
سخن گفتن از مارتین هایدگر (۱۹۷۶-۱۸۸۹)، گویی قدم گذاشتن در جنگلی مهآلود است که در آن نور و سایه مدام از هم عبور میکنند. هایدگر خود در «درآمدی بر متافیزیک» هشدار میدهد که تفکر، راههای آسان را نمیپذیرد و تنها از جایی آغاز میشود که انسان حاضر باشد در برابر پرسش اساسى «بودن» بایستد. او مینویسد: «پرسش از هستی، بنیادیترین و دور از دسترسترین پرسش است.»

مارتین اس. برگمن (۲۰۱۴-۱۹۱۳) در اواخر عمرش، کتابی منتشر کرد که میتوان آن را وصیتنامه بالینی یک عمر مواجهه با پویاییهای ذهن انسان دانست: «ناخودآگاه در نمایشنامههای شکسپیر». برگمن که در محافل روانکاوی بیشتر با تدریس درباره تاریخ جنبش روانکاوی شناخته میشود، در این کتاب مسیری متفاوت را میپیماید. او از جایگاه یک درمانگر باتجربه، پشت میز تحریر خود مینشیند و نمایشنامههای شکسپیر را بهمثابه «گزارشهای موردی» میخواند اما نه از آن دست گزارشهایی که بیماران بر تخت تحلیل میگویند، بلکه از آن گونهای که یک شاعر نابغه در لابهلای دیالوگهای «هملت»، «مکبث» و «اتللو» بر جای گذاشته است.

روز ۳۰ اردیبهشت ماه سال ۱۴۰۳ با حادثه سقوط بالگرد حامل سیدابراهیم رئیسی، رئیسجمهوری شهید و همراهانش در منطقه ورزقان آذربایجان شرقی، ایران وارد یک مرحله حساس تاریخی شد که میتوانست به بحران مدیریتی در ارکان کشوری، هر چند مقطعی، منجر شود.

یکی از موضوعات مهم در مطالعات تاریخ و فرهنگ ایرانی، مسأله هویت تاریخی ایران و نسبت آن با کشورهای همسایه است. ایران و توران دو سرزمینی هستند که هم در حافظه اسطورهای و ادبی ایرانیان حضور پررنگی دارند و هم در عرصه تحولات سیاسی و تاریخی، بهعنوان دو سوی یک رابطه پیچیده و چندلایه مطرح بودهاند. این دو مفهوم همیشه در مطالعات تاریخی جایگاه ویژهای به خود اختصاص داده و مورخان و تاریخدوستان بدان توجه کردهاند.

با پیشرفت تکنولوژی و گسترش گوشیهای هوشمند، تحولات بسیاری در جامعه و سبک زندگی تمامی اقشار ایجاد شده است.

شاهنامه تنها در مرزهای جغرافیایی خلاصه نمیشود. «ایران» برای فردوسی مجموعهای آرمانی و اخلاقی محسوب میشود؛ مجموعهای از فرهنگ، آیین، اساطیر و باورها. شاهنامه آیینهای است که فرهنگ، اسطورهها، تاریخ، نیکمنشی و جهانبینی و باورهایمان را در آن میبینیم.

هنگامی که سخن از فردوسی و شاهنامه به میان میآید، ناخودآگاه حس شکوه و وسعتی در ما بیدار میشود که شبیه آن را کمتر در سنتهای حماسی جهان میتوان یافت. شاهنامه تنها «کتاب» نیست؛ یک «جهان» است؛ جهانی که برساخته تخیل خلاق، حافظه تاریخی یک ملت و نگاه ژرف یک ادیب بزرگ است. فردوسی، در اوج تنهایی و در مصاف با بیمهری زمانه، جهانی را از نو آفرید که نه فقط «حماسه»، که «معنا» را به زبان فارسی بازگرداند.

ادبیات همیشه یکی از راههای مهم برای شناخت تاریخ و تحولات اجتماعی یک جامعه بوده است.

«محـمدعلی علومی» مانند هــمــه انسانهای هوشمند، جستوجوگر بود. میخـواند و میخواند و مینوشت ولی خیلـــی کـمحـرف میزد، جـز برای دوســــــتان خیلی نزدیکش.

دومین سالروز خاموشی محمدعلی علومی، فرصتی دوباره برای بازخوانی نویسندهای است که حضورش در ادبیات معاصر ایران چیزی فراتر از نام یک نویسنده بود؛ او صدا، حافظه و اسطوره یک سرزمین را با خود حمل میکرد.

زندگی آدمیزاد در آمد و شد با دوستانش دو وَجه دارد: یکی بُعدِ عاطفی و انسانی روابط ماست که در سوک دوست، اغلب آن حالات و گُلهای رنگارنگی که در ساعاتِ خوشِ دیدارها میانمان بررُسته و روئیده؛ فراخاطرمان میآید. بویژه در اولین لحظاتی که خبر درگذشت و فقدان فردی از بستگان و دوستان را میشنویم؛ همهمان چنین تجربهای را از سرگذراندهایم. اول انگار سنگِ حیرت است که مدام از آسمان بر سَرمان فرومیبارد و خراب میشود... کمی که از تاریکی بُهت و خاکستری دَرد فاصله میگیریم و ذهنِ خاکآلود و خونآلودمان را، از زیرِ آوارِ اولیه بیرونمیکشیم؛ همان گُلهای رنگارنگ به یادمانمیآید... و حسرت، روح را، سوزنسوزن میکند... انگار که پای یخ زده ذهن را یکباره در آب جوش فرو کرده باشی!

زندگی آدمی، اگر با اندکی تأمل به آن بنگریم، سرگذشتی است آمیخته با رنج و شادی. هیچ انسانی را نمیتوان یافت که سراسر عمرش در یک حال ثابت گذشته باشد؛ نه کسی همواره شاد است و نه کسی تا پایان عمر در اندوهی پیوسته بهسر میبرد. زندگی طبیعتی سیال دارد؛ گاه لبخند بر لب مینشاند و گاه اشک به چشم میآورد. در مسیر این راه دراز، کامیابی و ناکامی، بیم و امید، آرامش و اضطراب، همگی به نوبت سراغ انسان میآیند و بخشی از تجربه زیستمان را شکل میدهند.