
بدن، بنیان هستی و بازتابدهنده موقعیت انسان در جهان محسوب میشود. بدن کارگر، کارفرما، گرسنه و سیر؛ هر یک داستانی ناگفته دارند و روایتگر سالها زیستن در طبقهای خاص هستند. در ادبیات اجتماعی، زمانی که حرف از فقر و نابرابری به میان میآید، اغلب از «شکم» بهمثابه نماد اصلی این محرومیت یاد میشود. اما شکم، تنها یک عضو صرفاً بیولوژیکی نیست؛ بلکه میدان نبردی است که تاریخ تحقیر، حسرت، خشونت و بقا در آن انباشته میشود.

در جریان زندگی گاه به پوستهای سخت از روایتهای ساختگی، نقشهای اجتماعی و نقابها پناه میبریم؛ نقابهایی که هم برای حفظ ظاهر و هم برای پنهان کردن زخمهای عمیق ساخته شدهاند. اما حقیقت واقعیمان، زمانی آشکار میشود که این پوستهها میشکنند.

در میان مترجمان و ویراستاران نسل طلایی ایران، که حالا شاید از میانشان تکوتوکی بیشتر نمانده باشند، رضا سیدحسینی -که اگر هنوز در بینمان بود، دیروز ١٠٠ سالگیاش را جشن میگرفتیم- از نوادر و نوابغ بود.

وقتی نام لیلی گلستان به میان میآید، ذهن خیلی از افراد به سمت گالری گلستان میرود؛ فضایی که برای دههها، خانه امن هنرمندان بوده و سکوی پرتاب بسیاری از استعدادهای جوان. اما لیلی گلستان فقط یک مدیر گالری نیست؛ میتوان او را بخشی از حافظه زنده فرهنگ و هنر معاصر ایران دانست. کسی که در طول این سالها، هم بهعنوان مترجم و نویسنده و هم بهعنوان یک زن فعال و پیشرو، در قلب اتفاقات مهم فرهنگی و هنری حضور داشته است.

بسیاری از ما، حافظ را چونان مُسکن و مأوایی کهن میشناسیم که در آن بالیدهایم؛ با سقف بلند غزلهایش مأنوسیم و بر فرش نقشدار ایهامهایش، بیآنکه بدانیم، دمی را آسودهایم اما حقیقت تلخ و در عین حال شکوهمند آن است که ما در حافظ، تنها ساکن و سائر بودهایم و نه عارف و مشاهدهگر.

در دنیای داستانی احمد آرام، دلهره یک انتخاب نیست؛ ردپایی غیرقابل انکار از حضور یک میراث است. او سالهاست بوم فرهنگی جنوب را در آثارش کاویده؛ چه در فضای سوررئال رمان «شبی که انتو با درد خویش آشنا شد» و چه در اتمسفر وهمآلود رمانهای «باغ استخوانهای نمور»، «حلزونهای پسر» و مجموعه داستانهایی چون «آنها چه کسانی بودند». آرام که از میان بوشهری مملو از ضربالمثل و روایتهای شفاهی برخاسته، حالا در مجموعه داستان تازه «خوکچه بادنما» که انتشارات نیماژ آن را منتشر کرده، مرز میان واقعیت و خیال را به شکلی دلهرهآور میخراشد.

جمعی از چهرههای فرهنگی و هنری برای بدرقه پیکر جواد مجابی به خانه ابدی، در کوی نویسندگان که محل زندگی او بود، گرد هم آمدند.

عصر شنبه ۱۴ شهریور، اهالی فرهنگ و دوستداران ادبیات، ناباورانه با خبر درگذشت یکی از چهرههای سرشناس ادبیات و فرهنگ معاصر مواجه شدند؛ جواد مجابی، شاعر، نویسنده، طنزپرداز، نقاش و منتقد ادبی و هنری، پس از یک دوره بیماری در ۸۷ سالگی درگذشت؛ چهرهای چندوجهی که به رغم از سر گذراندن فراز و نشیبهای بیشمار، زندگیاش همواره بر مدار امیدواری و امیدبخشی میچرخید.

نمایشگاه نقاشی «لاجورد» از نگین کیانفر از جمعه ۱۳ شهریورماه در گالری «دوست» در آمستردام برپا شده است.

ویرجینیا وولف معمولاً با رمانهای «خانم دالووی» و «بهسوی فانوس دریایی» شناخته میشود؛ اما بخش مهمی از جایگاه او در تاریخ ادبیات، مدیون جستارها و نقدهای ادبیاش است. وولف در این نوشتهها نه تنها به ارزیابی آثار و نویسندگان میپردازد، بلکه پرسشهایی بنیادین را مطرح میکند: چه کسانی امکان نوشتن دارند؟

همزمان با جنگ تحمیلی ۴۰ روزه، یادداشتهایی روزانه با محور زندگی در جنگ در فضای مجازی منتشر شد؛ یادداشتهایی که علیاصغر سیدآبادی، نویسنده و پژوهشگر، آنها را در شبکههای اجتماعی برای گروهی از نویسندگان، تصویرگران و هنرمندان غیرایرانی مینوشت؛ روزنوشتهایی که با اعلام آتشبس، در کتابی با نام «وقتی گنجشکها مضطرب میشوند» گرد آمد و همراه با عکسهایی از عکاسان ایرانی، از سوی نشر NOP در انگلستان منتشر شد. هفته گذشته، نسخه فارسی این اثر نیز با تغییراتی از سوی نشر «اگر» در تهران منتشر شد؛ سیدآبادی در گفتوگوی پیشرو، چگونگی شکلگیری و ویژگیهای این کتاب را شرح میدهد.

