تأملی فلسفی درباره «سعادت در زمانه ناامنی»
سعادت؛ حذف رنج نیست! / انسان امروز در وضعیتی از حیرت و بیپناهی زندگی میکند
فرهنگ
153268
انسان معاصر در وضعیتی زندگی میکند که میتوان آن را «زیستن بر لبه بحران» نامید؛ وضعیتی که در آن، ناامنی یک حادثه استثنایی نیست، بلکه بخشی از ساختار پایدار زندگی انسان امروز شده است.
محمدمهدی اردبیلی؛ استاد فلسفه غرب / جنگ، بیماری، مصائب اقتصادی یا اضطرابهای روزمره، همگی اشکالی از «تجربه بیثباتی» هستند. پرسش اول انسان در مواجهه با این وضعیت معمولاً این است که «آیا اساساً میتوان در جهانی چنین ناپایدار، زندگی سعادتمندانهای داشت؟» دکتر محمدمهدی اردبیلی، در این گفتار، نشان میدهد که مسأله سعادت، نه در حذف بحران، بلکه در نحوه نسبت ما با آن است. اگر بحران، بخشی جداییناپذیر از زندگی انسانی باشد، آنگاه سعادت نیز باید معنایی متفاوت پیدا کند: سعادت نه بهمثابه آرامش دائمی، بلکه بهمثابه توان زیستن در دل ناپایداری است. مکتوب حاضر، متن ویرایش و تلخیص شده «ایران» از سخنرانی او با عنوان «سعادت در زمانه نابودی» است که به همت انجمن جامعهشناسی ایران و در محل مؤسسه فرهنگی-هنری کاژه ارائه شده است.
وقتی جنگ، زلزله، بحران اقتصادی یا هر شکل دیگری از فروپاشی نظم روزمره رخ میدهد، یکی از اولین پرسشهایی که در ذهن انسان شکل میگیرد این است که «چگونه میتوان این وضعیت را تاب آورد؟» و شاید عمیقتر از آن، این پرسش باشد که «این وضعیت کی تمام میشود؟» این پرسشها، فقط پرسش انسانِ درگیر جنگ نیست؛ پرسش هر انسانی است که در موقعیتی از درد، اضطراب، تعلیق و ناامنی قرار گرفته است. از بیماریهای ساده گرفته تا بحرانهای عظیم اجتماعی، همواره صدایی در درون ما میپرسد: «کی تمام میشود؟»
انسانها خانه خوشبختی خود را بر دهانه آتشفشان ساختهاند
اما شاید مسأله اصلی این باشد که ما اساساً در جهانی زندگی میکنیم که بحران، بخشی جداییناپذیر از آن است. زندگی انسانی، ذاتاً با اضطراب، تهدید، بیثباتی و امکان فروپاشی گره خورده است. آنچه در زمان جنگ رخ میدهد، صرفاً آشکار شدن حقیقتی است که همیشه وجود داشته، اما در روزمرگی پنهان مانده است.
فریدریش نیچه جایی میگوید انسانها خانه خوشبختی خود را بر دهانه آتشفشان ساختهاند. ما تنها زمانی که آتشفشان خاموش است احساس امنیت میکنیم، بیآنکه این خاموشی موقت چیزی از ماهیت خطرناک آن کم کرده باشد. سنتهای شرقی نیز تصویری مشابه ارائه میدهند. در برخی آموزههای بودایی، جهان به «قفس شیرها» تشبیه میشود؛ اینکه اکنون شیری به ما حمله نمیکند، به این معنا نیست که در امنیت کامل قرار داریم. در چنین جهانی، پرسش از «سعادت» معنایی پیچیده پیدا میکند. آیا اساساً میتوان در زمانه بحران، فروپاشی و ناامنی، زندگی سعادتمندانهای داشت؟ پاسخ به این پرسش، بستگی به آن دارد که سعادت را چگونه تعریف کنیم.
سعادت؛ رسیدن به رضایت پایدار است
برداشت رایج از سعادت، معمولاً با آسایش، آرامش، فقدان درد و تجربه لذت پیوند خورده است. اما مسأله اینجاست که چنین وضعیتی نه پایدار است و نه حتی ممکن. درد و رنج، صرفاً اختلالی بیرونی در مسیر خوشبختی نیستند، بلکه بخشی از ساختار زندگیاند. لذت، بدون رنج قابل تصور نیست؛ همانطور که شادی بدون امکان فقدان معنا ندارد.
