اما همین اراضی ۱۹۶۷ که بخشی از آن نوار غزه است و حدود دو میلیون و دویست‌وسی‌هزار نفر جمعیت فلسطینی در آن زندگی می‌کنند، در ادبیات جهانی به‌عنوان «بزرگ‌ترین زندان روباز جهان» شناخته می‌شود.

سال‌ها تحریم، محاصره و محرومیت از حقوق اولیه؛ آیا اگر ما که اینجا نشسته‌ایم، در جای گرم و نرم خودمان تحلیل می‌کنیم و فلسفه‌پردازی می‌کنیم، خودمان را به جای آن جمعیت دو میلیون و دویست‌و‌سی‌هزار نفری بگذاریم که در متراکم‌ترین نقطه جمعیتی جهان، یعنی در ۳۶۴ کیلومتر مربع، در نوار بسیار کوچکی که در محاصره دائمی و در قالب یک زندان روباز قرار دارد، زندگی می‌کنند؛ جمعیتی که حقوق بدیهی، طبیعی و تاریخی‌شان نقض شده، ملتشان مطرود و بیرون ‌انداخته شده و حدود ۸۰ درصدشان در خانه‌های خودشان نیستند و در واقع آواره‌اند و از ابتدایی‌ترین حقوق خود محروم مانده‌اند، چه وضعیتی ایجاد می‌شود؟ اینجا شرایط عادی حاکم نیست؛ بلکه وضعیت کاملاً غیرعادی است.
توافق‌های اسلو و مادرید برای حل مسأله فلسطین شکل گرفتند تا با به رسمیت شناختن اسرائیل از سوی اعراب و مسلمانان، فلسطینی‌ها نیز بتوانند بر بخشی از سرزمین تاریخی خود حاکم شوند. سازمان آزادی‌بخش فلسطین به رهبری یاسر عرفات و سپس محمود عباس (ابومازن) پذیرفت تنها بر ۲۲ درصد از سرزمین تاریخی فلسطین حکومت کند. این در حالی بود که این سازمان در آغاز برای آزادسازی تمام فلسطین تشکیل شده بود، اما با گذر زمان و فشارهای بین‌المللی، واقعیت اشغال را پذیرفت و راه تشکیل دو دولت را برگزید.
با وجود این عقب‌نشینی بزرگ، اسرائیل عرفات را مانع صلح معرفی کرد و او در نهایت به دست عوامل داخلی مسموم و حذف شد. پس از او، ابومازن مسیر مصالحه را ادامه داد و بر این باور بود که تنها از طریق گفت‌وگو و حمایت غرب می‌توان به صلح رسید؛ او حتی مقاومت مسلحانه و انتفاضه را نیز رد کرد. با این حال، اسرائیلی‌ها او را از نظر سیاسی منزوی کردند و به سطح یک مقام محلی در رام‌الله تقلیل دادند. نتیجه این رویکرد شکست‌خورده آن بود که جامعه فلسطینی به‌تدریج از جریان سازش‌طلب فتح فاصله گرفت و حمایت گسترده‌ای از حماس و جهاد اسلامی نشان داد؛ نه از سر گرایش ایدئولوژیک یا مذهبی، بلکه به دلیل ناتوانی رهبری رسمی در تحقق آرمان ملی.

در چنین شرایطی، نادیده‌گرفتن حقوق ملت فلسطین و اظهارات تحقیرآمیز مقامات اسرائیلی – از جمله نتانیاهو که در مجمع عمومی سازمان ملل گفت فلسطینی‌ها تنها دو درصد جمعیت عرب‌ها هستند و «مسأله فلسطین تمام شده است» – زمینه‌ساز خشم عمومی شد. عملیات ۷ اکتبر ۲۰۲۳ را باید در همین بستر فهمید؛ واکنشی از سوی ملتی که احساس می‌کند راهی جز مقاومت برای زنده نگه‌داشتن هویت خود ندارد.

