
ویلیام کلیولند در کتاب خود مینویسد: در بهار ۱۸۳۹ میلادی، سلطان محمود دوم کوشید از نارضایتی گسترده در سرزمینهای تحت سلطه محمدعلی بهره گیرد و با بسیج ارتشی تازه، قدرت او را در سوریه درهم بشکند. اما این تلاش با شکست سنگین نیروهای عثمانی در نبرد نیزیب روبهرو شد؛ شکستی که توازن قوا را در خاورمیانه برهم زد و بحرانی دیپلماتیک در سطح بینالمللی پدید آورد.

ویلیام کلیولند در کتاب تاریخ خاورمیانه جدید می نویسد: در همین سالها، تحولات اروپا و آشوبهای داخلی امپراطوری عثمانی فرصتی تازه برای محمدعلی پاشا فراهم آورد تا نفوذ خود را در حاشیه شرقی دریای مدیترانه گسترش دهد. در سال ۱۸۲۱ میلادی، شورش ملیگرایانهای در یونان علیه سلطه عثمانی آغاز و به سرعت به بحرانی بینالمللی تبدیل شد. هنگامی که شورش گسترش یافت و کنترل از دست سلطان محمود دوم خارج شد، او از محمدعلی خواست که به یاریاش بشتابد. در ازای این کمک، محمدعلی وعده فرمانداری جزیره کرت را دریافت کرد.

نویسنده کتاب تاریخ خاورمیانه مدرن نوشت: پیچیدگیهای حکومت محمدعلی پاشا را نباید بیش از اندازه بزرگنمایی کرد. او دولت خود را نه همچون یک نظام دیوانسالار مدرن، بلکه بیشتر شبیه به اداره یک «خانه بزرگ» مدیریت میکرد. پسرانش در پستهای کلیدی گماشته میشدند، مقامات وفادارش در ازای خدمت، زمین و امتیاز دریافت میکردند و تصمیم نهایی در همه امور، بیاستثنا، با شخص او بود.

ویلیام کولیولند در کتاب تاریخ خاورمیانه مدرن مینویسد: توانایی محمدعلی در هدایت اقتصاد مصر و کنترل درآمدهای آن، عمدتاً از طریق ایجاد یک سیستم انحصاری بهدست آمد. او کشاورزان را مجبور میکرد محصولات خود را مستقیماً به دولت بفروشند و قیمت آن را ثابت تعیین مینمود، سپس همین محصولات را با قیمت بالاتر در بازارهای اروپایی به فروش میرساند.

ویلیام کولیولند در کتاب تاریخ خاورمیانه مدرن مینویسد: . برای افزایش درآمدها، محمدعلی اراضی حاشیهای را به کشت افزود و با بازسازی و توسعه سیستمهای آبیاری، عملکرد زمینهای موجود را بهبود بخشید. هزاران فلاح برای لایروبی کانالها و ساخت سدها به کار گرفته شدند تا آبهای نیل در فصل کمآبی ذخیره و برای کشت تابستانی استفاده شود.

ویلیام کولیولند در کتاب تاریخ خاورمیانه مدرن مینویسد: محمدعلی پایبند سنتهای گذشته نبود؛ هرچند سربازگیری بیوقفه موجب خالی شدن روستاها از جمعیت شد، توانست ارتشی متشکل از دهقانان ایجاد کند که شمار آن در اوج به بیش از ۱۳۰٬۰۰۰ نفر رسید.

ویلیام کلیولند در کتاب خود مینویسد: از منظری، محمدعلی را میتوان صرفاً جنگسالاری سنتی دانست که در پی بنیانگذاری سلسلهای موروثی و مستقل، به زیان دولت رو به زوال عثمانی عمل میکرد. با این همه، در کنار ویژگیهای آشنا و معمول حکومتهای استبدادی و نظامیگری، رژیم او نخستین برنامهای پایدار در خاورمیانه بهشمار میآید که در آن، نیروهای مسلح و نهادهای پشتیبانشان به شکلی سازمانیافته و دولتی، بر پایه الگوهای اروپایی، بازسازی شدند.

ویلیام کلیولند در کتاب تاریخ خاورمیانه مدرن میگوید:تشکیل و گسترش ارتش نظام جدید، مخالفت آشکار آن دسته از عناصر جامعه عثمانی را که از تضعیف اقتدار مرکزی بهرهمند شده بودند، برانگیخت. از همان آغاز سلطنت سلیم، ینیچریها کل برنامه اصلاحات نظامی او را تهدیدی برای استقلال خود میدانستند و از خدمت در کنار ارتش جدید در میدان نبرد سر باز زدند.

ویلیام کلیولند در کتاب تاریخ خاورمیانه مدرن میگوید: بلندپروازانهترین پروژه نظامی سلطان سلیم، ایجاد واحد پیادهنظام جدیدی بود که آموزشدیده و مجهز بهروزترین استانداردهای نظامی اروپا باشد. این واحد، به نام «نظام جدید» (یا «نظامی جدید»)، در سال ۱۷۹۷ تشکیل شد و شیوهای نو در سربازگیری بهکار گرفت که در نیروهای سنتی امپراطوری رایج نبود.