انسان مدرن اغلب میکوشد هر شکل از ناراحتی را حذف کند؛ اما حذف درد، الزاماً به سعادت منتهی نمیشود. گاه نتیجه آن چیزی است که میتوان «ملال» نامید؛ وضعیتی که از خود درد نیز فرسایندهتر است. بسیاری از انسانها حتی برای فرار از ملال، به درد پناه میبرند، زیرا دستکم درد، نوعی شدت و احساس زنده بودن در خود دارد. شاید به همین دلیل است که برخی سنتهای فلسفی و معنوی، به جای تلاش برای حذف رنج، بر تغییر نسبت ما با رنج تأکید میکنند. مسأله این نیست که چگونه کاملاً از درد رها شویم، بلکه این است که چگونه بتوانیم با ناراحتی خود راحت باشیم. در این معنا، سعادت دیگر معادل «حال خوب دائمی» نیست. سعادت را باید در سطحی عمیقتر جستوجو کرد؛ در نوعی رضایت پایدار که وابسته به نوسانهای موقت زندگی نیست.
آشتی با ناپایداری جهان
رضایت، با لذت تفاوت دارد. لذت معمولاً شدید، هیجانی و گذراست، اما رضایت میتواند آرام، ممتد و ماندگار باشد؛ حتی در دل بحران. شاید مسأله اصلی انسان امروز این باشد که چگونه میتوان در جهانی ناپایدار، بدون توهم امنیت مطلق، همچنان امکان رضایت را حفظ کرد. چگونه میتوان پذیرفت که زندگی همواره بر لبه بحران حرکت میکند و در عین حال، از زیستن دست نکشید.
سعادت، در این معنا، نه حذف تاریکی، بلکه توانایی زیستن در دل آن است؛ نوعی آشتی با ناپایداری جهان. انسانی که به چنین رضایتی دست پیدا میکند، الزاماً انسانی شاد و بیدرد نیست، اما میتواند در میانه فروپاشی نیز احساس کند که زندگی، همچنان ارزش زیستن دارد.
اگر قرار باشد از امکان سعادت در زمانه نابودی سخن بگوییم، باید ابتدا معنای این «سعادت» را از سطح لذت و آسایش روزمره فراتر ببریم. مسأله، صرفاً دوام آوردن در شرایط دشوار یا یافتن تکنیکهایی برای آرام کردن موقت خویش نیست؛ مسأله، رسیدن به نوعی رضایت است که بتواند در دل بحران نیز استمرار پیدا کند؛ رضایتی که خود را به امری فراتر از نوسانهای روزمره پیوند میزند؛ به یک عمل، یک معنا، یک ایده رهاییبخش یا یک افق اخلاقی.
چنین رضایتی، بدون یک بنیان ارزشی ممکن نیست. انسان باید بتواند زندگی خود را به چیزی متصل کند که فراتر از امیال لحظهای و ترسهای زودگذر باشد. از همینجاست که پرسش اصلی شکل میگیرد: چگونه میتوان در جهانی که عناصر اطمینانبخش در حال فروریختناند، همچنان به نوعی رضایت و سعادت دست یافت؟
آنچه در اینجا اهمیت دارد، نوعی «پذیرش فعال» است؛ نه تسلیم منفعلانه، بلکه تصمیمی آگاهانه برای مواجهه با وضعیت. اغلب ما در برابر رنج، فوراً واکنش نشان میدهیم: «کی تمام میشود؟» اما شاید امکان دیگری هم وجود داشته باشد؛ اینکه انسان بتواند بهجای انتظار پایان بحران، بگوید: «شاید هرگز تمام نشود، اما اگر کاری ارزشمند وجود دارد، باید آن را انجام داد.» این همان نقطهای است که بسیاری از سنتهای فلسفی، از رواقیگری تا عرفان شرقی، درباره آن سخن گفتهاند؛ اینکه انسان چگونه میتواند نسبت دیگری با درد، فقدان و ناامنی برقرار کند. مسأله این نیست که رنج از میان برود، بلکه این است که فرد بتواند در دل آن، همچنان به زیستن ادامه دهد و معنایی برای «بودن» خود بیابد.