فلسطینی‌ها بیش از 80‌درصد از سرزمینشان را از دست داده‌اند، میلیون‌ها نفر آواره‌اند و مردم غزه نزدیک دو دهه در محاصره کامل زندگی کرده‌اند؛ حتی برای تأمین نان و سوخت باید تونل بزنند. در برابر این واقعیت تلخ، آنان ناچارند بگویند «ما هنوز هستیم». در جهانی که سیاست بر پایه قدرت و منافع استوار است و انسانیت جایگاهی ندارد، ملت فلسطین برای حفظ موجودیت خویش از گوشت و پوست و استخوان خود هزینه می‌دهد. در حالی‌که بسیاری از دولت‌های عربی و اسلامی مسأله فلسطین را کنار گذاشته‌اند و در مسیر عادی‌سازی با اسرائیل گام برمی‌دارند، تنها خود فلسطینی‌ها مانده‌اند که با تکیه بر مقاومت می‌کوشند آرمان خود را زنده نگه دارند.

 چه عواملی باعث شد حماس با طرح صلح ترامپ، با وجود بندهایی مانند خلع سلاح و منع بازگشت سیاسی‌اش، به‌صورت مشروط موافقت کند؟

حماس پس از دو سال مقاومت و تحمل جنایات مداوم اسرائیل، در شرایطی قرار گرفت که برای حفظ مسئولیت خود در برابر ملت فلسطین، نمی‌خواست عامل تداوم کشتار و قحطی در غزه تلقی شود. این تصمیم، هم جنبه‌ای تاکتیکی داشت تا بار مسئولیت اقدامات اسرائیل بر دوش حماس نیفتد و هم بعدی استراتژیک، زیرا جامعه فلسطین پس از تحمل فاجعه‌های انسانی، نیازمند فرصتی برای تنفس و بازسازی بود. شرایط بسیار سخت محاصره، کمبود غذا و دارو و بمباران‌های بی‌وقفه باعث شد حماس از زاویه مسئولیت در برابر ملت، تصمیم به تعامل مشروط با طرح صلح ترامپ بگیرد.

با وجود مقاومت دو ساله و ایستادگی در برابر تسلیم، حماس نخواست استمرار درگیری‌ها را به بهای رنج بیشتر مردم ادامه دهد. ازاین‌رو، طرح ترامپ را به‌طور کامل نپذیرفت اما از آن استقبال ظاهری کرد و از رئیس‌جمهوری آمریکا تشکر نمود؛ اقدامی که بعدی روانی داشت و با شناخت از شخصیت خودشیفته و نمایش‌گر ترامپ همراه بود. با این ‌حال، در محتوا، حماس تنها درباره بخشی از طرح وارد عمل شد: اعلام آمادگی برای تحویل اسرای زنده و پیکر کشته‌شدگان اسرائیلی و در مقابل، خواستار آزادی اسرای فلسطینی شد. در نتیجه، حدود هزار اسیر فلسطینی از جمله ۲۰۰ نفر با احکام سنگین آزاد شدند.

در زمینه سیاسی نیز، حماس بر موضع پیشین خود تأکید کرد که آماده است اداره نوار غزه را به یک ساختار توافقی فلسطینی ـ اعم از تکنوکرات یا ملی ـ واگذار کند. این موضع تازه نبود و پیش‌تر هم اعلام شده بود، اما در این بیانیه دوباره تکرار شد تا وجهه‌ای مسئولانه از جنبش ارائه دهد. در برابر بندهای حساس‌تر طرح مانند خلع سلاح، آینده دولت فلسطینی و حضور نیروهای خارجی، حماس تصمیم‌گیری را به «اجماع ملی فلسطینی‌ها» موکول کرد و عملاً از ورود مستقیم به این مباحث پرهیز نمود، چرا که دستیابی به چنین اجماعی میان گروه‌های فلسطینی کاری دشوار است.

در حال حاضر، تنها مرحله اول طرح ـ شامل آتش‌بس، تبادل اسرا و ارسال کمک‌های انسانی ـ به‌طور نسبی اجرا شده است. این توافق در شرم‌الشیخ شکل گرفت اما بارها با نقض و بهانه‌جویی‌های اسرائیل روبه‌رو شد. مراحل بعدی هنوز در حال شکل‌گیری است و مصر و دیگر میانجی‌ها در تلاش‌اند تا چهارچوبی برای آینده غزه و نظم پس از آتش‌بس طراحی کنند. در نهایت، آنچه اکنون رخ داده، نه پایان راه بلکه آغاز فرآیندی پیچیده و چندمرحله‌ای است که آینده آن به توافقات بعدی و تعاملات میان گروه‌های فلسطینی بستگی دارد.


انتهای پیام/
دیدگاه ها
آخرین اخبار سیاست