عصر سهشنبه ۲۴ تیر، شصتوسومین نشست سهشنبههای مجله «بخارا» به رونمایی از نسخه قطع کوچک مثنوی با حضور محمدعلی موحد و جمع بسیاری از دوستداران ایشان در شهر کتاب نیاوران برگزار شد

روانکاوی بیش از یک قرن پیش توسط زیگموند فروید آغاز شد و یکی از جسورانهترین تلاشها برای کاوش در عمق ذهن انسان بود. این جنبش، ذهن را از قلمرو فلسفه و ادبیات به حوزهای نظری-بالینی برد و مفاهیمی مانند ناهشیار، عقدهها و تأثیر کودکی را وارد فرهنگ عمومی کرد. اما مسیرش پر از فراز و فرود بود: گاهی به اوج شهرت رسید و گاهی مورد حمله شدید قرار گرفت؛ از اتهام علمی نبودن تا نقدهای فمینیستی و فرهنگی. با وجود همه این چالشها، روانکاوی همچنان زنده ماند و به شاخههای متنوع و غنی تبدیل شد.

ژانر وحشت جذابترین ژانر ادبی و هنری برای مخاطبانی محسوب میشود که به هیجان و ماجراجویی علاقه دارند.

در لایههای پنهانی وجود انسان، گاهی بخشهایی هستند که پس از گذشت سالها هنوز روی زندگی حال و آینده تأثیر میگذارند؛ بخشهایی که با نبودنها و رفتنها خالی ماندهاند و هرگز جای خالیشان پر نشده است. گاهی سکوت پس از رفتن، بلندتر از هر فریادی در گوش روح انسان میپیچد.

در دنیای مرسوم روایتهای ادبی، نویسنده با ترسیم خطی رفتارها، روایت وقایع و توصیف جزئیات فیزیکی تلاش میکند تا تصویری زنده از یک شخصیت در ذهن مخاطب بسازد. شخصیتپردازی مناسب و فضاسازی در داستانها از عوامل مهمی هستند که ارتباط مخاطب را با کتاب بیشتر کرده و همذاتپنداری را بالا میبرند.

فرانتس کافکا (۱۹۲۴-۱۸۸۳) نویسندهای است که از همان نخستین مواجهه، نوعی حس لامکانی را به خواننده منتقل میکند؛ گویی هر جمله، هر صحنه و هر شخصیت، در جایی بین جهان ما و جهانی دیگر معلق است. او در پراگ به دنیا آمد؛ شهری که خود در آن روزگار مرزی بود میان فرهنگها و زبانها؛ یک یهودی آلمانیزبان در شهری عمدتاً چکزبان، کارمند بیمه در دل بوروکراسی امپراطوری اتریش-مجارستان و نویسندهای که بیشتر آثارش سنگینترین وزن خود را پس از مرگ نویسنده پیدا کرد. این موقعیت حاشیهای، صرفاً یک نکته زندگینامهای نیست؛ بلکه شاکله درونی جهان داستانی او را میسازد.

زنان بسیاری در جریان انقلاب اسلامی و دوران دفاع مقدس نقشی مهم، اثرگذار و فراموشنشدنی ایفا کردهاند. آنها با ایمان، آگاهی و روحیه فداکارانه در صحنههای اجتماعی، فرهنگی و سیاسی انقلاب حضوری فعال داشتند و در شکلگیری و تداوم این حرکت بزرگ مردمی، سهمی اساسی را برعهده گرفتند.

گاهی زندگی و آدمهایش ما را به تاریکترین نقطه از زندگی میبرند و با بیرحمی تمام میان همان تاریکیها رهایمان میکنند. شاید هم گاهی این خودمان هستیم که برای به چالش کشیدن تواناییها یا میزان جسارت خود به سمت تاریکی میرویم. زندگی برای ما چه خوابی دیده است؟ آن مسیر روشنی که ما را به سمت روشنایی میبرد، کجاست؟

گاهی فاجعه نه با صدای یک انفجار، که با صدای بسته شدن آرام یک در چوبی یا خیره ماندن به یک استکان چای سرد شده در یک بعدازظهر کشدار آغاز میشود. زندگی در برخی از داستانها، نه در خیابانهای شلوغ میگذرد و نه با اتفاقات بزرگ دراماتیک پیش میرود، بلکه از حواشی کوچک و به ظاهر بیاهمیت جریان پیدا میکند؛ در اتاقهایی که بوی کهنگی میدهند و در ذهنهایی که میان واقعیت سرد امروز و خاطرات گرم دیروز، سرگردانند.