راوی عجایب
مروری بر قانون جاذبه نوشته ژان تولی
فرهنگ
140620
نوولا «قانون جاذبه» که بهتازگی با کوشش زهرا قدیمی ترجمه و به مجموعه کتابهای بابلِ نشر چشمه افزوده شده است مخاطبان را به اعماق بخش تاریک ذهن انسانها در شرایطی خاص میبرد و در تضادی عجیب دوباره انسانیت، اعتقادات و عدالت را احیاء میکند.
راضیه خوئینی، گروه کتاب: گاهی در زندگی به لحظات حساسی رسیدهایم که انتخاب میان واقعیتها و پذیرفتن اشتباهات، شرایط بسیار دشواری پیش روی ما قرار میدهد. زمانهایی که تشخیص حقیقت به باریکی یک تار مو رسیده و بخش پرسشگر و قضاوتکننده روح، آدمی را در نبردی سخت با الزامات میبیند؛ این لحظات بیشتر به آزمونی حیاتی شباهت دارند. آخرین اثر ژان تولی؛ نویسنده مشهور فرانسوی با عنوان «قانون جاذبه» چنین مضمونی دارد. رمانی که ما را به تقابلی عجیب میان عواطف انسانی و ذهن قضاوتگر میکشاند و فکر خواننده را برای چند ساعت درگیر چالشهای گوناگون میکند؛ گویی ژان تولی ذهن شما را در لای چرخدندههای عظیم اندیشه گیر میاندازد و هزاران سؤال در تفکرتان جاری میسازد.
نوولا «قانون جاذبه» که بهتازگی با کوشش زهرا قدیمی ترجمه و به مجموعه کتابهای بابلِ نشر چشمه افزوده شده است مخاطبان را به اعماق بخش تاریک ذهن انسانها در شرایطی خاص میبرد و در تضادی عجیب دوباره انسانیت، اعتقادات و عدالت را احیاء میکند.
ژان تولی، نویسنده فرانسوی با داستانهای عجیب و متفاوتش، طرفداران زیادی را از سراسر جهان به خود جذب کرد و آثارش به زبانهای مختلف به بیشتر کشورها راه یافتند. او در طول ۶۹ سال زندگیاش، رمانهایی نوشت که به بدبختی، خشونت، ریختن خون، مرگ، زیبایی، لطافت و شکنندگی انسان پرداختهاند. این عاشق بازی با واژهها و معمار پارادوکسهای باورنکردنی، ادبیات خاص خودش را از لابهلای فجایعی ترسناک خلق کرد. هنرمندی که به خوبی میدانست چگونه وحشت را با استعداد و بیطرفی خاصی روایت کند، در حالی که ماهرانه از طنزی تاریک، گزنده و نامتعارف بهره میبرد. همین ویژگیها او را به نویسندهای استثنایی و فراموش نشدنی تبدیل کرد، نویسندهای که توانایی غرق کردن مخاطبانش در اعماق داستانهای تاریکش را دارد. کتاب «قانون جاذبه» نیز از این ویژگیها مستنثی نیست. ژان تولی در این اثر شرایط زندگی زندانیان و نگهبانان آنها را آشکار کرده است؛ کتابی عمیق در مورد موضوعی جدی؛ عدالت و توجه به احساسات له شده در میان قوانین اجتماعی و دیوارهای بلند زندانها.
نویسنده در این رمان تأثیرگذار و به طرز بیرحمانهای واقعگرایانه، جهانی را ترسیم میکند که آیینها و قوانین خاص خود را دارد. قوانینی که برای ایجاد نظم و امنیت انسانها باید وجود داشته باشند؛ ولی در عمق وجودشان و در برخی مواقع میبینیم که عین بیعدالتی هستند.
این رمان کوتاه بر احساسات و وحشت انسانی متمرکز میشود و در آن خواننده ذهن خود را درگیر یک پرسش میبیند، آیا واکنشهای اجتماعی، اعمال مجازات و نگاهها و رفتارهای ما با زندانیان انسانی و صحیح است. این روایت قدرتمند و تأثیرگذار از وضعیت زندگی و شرایط روحی و روانی زندانیانی پرده برمیدارد که به دلایل مختلفی مانند، کودکربایی، نوزادکشی، قتل، قاچاق مواد مخدر و غیره زندانی شدهاند.