جستوجوی آرامش در دل مصیبت
مسأله اصلی این است که انسان بتواند در لحظه وقوع بحران، دستکم برای یک لحظه، از واکنشهای کلیشهای فاصله بگیرد. ما معمولاً بلافاصله به سمت نفی، خشم، شکایت یا جستوجوی مقصر میرویم. اما پذیرش، به این معناست که فرد در اولین مواجهه، وضعیت را صرفاً پس نزند؛ بتواند پیش از هر واکنشی، آن را ببیند و تحمل کند. این کار البته ساده نیست. ذهن و عاطفه انسان مدام به سمت واکنشهای آشنا بازمیگردند؛ خشم، انتقام، شکایت و اضطراب، بارها سر برمیآورند. اما شاید تمام مسأله همین باشد که فرد بتواند، حتی برای لحظهای کوتاه، این چرخه را متوقف کند و امکان مواجههای دیگر را بیازماید.
بسیاری از سنتهای دینی و عرفانی، این پذیرش را با تکیه بر یک امر بیرونی ممکن میکنند؛ با اتکا به خدا، تقدیر یا نظمی متعالی. در این نگاه، انسان میتواند رنج را تحمل کند، زیرا آن را بخشی از حکمتی بزرگتر میداند. کسی که واقعاً به چنین ایمانی دست یافته باشد، در دل مصیبت نیز نوعی آرامش پیدا میکند. بسیاری از انسانها توانستهاند با اتکا به همین باورها، فقدان، بیماری و ویرانی را تاب بیاورند.
زندگی در عصر حیرت
اما مسأله انسان معاصر دقیقاً از جایی آغاز میشود که تکیهگاههایش فرومیریزند. انسان امروز اغلب در وضعیتی از حیرت و بیپناهی زندگی میکند؛ وضعیتی که دیگر نه میتواند به بنیادهای سنتی بازگردد و نه تکیهگاه تازهای یافته است. جهانی که در آن، معناهای پیشین از دست رفتهاند و معناهای جدید نیز هنوز استقرار نیافتهاند. در چنین شرایطی، پرسش دشوارتر میشود: وقتی تکیهگاه وجود ندارد، انسان چگونه میتواند به پذیرش برسد؟ چگونه میتوان بدون وعده نجات، بدون تضمین پایان رنج و بدون امید به امنیت نهایی، همچنان زندگی کرد؟ شاید پاسخ، در نوعی تکیهگاه درونی نهفته باشد؛ اما نه به این معنا که انسان ناگهان به قطعیتی تازه دست پیدا کند. برعکس، مسأله دقیقاً پذیرش همین بیتکیهگاهی است. انسان باید بتواند سرگردانی و ناپایداری جهان را بپذیرد و با این حال، از زیستن دست نکشد. این وضعیت را میتوان همان «حیرت» نامید؛ وضعیتی که در آن انسان نه راه بازگشت دارد و نه مقصدی روشن پیش روی خود میبیند. اما شاید درست در دل همین حیرت، امکان نوعی آزادی نیز وجود داشته باشد؛ آزادی از توهم امنیتهای کاذب و از وابستگی به وعدههایی که همواره به آینده موکول میشوند. در این معنا، سعادت در زمانه نابودی نه به معنای رهایی از بحران، بلکه به معنای توانایی زیستن در دل آن است؛ توانایی حفظ رضایت، حتی زمانی که هیچ تضمینی برای پایان رنج وجود ندارد.
رضایت بدون تضمین
اگر قرار باشد انسان در زمانه نابودی به نوعی رضایت و سعادت دست پیدا کند، این امر تنها زمانی ممکن میشود که بتواند بدون اتکا به وعدهای بیرونی، نوعی پذیرش را در خود پرورش دهد؛ پذیرشی که نه حاصل خوشبینی سادهلوحانه است و نه نتیجه پناهبردن به یقینهای جزمی، بلکه تلاشی است برای گشودن امکان زیستن در دل ناامیدی و بیپناهی.