ویلیام کلیولند در کتاب تاریخ خاورمیانه مدرن میگوید:سده نوزدهم در خاورمیانه اغلب بهعنوان دورهای سرشار از تنش میان نیروهای تداوم و نیروهای تغییر توصیف میشود. اصلاحطلبانی که خواهان پذیرش نهادها و فناوری اروپایی بودند، معمولاً بهعنوان عناصر پیشرو تصویر شدهاند که با شجاعت مسیر حرکت بهسوی قرن بیستم غربگرایانه را ترسیم کردند.

ویلیام کلیولند در کتاب تاریخ خاورمیانه خود مینویسد: برای شاهان صفوی، حفظ حرمهای نجف و کربلا نه یک هدف سیاسی، بلکه تکلیفی دینی و ملی بود. از دست دادن آنها به عثمانیها، اندوهی بزرگ و تحقیرآمیز محسوب میشد.

ویلیام کلیولند در کتاب تاریخ خاورمیانه خود مینویسد: از زمان شاه اسماعیل تا سالهای بعد از او، یکی از بزرگترین دردسرهای حکومت صفوی، قزلباشها بودند؛ همان نیروی نظامیای که شاه اسماعیل را به تخت رساند، اما بعدها به کابوس جانشینانش تبدیل شد.

ویلیام کلیولند در کتاب تاریخ خاورمیانه خود مینویسد: دو شاخه اصلی قوای مسلح عثمانی از ریشههایی کاملاً متفاوت شکل گرفته بودند. برجستهترین و کارآمدترین یگان نظامی این امپراطوری، نیروی پیادهنظام دائمی و حرفهای موسوم به «ینیچری» بود؛ سپاهی بردهزاد که در اوج اقتدارش در سدههای پانزدهم و شانزدهم، نامآورترین واحد رزمی سراسر اروپا به شمار میآمد.

ویلیام کلیولند در کتاب تاریخ خاورمیانه مدرن میگوید: به جز طبقه علمای دین و ردههای میانی و پایین دیوانسالاری که همگی از مسلمانان آزاد بودند، بیشتر ارکان حکومت عثمانی در دست بردگان درگاه سلطان قرار داشت. شایستهترین نوجوانان برگزیده، به مدارس ویژه در کاخ سلطنتی راه مییافتند؛ مراکزی که طی سالها آنان را برای بلندترین مراتب طبقه حاکمه آماده میکردند.

ویلیام کلیولند در کتاب تاریخ خاورمیانه مدرن مینویسد: در رأس سلسلهمراتب امپراطوری عثمانی، سلطان–خلیفه قرار داشت؛ فرمانروایی مطلق که مشروعیت خود را هم از پیوند خونی با خاندان عثمان و هم از تواناییاش در کنار زدن مدعیان تاج و تخت میگرفت.

ویلیام کلیولند در کتاب تاریخ خاورمیانه مدرن مینویسد: یکی از اصولی که ساختار حکومت عثمانی را شکل داد، میراث کهن تمدن شهری اسلامی بود. این میراث شامل مفهوم دودمان و تداوم مشروعیت سلطنت، حمایت حاکمان از علما و فقها و باور به مسئولیت شرعی سلطان در اجرای قوانین و ارزشهای اسلامی بود.

ویلیام کلیولند در کتاب تاریخ خاورمیانه مدرن اینگونه مینویسد: مثال سوم از گسترش موفقیتآمیز عثمانی به کمپینهای اروپایی سلطان سلیمان قانونی (۱۵۲۰–۱۵۶۶) بازمیگردد، قدرتمندترین حاکم عثمانی که خود عمدتاً یک فرمانده غازی بود. سلطان سلیمان تمرکز خود را بر پیشروی مرزهای عثمانی به عمق اروپا معطوف ساخت.

ویلیام کلیولند درباره گسترش اسلام تا برپایی امپراطوری عثمانی در کتاب خود اینگونه مینویسد: ایدئولوژی غازیان تنها محرک جنگجویان مرزی نبود؛ تمایل به غنائم جنگی و دستیابی به قدرت دنیوی نیز قبایل و سران آنها را به فعالیتهای نظامی سوق میداد. سران قبیلهها نه تنها ممکن بود به نیروی رقیب مسلمان یورش برند، بلکه به همان میزان قادر بودند پایگاههای مرزی بیزانسی را نیز هدف قرار دهند.

ویلیام کلیولند در کتاب خود مینویسد؛ در قرن شانزدهم، سرزمینهای مرکزی جهان اسلام که از گزند حملات مغول ویران شده بودند، بار دیگر به وحدت سیاسی و شور و نشاط فرهنگی دست یافتند. در این دوران، ترکیبی از امپراطوریهای سترگ شکل گرفت: امپراطوری مغولی دهلی در شرق، امپراطوری صفوی ایران در مرکز و امپراطوری عثمانی در غرب.

ویلیام کلیولند در کتاب تاریخ خاورمیانه مدرن مینویسد: پس از درگذشت حضرت محمد(ص) در سال ۶۳۲ میلادی، طبیعی بود که برخی قبایل و گروهها دوباره به سنتهای پیشین بازگردند و دعوت پیامبر را نپذیرند. اما در برابر این گرایش، یاران او در مکه و مدینه تصمیم گرفتند مسیر تازه را ادامه دهند. همین موضوع، مسألهای حساس را پیش روی آنان گذاشت: چه کسی باید رهبری این امت را بر عهده بگیرد؟