نویسنده در این اثر با معرفی شخصیتهایی عجیب و غریب، لطیف و خشن داستانهایی واقعی، دیوانهوار، غمانگیز، رقتانگیز و گاه خندهدار را در هم میآمیزد تا از دل این روایتها، نه تنها نگرانی و چالشهای نگهبانان و کارکنان زندان، بلکه رنج و سختی خانوادههای زندانیان را ترسیم میکند.
قتل با دستانی ظریف
ماجرای رمان «قانون جاذبه» از این قرار است؛ زنی وارد کلانتری میشود تا به قتل شوهرش که ۱۰ سال پیش خودکشی ثبت شده بود اعتراف کند. در واقع او شوهرش را از بالکن طبقه یازدهم هل داده و کشته بود، زیرا شوهرش سادیستی و روانپریش بود. مرد علاوه بر الکلی بودن، فرزندانشان را کتک میزد و از افسردگی حاد رنج میبرد. او پس از چندین بار اقدام به خودکشی، تازه از بیمارستان روانی مرخص شده بود؛ بنابراین قتل مرد در ابتدا خودکشی تلقی شد و همه مأموران آن را باور کردند. اما زن که بلافاصله پشیمان شده بود، سالها در عذاب وجدان و رنج زندگی کرده بود. او بعد از ۱۰ سال دیگر طاقت نمیآورد و در همان سالروز قتل شوهرش لب به اعتراف میگشاید. پونتواز کمیسر کشیک آن شب به هیچ وجه حاضر نمیشود زن را دستگیر و روانه بازداشتگاه کند، زیرا معتقد است او یک انسان پست فطرت را کشته و این اقدام برای تضمین آینده فرزندانش ضروری بوده است، این ماجرا به ساعتها بحث و جدل میان قاتل و افسر پلیس تبدیل میشود.
زن با جزئیاتی دقیق برای پلیس تعریف میکند چگونه مرتکب قتل همسرش شده است. آخرین باری که شوهرش قصد داشت با تهدید به خودکشی از زن اخاذی کند، لبه یک فریزر خراب در کنار نردههای بالکن آپارتمانشان میایستد و میگوید خودش را میکشد. زن ناگهان از شدت خشم و تحقیرهایی که از سوی او شده بود، کنترل اعصابش را از دست میدهد و او را با همان دستان ظریفش هُل میدهد.
نقطه اوج رمان لحظه سقوط مرد و شناور شدنش در آسمان است؛ چرا که زن بلافاصله احساس ندامت میکند و راوی دانای کل آن لحظه را چنین روایت میکند: «تن جیمی توی هوا افقی شده بود. زن در حالی که صورتش را با دست پوشانده بود عقبعقب رفت تا به اتاق پذیرایی رسید. مرد یک متر جلوتر از بالکن، معلق در هوا، بدون هیچ چیزی که او را نگه دارد، همسر و خانهاش را در طبقه یازدهم پیش چشم داشت. یکه خورده بود. انگار برای لحظهای طبیعت هم شوکه شده بود. کسری از ثانیه طول کشید تا این قانون اجتنابناپذیر و طبیعی را به خاطر بیاورد که وقتی جسمی به هوا پرتاب شود، قطعاً به سمت پایین کشیده میشود. این یک پدیده فیزیک است که مبارزه با آن فایدهای ندارد. زن حداقل میتوانست از روی بالکن خم شود و فریاد بزند: «ببخشید! وای خدا، عزیزم، عزیزم، تو رو خدا برگرد!» اما کار از کار گذشته بود. وقتی سقوط چیزی شروع میشود به مقصد رسیدنش حتمی است. نردههای بالکن را که رد کنی دیگر هیچ کس و هیچ چیز نمیتواند جلوت را بگیرد.»