به همین دلیل، نقطه آغاز این بحث نه امید، بلکه استیصال است. مخاطب این سخن، انسانی است که بسیاری از تکیهگاههای پیشین را از دست داده و دیگر نمیتواند بهسادگی به نظامهای آماده معنا یا وعدههای نجاتبخش پناه ببرد. مسأله این است که آیا در چنین وضعیتی، هنوز میتوان امکان دیگری را گشود؟
در اینجا «پذیرش فعال» اهمیتی اساسی پیدا میکند. پذیرش، یک وضعیت ثابت و دائمی نیست، بلکه تصمیمی است که باید مدام تجدید شود. انسان تصمیم میگیرد که گشوده باشد، که وضعیت را بپذیرد و در برابر آن مقاومت واکنشی غریزی نشان ندهد؛ اما این تصمیم بهسرعت از دست میرود و فرد دوباره به همان الگوهای همیشگی بازمیگردد.
به همین دلیل، پذیرش فعال در حقیقت نوعی «تعهد مستمر به تصمیم» است؛ تصمیمی که باید لحظهبهلحظه بازآفرینی شود. انسان بارها تصمیم میگیرد که خشمگین نشود، دچار اضطراب نشود، آرام بماند یا شیوه دیگری از زیستن را تجربه کند، اما ناگهان به خود میآید و میبیند دوباره به همان واکنشهای قدیمی بازگشته است.
پناه بردن به غفلت
در سنت عرفانی ما، مفهومی وجود دارد که میتواند این وضعیت را توضیح دهد:«غفلت». غفلت به این معنا نیست که انسان چیزی را نمیداند؛ مسأله دقیقاً برعکس است. انسان میداند، اما آن دانایی را در لحظه از دست میدهد. همه میدانند که مرگ بخشی از زندگی است، همه میدانند جهان ناپایدار است، اما هنگامی که فقدان رخ میدهد، چنان واکنش نشان میدهند که گویی هرگز این حقیقت را ندانستهاند.
دانایی، اگر مدام احیا نشود، به دانایی واقعی تبدیل نمیشود. هر تصمیمی نیز همینگونه است. تصمیم، یک لحظه گذرا نیست؛ چیزی نیست که یکبار گرفته شود و برای همیشه باقی بماند. هر تصمیم باید دائماً «شارژ» شود، وگرنه نیروهای عادت، ترس و سازوکارهای دیرینه ذهنی، دوباره انسان را به وضعیت پیشین بازمیگردانند. از این منظر، غفلت یعنی فراموش کردن همان چیزی که پیشاپیش میدانستیم. چیزی درست در برابر ما قرار دارد، اما ما آن را نمیبینیم. انسان در جهان حضور دارد، زندگی میکند، نفس میکشد، اما از خودِ این حضور غافل است. تمام سنتهای مراقبه و تمرکز، در نهایت تلاشی برای بازگرداندن انسان به همین اکنونِ حاضرند؛ به چیزی که همواره مقابل او بوده اما دیده نمیشده است.
اقتصاد نارضایتی
مسأله اصلی دقیقاً همینجاست: چگونه میتوان از تصمیم خود حراست کرد؟ چگونه میتوان اجازه نداد که ذهن دوباره به «تنظیمات کارخانه» بازگردد؟ پاسخ سادهای وجود ندارد. بسیاری از این سخنان زیبا و الهامبخش به نظر میرسند، اما هنگامی که انسان وارد میدان واقعی زندگی میشود، درمییابد که تحقق آنها تا چه اندازه دشوار است. مشکل این نیست که انسان تصمیم نمیگیرد؛ اغلب با تمام وجود تصمیم میگیرد. مشکل این است که نیروهایی بسیار قدرتمندتر از اراده آگاهانه او عمل میکنند. این نیروها تنها روانی یا فردی نیستند؛ بلکه شبکهای پیچیده از سازوکارهای فرهنگی، اقتصادی، سیاسی، زیستی و ذهنیاند که دائماً وضعیت نارضایتی و تنش را بازتولید میکنند. بسیاری از این سازوکارها از نارضایتی انسان تغذیه میکنند.
