تلاقی دین و توسعه در مدرنیته

درس‌نامه میرزا صالح از مدرنیته / مذهب و صنعت شریک یکدیگرند؟

فرهنگ

167558
درس‌نامه میرزا صالح از مدرنیته / مذهب و صنعت شریک یکدیگرند؟

برخلاف تصورات رایج که توسعه را در گرو گسست کامل از مذهب می‌دانند، مشاهدات میرزا صالح شیرازی از انگلستانِ قرن نوزدهم، دریچه‌ای نو به سوی پیوند سنت و مدرنیته می‌گشاید. این گزیده از کتاب «عشق غریبه‌ها»، روایتگر نگاهی است که در آن «مذهب و صنعت» در بستر تاریخیِ توسعه غرب، نه دو نیروی متخاصم، بلکه بازوهای هم‌افزا برای پیشبرد آگاهی جمعی به شمار می‌رفتند.

محصلان ایرانی در برخورد با انگلستان اوایل قرن نوزدهم، با تصویر غیرمنتظره‌ای از جهان غرب روبه‌رو شدند. برخلاف تصور مدرن امروز که توسعه را حاصل گسست کامل از دین می‌داند، میرزا صالح شیرازی در مشاهدات خود نکته‌ای کلیدی را دریافت و ثبت کرد: او دریافته بود که «در آن نواحی، مذهب و صنعت شریک یکدیگر هستند.» (صفحه ۲۰۹). در آن دوران، توسعه و نوگرایی صنعتی غرب اتفاقاً ریشه در درخواستی داشت که تبشیری‌ها برای تولید انبوه کتاب‌های مقدس داشتند. ضرورت تکثیر انجیل و متون دینی، موتور محرک توسعه صنعت چاپ، کارخانه‌های کاغذسازی و ماشین‌آلات وابسته بود. محصلان با دیدن این پیوند دریافتند اگر بناست دستاوردهای اقتصادی و سیاسی انگلستان را درک کرده و به ایران منتقل کنند، شناختِ دین انگلیسی اهمیت بالایی دارد؛ چرا که دانش هنوز راه خود را از دین جدا نکرده بود. برای نمونه، در اوایل قرن نوزدهم حدود دو سوم فارغ‌التحصیلان دانشگاه آکسفورد به کار در کلیسا مشغول می‌شدند و برای ورود به دانشگاه باید به ۳۹ اصل کلیسای انگلیکن قسم می‌خوردند. حتی در سال‌های قبل از حضور آنها، آکسفورد دانشجویی را صرفاً به خاطر نوشتن مقاله‌ای درباره «ضرورت خدا‌ناباوری» اخراج کرده بود. در این عصر، کلیسا استادان را منصوب می‌کرد و دین، نه مانع، بلکه نهاد پشتیبان و سازمان‌دهنده نشرعلم، تأسیس کارخانه‌های کاغذسازی و انتشار کتاب بود.


با اینکه عباس میرزا محصلان را برای جست‌وجوی «دانش محض» فرستاده بود، اما آموزش آنها در انگلستان آشکارا رنگ و بوی مسیحی به خود گرفت؛ چرا که استادان و مبلغان تبشیری انگلستان بیشتر مشتاق تغییر دین این مسلمانان بودند تا کمک به آنها برای دفاع از کشورشان در برابر روسیه.اما در این مواجهه، محصلان ایرانی منفعل نبودند. آنها نشان دادند که الهیات – چه اسلامی و چه غیرآن – ابزاری تطبیق‌پذیر است. محصلان به جای تسلیم شدن به احکام و قرائت‌های مبلغان مسیحی، تفسیرهای متکثر و متناسب خودشان را از اسلام ارائه می‌دادند.


حضور شش محصل ایرانی در لندن مصادف با دوره‌ای بود که فرقه‌های گوناگون مذهبی در بریتانیا (مانند فرقه یونیتارین‌ها) به نوعی تفاهم و مدارا دست یافته بودند؛ دورانی که می‌توان آن را آغاز نوعی «پلورالیسم دینی» نامید. نایل گرین در این کتاب به مقایسه جالب و پارادوکسیکالی دست می‌زند؛ محصلان ایرانی همان‌قدر به وصف و شناخت فرقه‌های دگراندیشی چون کلیسای یونیتاری اشتیاق نشان می‌دادند که امثال سر جان ملکوم (فرستاده بریتانیا) در ایران به یادداشت‌های رازآمیز صوفیان علاقه داشتند. نویسنده، این مواجهه متقابل را در یک جمله درخشان خلاصه می‌کند: «مردان انگلیسی در سفر به شرق عارف می‌شدند و ایرانیان در سفر به غرب عقل‌گرا.» (صفحه ۲۳۱).


گرین در جملات پایانی کتابش می‌نویسد: «شش مسلمان ما طی سال‌های زندگی‌شان در لندن، درباره حس و حساسیت، منطق و شفقت، دانش و همدلی و درباره بردباری که فرزند دردانه و پیونددهنده همه اینهاست بسیار چیزها آموختند. اکنون مهم‌ترین درسی که می‌توانند دویست سال بعد به ما بدهند، چیزی است که درباره اینها آموختند، گرامی‌شان داشتند و منتقل‌شان کردند؛ چون چیزی به نام ارزش‌های «غربی»، ارزش‌های «اروپایی» یا حتی «ارزش‌های «انگلیسی» وجود ندارد. فقط ارزش‌هایی وجود دارد که مردم سرزمین‌های گوناگون می‌توانند انتخاب‌شان کنند و بپذیرند و هر جا می‌خواهند با خود ببرند. پرسش بزرگ این است که این ارزش‌ها آیا تا سرزمین‌های دوردست هم می‌رسند. محصلان به ما نشان داده‌اند که بله، توانسته‌اند و می‌توانند. میرزا صالح و همراهانش خرد، دانش یا آزادی را ارزش‌هایی مشخصاً انگلیسی نمی‌دیدند و آنان را چندان در تضاد با باورهای اسلامی‌شان نمی‌دانستند. این آخرین درسی است که آنها به ما دادند. این ارزش‌ها وطن ذاتی ندارند.» (صفحه ۴۴۹).


به هر ترتیب این تجربه تاریخی و تحلیل نایل گرین حاکی از آن است که برخلاف کلیشه‌های رایج نوگرایی، دین و توسعه در آغاز مسیر مدرنیته نه تنها دو سوژه متعارض نبودند، بلکه نهاد دین نقش کاتالیزور و ساختارساز را برای بستر‌سازی تکنولوژی و انضباط مدنی ایفا می‌کرد. شش محصل ایرانی در این مواجهه متقابل، با عبور از دگماتیسم تقابلی، الهیات را به ابزاری پویا و تطبیق‌پذیر بدل ساختند؛ آنان با حفظ سنت و اصالت عقیدتی خود، نه دچار خودباختگی عقیدتی شدند و نه چشم بر دستاوردهای خردگرایانه غرب بستند. پیام نهایی این مواجهه برای مسأله توسعه در جامعه ما این است که ارزش‌های بنیادینی چون خردورزی، رواداری، منطق و همدلی، ملک طلقی هیچ جغرافیا یا فرهنگ خاصی نیستند، بلکه دارایی‌های عام بشری‌اند. توسعه زمانی جامه بومی به تن می‌کند که یک جامعه بتواند بدون هراس از دست رفتن هویت، این ارزش‌های فرامکانی را انتخاب کند، وام بگیرد و در بستر فرهنگی خود بازآفرینی کند.

 

 


انتهای پیام/
دیدگاه ها