راوی دانای کل درباره آخرین صحنههای این قتل مینویسد: «جیمی باد را حس کرد که با شدت وارد پاچههای شلوارش شد. تا آخر عمرش، که در واقع یک، یک و نیم ثانیه از آن مانده بود، به یاد داشت که چطور دستهایش را به موازات بدنش نگه داشته بود تا ارتعاش باد را در آستینهایش هم احساس کند.» راوی در این لحظات از قانون جاذبه زمین سخن میگوید؛ اینکه کاش میشد در آن لحظه قانون جاذبه یا حتی زمان را معکوس کرد و به عقب برگشت. قانونی که حتی به قوانین سفت و سخت اجتماعی اشاره دارد، قوانینی که بیتردید و بدون چشمپوشی باید اجرا شوند تا مجرم سزای اعمالش را ببیند؛ حتی اگر این قوانین عادلانه به نظر نرسند و نمیتوان برخلاف جهت آن حرکت کرد.
در این روایت، حضور نویسنده را بهعنوان راوی مستقیماً در میان گفتوگوهایی که بین زن مجرم و پلیس رد و بدل میشود، حس میکنیم. دانای کل احساسات درونی و پنهان هر دو شخصیت را آشکار میسازد. نگاه ژان تولی به این داستان نگاهی خطی نیست و روایت در میان چرخهای از خاطرات تلخ و شیرین گذشته و افکار و احساسات فعلی شخصیتها، حسرتها و افسوسهای آنها جریان دارد.
ژان تولی رمان را با دستهای ظریف زن و حرکات نرم انگشتانش که یک چمدان بچهگانه اسرارآمیز در دست دارد شروع میکند:«دستهای ظریف زنانهای چمدان کوچک روی میز را میبندد. چمدانی با طرح پیچازی به رنگ آبی و طوسی. چفتهای آهنی همزمان با حرکت نرم و آرام انگشت شست پایین میآیند.» در طول داستان نیز ژان تولی بارها بر ظرافت انگشتها و دستهای زن تأکید میکند؛ ظرافتی که در تضاد با جنایت هولناکی که با آن انگشتهای لطیف انجام داده برجستهتر به چشم میآید. قتل آنقدر تمیز انجام شده که از همان ابتدا توسط مأموران تجسس پلیس، خودکشی تلقی شده و همه در آن زمان خودکشی شوهر را باور کرده بودند.
زن که از عذاب وجدان طی این سالها رنج فراوان کشیده و دچار بیماریهای عصبی شدید شده، پس از ده سال در سالروز مرگ شوهرش به قتل او اعتراف میکند، زیرا تنها یک روز بعد مهلت قانونی او برای اعتراف، منقضی میشود. کمیسر پونتواز معتقد است این زن، شوهرش را به سزای اعمالش رسانده است. همچنین از میان برداشتن مرد را مترادف با نجات سه فرزند قد و نیمقد و تنها راه نجات از زیر مشت و لگدهای او میداند.
در میانه روایت، زن کمکم درِ چمدان مرموزش را باز میکند و از محتویات داخل چمدان همزمان با اسرار درون قلبش رونمایی میکند. بهتدریج بسیاری از رازهای پنهانش فاش میشوند. محتویات رنگارنگ و کودکانه داخل چمدان استعاره از امیدواری زن مجرم برای آزادی و رهایی از شر عذاب وجدان اوست؛ بهتدریج زن تسلیم سیاهی و تاریکی میشود و همان کورسوی امیدی که درون چمدان است دور میاندازد و تصمیم میگیرد وارد دنیای تیره و تار محصور در میان دیوارهای زندان شود. این روایت به ساعتها، بحث و مجادله میان قاتل نادم که آماده است مجازات شود و افسر پلیس احساساتی در جریان است؛ بحثهایی که واقعاً خواننده را میخکوب میکند و حاضر نمیشود خواندن کتاب را برای لحظهای کنار بگذارد.
مأمور اجرای عدالت، میان انجام وظایف قانونیاش و نوعی حس انساندوستی خودش بلاتکلیف و معلق میماند. زن از احساس گناهکار بودنش رنج میکشد و بابت جنایتی که در یک لحظه انجام داده خلاص نمیشود. در عوض پلیس اجرای قانون را درباره این زن زجر کشیده، ناعادلانه میداند و دچار عذاب وجدان است. در نهایت هر دو شخصیت داستان به نوعی با یک حس سرخوردگی دست و پنجه نرم میکنند.