اقتصاد مصرفی نمونهای روشن از این وضعیت است. انسان باید دائماً احساس کمبود کند تا مصرف ادامه پیدا کند. اگر فرد از آنچه دارد راضی باشد، چرخه مصرف متوقف میشود. بنابراین نظام اقتصادی مدام این احساس را بازتولید میکند که «آنچه هست کافی نیست.» همین منطق را میتوان در بسیاری از عرصههای دیگر نیز دید؛ از سازوکارهای روانشناختی گرفته تا نظامهای سیاسی و رسانهای. بخش بزرگی از جهان معاصر بر تولید مداوم اضطراب، کمبود و نارضایتی استوار است. به همین دلیل، رسیدن به رضایت صرفاً یک انتخاب فردی ساده نیست؛ بلکه نوعی مقاومت در برابر شبکهای عظیم از نیروهایی است که انسان را دائماً به سمت فقدان، مقایسه و بیقراری سوق میدهند.
در چنین وضعیتی، «پذیرش فعال» دیگر صرفاً یک توصیه اخلاقی نیست، بلکه شکلی از مبارزه است؛ مبارزهای برای حفظ امکان رضایت، آگاهی و حضور، در جهانی که مدام انسان را به سمت غفلت، اضطراب و نارضایتی سوق میدهد.
بــــرش
سعادت در محاصره مکانیزمهای ضد رضایت
اگر بخواهیم بفهمیم چرا رسیدن به رضایت و آرامش تا این اندازه دشوار است، باید به سازوکارهایی نگاه کنیم که اساساً بر تولید نارضایتی بنا شدهاند. بخش بزرگی از جهان معاصر بر نوعی «مکانیزم ضد رضایت» استوار است؛ سازوکاری که انسان را دائماً در وضعیت کمبود، اضطراب و میل نگه میدارد.
«اقتصاد مصرفگرا» نمونهای روشن از این وضعیت است. انسان نمیتواند لباسی را بارها بپوشد، بیآنکه شبکهای از تبلیغات، هنجارهای اجتماعی و فشارهای فرهنگی به او القا کنند که «دیگر کافی است.» اگر فرد از آنچه دارد راضی بماند، چرخه مصرف مختل میشود. بنابراین نظام اقتصادی نیازمند آن است که انسان همواره احساس کند چیزی کم دارد. اما مسأله فقط اقتصاد نیست. این سازوکارها در لایههای مختلف روانی، فرهنگی، اجتماعی و سیاسی نیز عمل میکنند. حتی چیزی به ظاهر ساده مانند «غرغر کردن» را نمیتوان صرفاً یک واکنش روانی بیاهمیت دانست. غر زدن، شکایت دائمی و نوسان میان خودبیزاری و خودشیفتگی، بخشی از شبکهای گستردهاند که دائماً نارضایتی را بازتولید میکنند. خشم نیز چنین وضعیتی دارد. انسان معمولاً گمان میکند دیگری او را خشمگین کرده است؛ گویی اگر عامل بیرونی حذف شود، خشم نیز از میان میرود. اما واقعیت پیچیدهتر از این است. اگر کسی ساختار روانی خشمگینی داشته باشد، حتی در خلوت نیز موضوعی برای خشم پیدا میکند؛ گویی سازوکاری درونی دائماً نیازمند بازتولید این هیجان است. بخش مهمی از این مسأله، ریشههای زیستی و نورولوژیک دارد. بسیاری از هیجانها و واکنشهای ما حاصل شبکههاییاند که در بدن و مغز تثبیت شدهاند؛ شبکههایی که انرژی مصرف میکنند، خود را بازتولید کرده و بقای خویش را میخواهند. انسان اغلب تصور میکند آزادانه تصمیم میگیرد، در حالی که بسیاری از تصمیمهای او پیشاپیش درون این سازوکارها شکل گرفتهاند. حتی در سطح اجتماعی نیز میتوان این منطق را دید. گاه نهادهایی که ظاهراً برای حل یک بحران شکل گرفتهاند، خود از تداوم همان بحران سود میبرند. در نهایت، سعادت را شاید بتوان نوعی «مبارزه بیپایان» دانست؛ نه وضعیتی ثابت و نهایی، نه بهشتی که انسان روزی به آن برسد و برای همیشه در آرامش بماند. سعادت، خودِ این ایستادگی است؛ تلاشی دائمی برای حفظ آگاهی، پذیرش و آزادی، حتی در جهانی که مدام انسان را به سمت غفلت، ترس و نارضایتی سوق میدهد.
انتهای پیام/