نگاهی متفاوت به دو شغل
ژان تولی در این اثر نگاهی مقایسهای به دو شغل پلیس و پستچی دارد. در صحنهای از ماجرا سرِ درددل پلیس برای مجرم باز میشود و با نگاهی حسرتآمیز نسبت به شغل زن مجرم، از سختیهای کارش مینالد:«مشکل بازرسی صحنه مرگ، بوشه. اگه چهار پنج روز از مرگ طرف گذشته باشه قابل تحمله، ولی اگه ده دوازده روز شده باشه دیگه نمیشه همین جوری اونجا وایستاد. حتماً باید ماسک زد. این بوها توی مغز آدم میمونه... مثلاً یه روز برای تحقیقات روی یه پرونده مرگ رفته بودم صحنه جرم رو ببینم. یه خانم توی خونهش خودکشی کرده بود. خونهش طبقه شیشم بود. همه همسایهها از بوی تعفن خونههاشون رو ول کرده بودند رفته بودند خونه دوست و آشنا بخوابند. وای که چه بوی گندی بود... حتی مأمورهایی که باهام بودند نتونستند تا طبقه شیش بالا بیان...»
در مقابل شغل زن پستچی، سرشار از حس همدلی و دوست داشتن، صبحانه و ناهار سرو کردن در کنار مشتریانش است. زنی که همه به او احترام میگذارند و او را با کادوها و ابراز محبت و همدلی فراوان غافلگیر میکنند. این بازرس پلیس نمیتواند زنی را که مادر سه بچه زیر سن قانونی است، در کنار قاتلهای حرفهای سنگدلی که جرمهای وحشتناکی را بدون ابراز کوچکترین پشیمانی مرتکب شدهاند، تجسم کند و اینجاست که قانون و اجرای عدالت را زیر سؤال میبرد.
آخرین رمان تولی
برخی منتقدان، این اثر ژان تولی را در مقایسه با دیگر اثر او «مونتسپان/Le Montespan» متفاوتتر و اثرگذارتر دانستهاند؛ زیرا برخی منتقدان «مونتسپان» را اثری دلسردکننده و منزجرکننده خواندهاند!
صفحات آغازین و ورودی «قانون جاذبه» از نظر اکثر کارشناسان مثبت و قابل توجه ارزیابی شده است و میتوان پیشفرضها را در آن به خوبی بررسی کرد. ژان تولی از یک ابزار ادبی که اغلب در رمانهای پلیسی استفاده میشود، یعنی کانونیسازی بیرونی، استفاده میکند. این تکنیک شامل معرفی یک شخصیت به خواننده بدون ارائه اطلاعات لازم و ضروری است. سبکی که خواننده را به نوعی تشنه خواندن برای کسب جزئیات بیشتر نگه میدارد. ذهن مخاطب درگیر این میشود که شخصیتهای اصلی چه کسانی هستند؛ نام و نام خانوادگی آنها و اهدافشان چیست و هر شخصیت کارها و اقدامهایی را انجام میدهد، اما خواننده از دلایل پشت پرده این اعمال بیاطلاع است... بنابراین، این تکنیک از طرف ژان تولی بسیار هوشمندانه و ماهرانه در این نوولا به کار برده شده است.
با توجه به اینکه یک زن در آغاز ماجرا به کلانتری میرود و با یک بازرس روبهرو میشود؛ خواننده نیز مانند شخصیتها چیزی در مورد آنها نمیداند. با شروع شدن سؤالات و پاسخها، بازرس و در نتیجه خواننده، اطلاعاتی اندک در مورد این زن مرموز پیدا میکنند. ماجرا که در ابتدا با چراغهای خاموش پاسگاه شروع میشود و با کورسویی اندک چهره زن و پلیس نمایان میشود. با تردید بازرس برای ثبت اطلاعات زن بهعنوان قاتل، بهتدریج اندکی نور همراه با روشن شدن مانیتور پلیس در فضا منتشر میشود. دوباره اطلاعات کمی کاملتر و کنجکاوی خواننده مانند پلیس کشیک بیشتر میشود و در نهایت چراغهای سالن بزرگ روشنایی کامل را به صحنه ماجرا میتاباند. کمکم پرده از ماجرای زن کنار میرود و جزئیات آشکارتر میشود.
این سبک ورود به ماجرا بسیار جذاب ارزیابی شده است. همزمان با خواندن این داستان ما نیز مثل بازرس اشتیاق بیشتری برای دانستن ماجرای زن پیدا میکنیم. حس بیشتر دانستن، مخاطب را با پلیس همراه میکند و داستان با تب و تاب بیشتری پیش میرود؛ اینکه اتفاقات چگونه رخ داده، پرونده چگونه مختومه شده و چرا زن میخواهد پس از سالها خودش را تسلیم کند؟ چرا تا پیش از این تصمیم به اعتراف نگرفته بود؟ همگی ذهن مخاطب را تا آخر داستان درگیر میکنند.
یکی دیگر از عناصر جالب این رمان، کیفیت نگارش اثر است که مانند یک فیلم سینمایی ماجرا را روی پرده ذهن خواننده به نمایش درمیآورد. کل رمان در جدالی لفظی میان بازرس و زن مجرم میگذرد. فضای کلانتری در سیاهی شب، راهروهای خالی، اتاقهای تاریک، همگی بسیار خوب به تصویر کشیده شدهاند و ما واقعاً در کنار این زن قرار میگیریم و گویی صحنهها جلوی چشم خواننده جان میگیرند. یکی دیگر از ویژگیهای سینمایی این رمان، استفاده از فلشبکها است که به ما امکان میدهد لحظات مهم زندگی زن را دوباره تجربه و مرور کنیم. با این حال درباره گناه زن چندان صحبت و پرسشی نمیشود.
علاوه بر این، وقتی بازرس سعی میکند زن را از ادامه دادن به اتهامش منصرف كند، به نظر برخی منتقدان، گویا تولی در حال پر كردن خلأهای روایت است و در نهایت نمایشنامه كمی خستهكننده میشود، گویی موضوع فاقد عمق كافی برای جذب خواننده است. اما از نگاه بیشتر منتقدان این اثر ژان تولی مانند دیگر آثارش ایدهآل به نظر میرسد و ارزش خواندن دارد. در جمعبندی كلی میتوان گفت كه این رمان كوتاه خوشخوان است و سریع پیش میرود؛ شاید در كل ۲ ساعت بیشتر زمان نبرد؛ اما موضوع، اگرچه در ابتدا خیلی جالب به نظر میرسد و در صفحات اول به خوبی به آن پرداخته شده، اما صفحات آخر كتاب كمی از نفس میافتد.
ژان تولی نویسندگی را بهترین شغل دنیا میدانست، چرا كه به گفته خودش در دنیای نوشتار او اجازه داشت هر كاری كه دلش میخواست انجام بدهد. این نویسنده خوششانس كه در مواجهه با اتفاقات زندگیاش آگاهی بالایی داشت، دوست نداشت در قید و بند و زنجیرهای محدودیت بماند. تولی عاشق قصهگویی بود و این كار را تا آخر عمرش با مهارتی وصف نشدنی انجام داد و داستانهایی از او برای ما به یادگار مانده است كه خواننده را به اعماق ذهنش فرو میبرد و مخاطب را نسبت به غنای استعداد غیرقابل انكارش در قصهگویی به تحسین وامیدارد.
نوشتههای ژان تولی با قلمی گزنده، نافذ، بصری و طنینانداز، واقعیتها را با دقت فراوانی موشكافی و اسرار پنهان بشریت را میكاوند. او كه شخصیتهای رمانهایش مرزی هستند، خوب میدانست چگونه برخی حواشی، جنونهای ملایم، حماقتهای خفیف، عقدهها و نقصهای طردشدگان جامعه را به تصویر بكشد. ژان تولی اشتیاق زیادی برای پرورش دادن داستانهای تند و تیز و دور از ذهن داشت. نوشتههایش با فوران احساسات و فجایع، حس كنجكاوی خواننده را تحریك میكنند. سبك او خام و مختصر بود و دقت و ریتم خاصی در قلمش داشت.
او یك بار درباره خودش گفته بود: «ناخواسته كمیك ساختم، ناخواسته در تلویزیون كار كردم و سرانجام نویسندهای شدم كه خودم انتخابش نكردم، ولی هر بار، از نوشتن غرق لذت شدم.» اما عمرش كفاف نداد كه آثار بیشتری برای علاقهمندانش برجای بگذارد و سرانجام در هجدهم اكتبر ۲۰۲۲ در سن ۶۹ سالگی بر اثر مسمومیت غذایی از دنیا رفت.
انتهای پیام/